تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

مقدمه اول :

 

... اما جلالت عشق از حدّ و صفت و بیان و ادراک و علم دور است، چنانکه گفته اند :

 

عشق پوشیده است و هرگز کس ندیده استش عیان

لاف های بیهُده تا کی زنند این عاشقان

هرکس از پندار خود در عشق لافی می زند

عشق از پندار خالی، وز چنین و از چنان

 

"سوانح العشاق-احمد غزالی"

 

............................................................

 مقدمه ثانی :

 

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

 

"حافظ"

 

.....................................................................

 

نتیجه :

 

حَقـّمه !!

حَقـّته !!

حَقـّشه !!

حَقـّمونه !!

حَقـّتونه !!

حَقـّشونه !!

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:40 توسط |

 

گفتمش چونی ؟ بگفتا همچو گل

 

همچو گل در چنگ چنگیز مغول

 

………………………………

 

پ . ن 1 :

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد …

 

پ . ن 2 :

 

درد را نیز هم ….

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:28 توسط |

 

گاهی یه چیزی دل آدمو به جوش میاره !

 

انگار اضافیه و باید بیرون ریخته بشه !

 

اما نمی دونی کجا ! چطوری ! پیش ِ کی ؟

 

مثل شلنگی که گره بخوره و آب پشت گره جمع بشه …

 

تا یه زمانی طاقت میاره و هی باد می کنه و آب رو نگه میداره …

 

اما یه لحظه … در کمتر از ثانیه … به چشم برهم زدنی می ترکه !

 

تا قبل از ترکسیدن باید گره رو باز کرد … اما چطوری ؟

 

یادمه به مهسا گفتم کافیه یکی رو پیدا کنی که مطمئن باشی حرفتو می فهمه … فهمیدن اینکه اون درکت می کنه یا نه ! سخت نیست …

 

بعد ازون با هم حرف می زنید … با هم طرح مسئله می کنید … با هم دنبال جواب می گردید …

 

یا اگر جوابی نداشت حداقلش اینه که با حرف زدن و بحث کردن اون چیزی رو که در سینه می جوشه رو جایی بیرون می ریزید!

 

اما اگر اون یه نفر پیدا نشد چی ؟

 

اگر پیدا شد و بعد از مدتی (به هر دلیلی) دیگه نتونستید باهاش حرف بزنید چی ؟

 

خب … ظاهرا ً بهترین راه همین دنیای مجازی هست !

 

دنیایی که به زعم من بهترین استفاده ای که میشه ازش کرد اینه که مدینه ی فاضله ی رویایی مونو توش بسازیم …

 

هرچه رو که توی دنیای حقیقی نتونستیم بهش برسیم … هرچی رو که نتونستیم بگیم …

 

و مطمئن باشیم که اینجا همدردهایی پیدا خواهیم کرد!

 

بعد ازون میشه با همه گفت و خندید و … انگار نه انگار …

 

میشه نقاب زد و برای هرکسی همون طوری بود که توقع داره!

 

…………………………………………………………….

 

چرا اینارو می گم ؟ مقدمه چینی می کنم برای چی ؟

 

برای حرفهایی که یک هفته ست داره از سرو کول مغزم میره بالا اما نمیدونه ……

 

شاید اولین باره برای این وبلاگم اینقدر سخت می نویسم … این قدر تلاش می کنم برای سانسور کردن خودم (یا حداقل پیرایش حرفام! )

 

شاید اینجا هم داره از دست میره … شاید …

 

نمی دونم نگران چی هستم …

 

میترسم به کسی بربخوره ؟ یا میترسم …. !؟ اصلا ً می ترسم ؟

 

نمی دونم …

 

مثل اون روزی که برای علی یه داستان کوتاه نوشتم که به خودم تلنگر زده بود …

 

اما فکر کرد قصدم نصیحت بوده ! گیرم که می خواستم نصیحت کنم … مگه نصیحت کردن کار بدیه که در برابرم گارد گرفتی !؟

 

نمی دونم چرا فکر کردم ممکنه این تلنگرها همونقدر که برای من کارسازه (کارمو میسازه(!) ) … مکنه برای تو هم …!

