تبليغاتX
به سوی سیمرغ - چی گفتم ؟ چرا گفتم ؟

 

گفته بودم :

 

در مورد افلاطون ... زیاد هم خوشبین نباشید ... اصولا فلاسفه ی یونان در پی حقیقت (اونم از نوع معنوی - الهی) نبودن ... چون ورای این مادیات به وجود چیزی قائل نبودن ... نهایت تلاششون فرض گرفتن دمیورژ بوده. یعنی اصولا برای ماده به دنبال منشأ مادی می گشتن نه خالق آسمانی (مثل طالس که آب رو مادة المواد می دونست ، یا هراکلیتوس که آتش رو مبدأ فرض می کرد) ... یعنی بازم قدم از ماده فراتر نمیگذارن ...

اما اون چیزی که افلاطون رو برای این طرفیا (اسلامیون !!) و ارسطو رو  ، درقرون وسطی ، برای اون طرفیا (اجنبی ها !!) مقدس مآب جلوه داده ، پیروان اونا هستن ... یعنی تفکراتی که بعدی ها به اون بندگان خدا (!) نسبت دادن

...
به نظر من فلسفه ی یونان تنها ارزش سیاسی داشته و بس ...

افلاطون از تمثیل غار یه قصد داشت، که در چند مرحله خیلی زیرکانه بهش میرسه ...
.
اول می گه : ملت ، همه مثل اون آدمای در بند هستن و چیزی جز سایه ها رو نمی تونن ببینن !

بعد می گه : تنها فیلسوف هست که زنجیر رو باز می کنه و به مرتبه ای میرسه که چیزهایی رو می بینه که مردم عادی به علت دربند بودن قادر به دیدنش نیستن ...

بعدش می گه به علت این برتری ، "حکومت" تنها شایسته ی فلاسفه ست ...

بعد خودشو فیلسوف میدونه

بعدش از قضای روزگار ، ارسطو ، شاگرد افلاطون میشه استاد اسکندر کبیر !!!!

...................................................................................................................

 

فرمودند :

 

1.اگر کتب ملاصدرا رو بگردین زیاد می بینید که افلاطون رو الهی می دونه و از نظریه مثل دفاع می کنه و نظریات ابن سینا و فارابی رو علیه او رد می کنه.
2. ابن عربی که اصلا نامی از یونان و فلسفه اونا در کتبش نمی یاره بنده فقط یکجا در فتوحات دیدم که افلاطون رو الهی می خواند.
3. برادر علامه طباطبایی روح افلاطون رو احضار می کنند و افلاطون میگه که خوشابحال شما که می تونین نظریاتتون رو علنی بگید و از الهیت و توحید صحبت کنید.

راستش فکر نمی کنم کسایی که نام بردم در توهم بودند و اساتید خط گرای امروزی! در عالم حقیقت.

 

«در بارۀ نویسندگانی که چه امروز و چه در آینده ادعا می کنند که از مطالب اصلی فلسفه من چیزی می دانند، اعم از اینکه آن را از دهان من شنیده یا از دیگران آموخته و یا خود به تحصیل آن نائل گردیده اند، فاش می گویم که آنان، بنا به عقیده ای که من در بارۀ فلسفه دارم ، از فلسفه کوچکترین خبری ندارند. در مورد آن مطالب اصلی هیچ گونه نوشته ای از من در وجود نیامده و در آینده نیز وجود پیدا نخواهد کرد زیرا آن مطالب مانند دیگر مطالب علمی نیست که بوسیلۀ اصطلاحات و الفاظ عادی بتوان تشریح و بیان نمود بلکه فقط در نتیجۀ بحث و مذاکرۀ متوالی در بارۀ آنها و در پرتو همکاری درونی و معنوی، یکباره آن ایده، مانند آتشی که از جرقه پدیدار شود، در درون آدمی روشن می گردد و آنگاه راه خود را باز می کند و توسعه می یابد.»

[ افلاطون: نامه هفتم، 341]

 

............................................................................................................................................

 

عرض می کنم :

 

این بنده ی حقیر سراپا تقصیر، توی احکام فقهی هم هرجا فکر کنم عقل خودم قد نمیده به مرجع تقلید مراجعه می کنم ... امور عقلی که جای خود داره ... مگه عقل خودم چشه که بخوام نگاه به دست بقیه بکنم ببینم چی کار می کنن ! (حالا اصل مسئله رو نگذارید ، بچسبید به اینکه در خصوص تقلید منو ارشاد کنیدا !!)

.

با اعلام نهایت احترامم به حضراتی که اسم بردین ... بنده توی فرمایشات تون ادله ی منطقی یا حداقل تاریخی بر رد حرفم ندیدم ، الا توسل به گفته ی خود افلاطون ، که خب پرواضحه هیچ بقالی نمی گه ماستم ترش ِ! ... بنا براین همچنان سر عقیده ی خودم هستم ... لااقل تا زمانی که افلاطون به خواب خودم بیاد

.

آها ... اینم بگم ... در مورد خوابها ... بر این باورم که در بین هر قومی اندیشه ای فائق اومده و افراد اون قوم به اون اندیشه ایمان دارن ... و همین تسلیم ذهن هست که خوباها رو در حد بسیار بالایی رهبری می کنه ...

... در موردی که فرمودین موارد زیادی از خوابها رو شنیده بودم ... احضار روح اما .... !!!

 

آخر اینکه قلـّت سواد بنده رو به بزرگواری خودتون ببخشید و راهنمایی بفرمایید

 ...............................................................................................

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:57 توسط |