 

هنوز یادم نرفته وقتی داستان کوهنورد رو خوندم چه حالی شدم …

 

چقدر به این تلنگرها نیاز داریم برای اینکه از دست نریم …

 

برای اینکه حس کنیم حضور خدایی رو که شب و روز به مسلخش میبریمش !

 

برای اینکه دلگرم بشیم به خدایی که …

 

اصلا ً مگه جز اینه که گاهی فکر می کنیم خدا اگر هم وجود داره اونی نیست که بقیه ازش میگن!

 

مگه گاهی فکر نمی کنیم این خدا رو چهارتا آدم مثل خودمون ساختن برای اینکه تکیه گاهی داشته باشن برای آشفتگیها شون ….

 

…………………………………..

 

این هفته برای دومین بار دستمو موقع آشپزی سوزوندم!

 

از وقتی جوانی را پشت سر نهاده بودیم دیگر مرتکب این سهل انگاری ها نمی شدیم!

 

عاشق شدیم آیا ؟ یا شاید هم جوان !!!

 

 

دفعه ی اول چیز مهمی نبود اما این دفعه … سی چهل تایی رفته روی شصتم !!

 

یادم رفته بود چقدر می سوزه … الان که داشتم تایپ می کردم ناخنم گرفت بهش … جیغش رفت هوا !!

 

برم ناخنهامو کوتاه کنم و برگردم !!

 

………………………………………………..

 

خب خوب شد … اینطوری تایپ کردن هم راحت تره  : دی

 

انگار بد هم نبود چند دقیقه ذهنمو برای آخرین بار جمع و جور کنم !

 

بعد از یک هفته کلنجار رفتن با خودم در مورد "چگونه نوشتن" … ظرف چند دقیقه به این نتیجه رسیدم که اصلا ً برای چی باید بنویسم ؟

 

برای چی باید تعریف کنم که استیگماتا چه آتشی به جونم زد ؟

 

چرا باید از روزهایی تعریف کنم که به دنبال چند تا خلسه ی عاشقانه افتادم دنبال مسیح و کلیسا و ….

 

بعد کرم افتاد به جونم که بفهمم حق با کیه ؟ ( و ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم هیچ کس محقّ نیست!)

 

دوره افتادم توی کلیساها …

 

بعد افتادم به جون کتابهای ادیان …

 

بعد مذاهب و کلام …

 

آخه اینا هم گفتن داره ؟

 

برای چی باید بگم هنوزم با ضربه ای مدتها ذهنم مشغول میشه ؟

 

با کوچکترین دلتنگی ... با ملایم ترین ضربه ... با مضحک ترین شکست ...

 

چرا بگم از جنگ با خدای خودم و جنگ با خدای دیگران !

 

از درد بی همصحبتی ... از غیبت کسی که بفهمه این درد جانکاه و سوزنده رو ...

 

اینا نه خوندنش ارزش داره و نه گفتنش …

 

باید فروخورد بغضی رو که نیمه شبها راه بر نفس میبنده ...

 

...........................................................................

 

بهتره برم بالای منبر بابت پست میثم ! که تمام مدتی که مشغول آشپزی بودم داشتم بهش فکر می کردم :)

 

به وضع مردم ...

به حکومت ...

به مطالعه و روشنفکری !

 

به اینکه مخالف سرسخت ژستهای روشنفکرانه ام اما ...

 

اما به نظرم باید خوند ...

باید دید ...

باید شنید ...

 

حکومتها به مذهبی بار آوردن مردمشون اصرار دارن ، به یک دلیل :

 

می تونن مذهب رو اونطور که به نفع خودشون هست به خورد ِ ملّت بــِدن!

 

باید خوند و دید و شنید و بررسی و تحلیل کرد تا به حقیقت رسید ، به یک دلیل :

 

حقیقت اون چیزی نیست که نظامهای حاکم عرضه می کنن!

 

باید خوند تا فهمید چرا هر نظامی "خدا" رو اونطوری جلوه داده که خودش خواسته! (مرجع ضمیر ِ "خودش" = نظام)

 

چرا آباءِ کلیسا خدا رو اونقدر مهربون ترسیم کردن که (مثلا ً) با یه اعتراف ساده نزد کشیش ، هر گناهی رو می بخشه!؟

کافیه بله قربان گوی کلیسا باشی تا مورد رحمت بی پایان پدر آسمانی قرار بگیری!

 

چرا امویان و عباسیان از خدای قهاری که بر عرش نشسته ، و از اشاعره ی جبری مسلک طرفداری کردن ؟

 

چرا یه عده دیگه اومدن حدیث نقل کردن که باید پیرو حاکم ِ وقت باشی ولو کافر باشد! وگرنه به عذاب الیم گرفتار خواهی شد ؟

 

باید شنید فرفهای اونی رو که زندان ساواک کشیده و شکنجه شده و هزار درد و بلا رو تحمل کرده به امیدی ... اما امروز ناله می کنه که این اسلامه ؟

 

باید دید چرا یه نفر با یه تفکر در دو رژیم زندان می کِشه!

 

باید خوند و فهمید که دیکتاتوری کدومه و دموکراسی چیه !

 

و بعد حندید به جماعتی که سنگ ولایت مطلقه فقیه به سینه می کوبند و شعار دموکراسی میدن!

 

اگر از مهدی های ظهور کرده خبر نداشته باشیم که ادعاهای بعضی ها برامون باور کردنی میشه!

 

مگه نه اینکه ساده لوحان پولها دادن بابت اینکه مدعیانی(!) پیامشونو به گوش صاحب الزّمان برسونن ؟ برای اینکه التماس دعاشونو به گوش آقاشون برسونن ؟

 

به نظرت عجیبه اگر همین جماعت ِ ابله "ادعای رابطه با غیب" ِ حضرات رو باور کنن ؟ دلت می خواد ما هم جزوشون باشیم ؟

 

مدتی پیش، قم، همایش اخلاق گذاشته بودن ...

 

یکی از بخشها، کمیته ی اخلاق و عرفان عملی بود ...

 

اولین سخنرانی نقد عرفانهای بیگانه بود که فضلای محترم ساکن اون شهر (!) به جای پرداختن به محتوا شروع کردن به اعتراض که :

چرا به کلمه ی مقدس عرفان (!) توهین می کنید؟ این جریانها که راه افتاده رو اسم دیگه ای بگذارید. حتی اگر اونا مدعی عرفان هستند شما تکرار نکنید. به "عرفان" احترام بگذارید آقاجان!

 

یکی نگفت آخه مسلمون! اگر عرفان مقدس و محترمه چرا نمیذاری بررسی کنیم ببینیم چی شده که جوانهای ما به این قبیل چرندیات رو آوردن ؟

 

چقدر دلم می خواست بگم جلسه به نتیجه ی مطلوبش رسید!

 

دلیل گرایش جوانها به این خزعبلات، همین مغز یخ زده و طرز رفتار مضحک شماست.

 

سخنرانی بعدی که در همین خصوص بود کنسل شد !!!

 

به جاش یه مقاله ِ زد سروش ارائه شد جهت بدست اوردن دل آقایان !!

 

سخنران محترم(!) بدون اینکه اسمی از سروش ببره (مدام تکرار می کرد : من اسم نمی برم اما واضح هست که در مورد کی حرف میزنم!) هرچی بی منطق جات بود به خورد جماعت داد!

 

نتونستم طاقت بیارم و روی برگه ی پرسش و پاسخ چند تا مطلب نوشتم و یه سوال! حیف که ملبّس نبودم که سوالم مهم باشه!

 

دوستی که مراهم بود آینده ی تاریکی برام پیش بینی کرد! (اون که ناخناشو می جوه) :دی

 

چقدر ازین شاخه به اون شاخه پریدم! ربط مطالبم داره گم میشه! برمی گردم سر خط ...

 

باید خوند تا فهمید چه چیزها که توی درس و دانشگاه حذف شده! و چرا ؟

 

به اسم مدرنیته و به روز سازی ِ اسلام چی به سر اعتقادات جوانها اومده که وقتی (نه به قصد دفاع از شریعت) فقط برای همدردی با دوستی که از کار ِ خسته کننده شکایت می کنه می گم خب چرا این همه کار می کنی؟ الان که توی خونه ی بابا هستی و پس فردا هم که وظیفه ی تهیه ی مخارج خونه با همسرت هست چه نیازی به دو شیفت کار کردن!؟ ...

 

به تفکرات امّلی من میخنده و ضد فمینیست بودنم رو تخطئه می کنه! و یادش میره که خودش بود که از کار و خستگی شکایت می کرد !!!

 

باید فیلمها رو دید و به این فکر کرد که پشت اینها چیه که قراره به ناخودآگاه ِ مخاطب منتقل بشه !؟

 

و تأسف خورد که اون طرف دنیا کارتن هاشون هم هدفمند هست و این طرف ... !

 

عجب دست به کار ِ احمق و احساساتی بار آوردن جوانها شدن! صدا و سیمای آبکی و سینمای آبکی تر !!

 

و از کجا معلوم که همین هم از روی حساب و کتاب نباشه!

 

یادمه اون موقع که برای برانداختن عروسک های باربی، سارا و دارا رو روانه ی بازار کردن،و دوستان، گله ی بچه هاشونو از سنگینی و نازیبایی ِ عروسکها مطرح می کردن و از قیمت سرسام آور اون شکایت می کردن ... ظریفی تنها به ایمایی کفایت کرد که : از کجا می دونید این قضیه فقط نمایش قدرت نبوده و در واقع قرار نیست این عروسکها جایگزین بشه ؟

 

...................................................................................

 

درد زیاده ... خیلی زیاد ...

 

شاید هم حق با شما باشه ...

 

بهتره نخونیم !

 

حتما ً مسئولان ارشادی هم قصد خیرخواهی دارن که چند وقت یکبار متفکری رو ناباب(!) تشخیص داده و کمر به برچیدن کتابهاش می بندن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:14 توسط |

 

پ . ن ۱ :

 

همه با شنیدن خبر تسویه (حقوق) از خوشی در پوست نمی گنجند و انرژی مضاعف می گیرن ...

 

من دارم میمیرم از خستگی ... بوی پول به مشام رسید جشن کتاب گرفتیم !

 

کـَمـَثل ِ اون شخصیت ِ شخیص (!) یحمل اسفار بودیم امروز !!

 

پ . ن 2 :

 

مجتبی ... علی ... رویا ... امیر ... مهسا ... بی معرفتم آیا ؟ 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:11 توسط |

 

من همان مجنون مست یاغی ام

یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:10 توسط |

 

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم

با این همه مستی ز تو هشارتریم

 

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوارتریم !؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:10 توسط |

 

یا رب دل پاک و جان آگاهم ده

آه شب و گریه ی سحرگاهم ده

 

در راه خود اول زخودم بی خود کن

بی خود چو شدم به سوی خود راهم ده

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:50 توسط |

 

امروز بحمدلله

از دی بتر است اوضاع

!

...................................

 

پ . ن :

 

چند روزی اوضاع یه کم قاراش میش بود!

شرمنده ی لطف و محبت جناب ملاح، امیرخان، آقا مجتبی و هیچکاک بزرگ هستم ...

سعی می کنم در اولین فرصت سر بزنم و جبران مافات کنم

بعد نوشت :

 

همین الان که خواستم آپ کنم کامنتهای علی آقا رو دیدم ...

بله اشتباه نکردید ...

زیاد به هم میریزم ... و با علت های ساده ...

بعدا بیشتر میگم ... نمی دونم کـِـی!

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:39 توسط |

 

چگونه متـــــــــولد شوم

 

 وقتی تو نیستی …

 

!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:46 توسط |

 

شش ماه !

 

نیـــم قرن!

 

نیم هــزاره !

 

 

و این نیمه جان ِ من است که همچنان

 

رد پای تو را از پس ِ غبار ثانیه ها و قرن ها بو می کشد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:4 توسط |

 

سرنوشت (نه اون "سرنوشت" ها، در مقابل پا نوشت!)

معمولا ً سؤالمو توی پ . ن ها می پرسم اما اینبار مطلب طولانی شد برای اینکه جلوی چشم اونایی که مطلب رو تا انتها نمی خونن باشه، آوردم این بالا که راهنمایی کنند!

سؤال :

این "خاصیت ممتیک/ / memetics المحاکات"  که می گن یعنی چی ؟

 

......................

 

هرآنچه اصلا ً بتواند گفته شود، می تواند به روشنی گفته شود،

و آنچه درباره اش نتوان حرف زد، می باید درباره اش خاموش ماند! 

                                                                         "ویتگنشتاین / رساله ی منطقی- فلسفی"

 

................................

 

در مورد کنفسیوس! فکر نمی کنم زیاد هم دچار توهم شده باشه! به نظرم لزومی نداره هستی شناسی لزوما ً تایید امر واقع باشه ... به هرحال میشه خیال بودن این دنیای هزار رنگ رو هم فرضیه ای دانست و به بررسی نشست و اساسا ً به "هستی" شکّ هستی شناسانه برد! ... نه گمونم که به سادگی هم بشه این فرضیه رو رد کرد حتی اگر نشه اثباتش کرد ... اینجور مواقع یاد گفتگوی بسیار شیرین راسل و کاپلستون میفتم ... 

 

....................................

 

اما یه مطلب نسبتا ً بی ربط ... فقط به صرف اومدن اسم کافکا ...

بعد از داستان های دهشت انگیز کافکا و کافکایی ها (دهشت انگیز ازین حیث که هرکسی ممکنه فکر کنه : اگر این اتفاق برای من بیفته ...؟)

فکر کنم داستانی که مهران مدیری با هنرمندی تمام داره روایت می کنه و مرد هزار چهره ای که نویسندگان این سریال با تردستی تمام ساختن و پرداختن اولین داستانی باشه که و به زعم بنده در عین "کافکایی"بودن به معنای واقعی "طنز" هم هست ...

در این خشکسالی برنامه های صدا و سیما لذتی می برم ازین برنامه که مپرس ... به به ، به به ...

 

.......................................

 

اما ذهن انسان و نیاز به ساخت و ساز اعتباریات ...

رئیس جان "سینوهه" رو اگر ندیدی حتما ببین ... رشد و بالندگی خدا در ذهن فرعون ...

فقط به یه شرط (دی:) :

فردا نیای بگی همین داستان توی قرآن در مورد حضرت ابراهیم اومده و از ماه و خورشید شروع کرد و کم کم به این نتیجه رسید که آفلین(افول کنندگان) رو دوست نداره و فقط خدای واحد سزاوار پرستش هست!

 

....................................................

 

بنده هم نظر فلاسفه ی اسلامی رو شنیدم که معتقدن شئ وجودی در اعیان دارد، و وجودی در اذهان، و وجودی در عبارت، و وجودی در کتابت.

بله، منطق هم حکم می کنه که این قاعده و قانون درست باشه. اما سؤال من اینه : پس علت این همه هرج و مرج چیه ؟ همین مسئله ی هرمنوتیکی که دوستمون ترسیدن منو آشفته کنه و به همین دلیل از مطرح کردنش چشم پوشی کردن مدلول چی می تونه باشه؟(البته من متوجه نشدم ایشون چطوری به عرفان و فلسفه(!!) بسنده کردن و وارد بحث هرمنوتیک(!) نشدن!) اگر هر چیزی یه اسم داره چرا از یه حرف، هرکسی یه چیزی می فهمه؟ چه نیازی هست دعوا بشه بر سر اینکه برای کتب مقدس باید مفسرینی وجود داشته باشه یا نه، هرکسی به عنوان بنده ای از بندگان همون خدایی که کتاب رو فرستاده به طور مستقیم مورد خطاب هست و خودش باید برای فهم کلام پروردگارش کوشش کنه؟ آیا عده ای بیشتر از عده ی دیگه می فهمن؟ مگه اصلا ً اینجا فهم دخیل هست؟ در صورت صحت اون قانون کافیه کسی اطلاعات عمومیش بالا باشه! کافیه ی