جوون که بودم داستانی از فیلسوفی (!) چینی خوندم که ، هنوز هم که هنوزه وقتی به یادش میفتم ، از حس تحیر و سرگشتگی ِ حاصل از داستان لذت میبرم :
« شبی خواب یدم که پروانه ام و از گلی به گلی دیگر می پرم.
بی خبر بودم از اینکه جوانگ زه ام.
ناگه برخواستم و باز جوانگ زه شدم.
ولی نمی دانستم که آیا جوانگ زه ام
که خواب دیدم پروانه شده بودم
یا پروانه ام و خواب می بینم که جوانگ زه شده ام؟ »
.............................
پ . ن 1 :
اون اولا می گفتن داستان مال کونفسیوس ِ ... همین دیروز توی یه کتاب دیدم که از جوانگ زه نقل کرده !! بنا به تم فلسفی روایت (!) اجتهاد بنده اینه که این قبیل افاضات به کنفسیون فیلسوف مشرب بیشتر میاد ، تا جوانگ زه ی عارف مسلک(!!)
پ . ن 2 :
کی گفته مایه ی فیلم هایی نظیر ماتریکس و بازی (گِیم) همین اندیشه ی باستانی شرقی هست ؟
... نوچ ... هرکی گفته اشتباه کرده ... محتویات این فیلمها هم غربیه هم جدید ...
پ . ن 3 :
دارم فکر می کنم میشه یه طوری مشابه اندیشه های سوفسطائیان دونستش یا نه ! به نتیجه نمی رسم !!
شما بگید ...
یه نکته هست که حتما باید رعایت بشه … اونم در نظر گرفتن حریم موضوعات مختلف هست!
حیطه ی تعقل و تفکر و تفلسف و حقیقت جویی با حیطه ی شریعت ، و این دو تا با حیطه ی عرفان حتی فرق دارن…
یه مثال :
آدمی که جویای کار هست می تونه شرایط شرکتها و سازمانهای مختلف رو بررسی کنه ودر نهایت یکی ازونا رو با دلایلی که برای خودش محرزه به بقیه ترجیح بده … اما اگر شرایط رو پذیرفت و به استخدام اونجا درومد ، دیگه چون و چرا بر سر اینکه مثلا ً چرا ساعت شروع کار فلان ساعته یا اینکه ساعت غذا خوردن چرا اون ساعته ، دیگه معنی نداره !!
بحث پست قبلی ، در حیطه ی تفکر بود آزاد از هر قید و شرطی … اگر کسی گفت و شنید و مطالعه کرد و بررسی و جستجو کرد و رسید به اینکه قرآن «قول احسن» هست و پذیرفت که به این دین در بیاد، بعد ازون دیگه جای تفکر فیلسوفانه باقی نمی مونه … جدلی هم اگر باشه از سنخ بحث کلامیّون هست و کاملا درون دینی ، به این معنی که یک سری تعریف ها رو پیش فرض و مبنا قرار می دن ... چنانکه مثلا ً تعریف عقل به «ما عُبدَ به ِ الرّحمن ...» تغییر می کنه …
عین همین مباحث در مورد وادی عرفان هم صدق می کنه … سفارشاتی از قبیل :
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلماتست بترس از خطر گمراهی
بسیار دیده شده … و ازونجا که تا نباشد چیزکی لابد عرفا هم چیزها نمی گویند (!) پس به سادگی قابل رد و انکار نیست …
فلسفیدن فعلی است رها از قید طریقت و شریعت ، که اگر آدمی حصاری ازین جنس برای خودش ساخت دیگه قادر به اندیشیدن از سنخ فلسفی نیست … محصور بودن ، تعصب به دنبال داره ، مگر اینکه به هنگام تفلسف لباس دین و مذهب و عرفان رو از تن به در بیاره (اگر بتونه !!) …
حیطه ی سیاست هم … که بماناد …
اساسا ً آدم تا حرف بقیه رو (اعم از موافق و مخالف) نشنوه ، نمی تونه به وجوه مختلف و ممکن به یه قضیه نگاه کنه ...
من یه مثال رو همیشه زدم ... موضوعات مورد بررسی توی یه دایره قرار دارن و ذهن انسانها مثل دوربینی می مونه که روی اون مسائل زوم می کنه تا کند و کاو کنه ببینه چی به چیه ... به جایی که دوربین کاشته می شه می گن زاویه ی دید ...
.
یه نکته ی خیلی ظریف این میون وجود داره ... اینکه دایره بی نهایت تا زاویه داره ، نه متوقف میشه و نه به بن بست برمی خوره (شاید به همین دلیل فیثاغورسیان دایره رو شکل کامل می دونستن و اونو به نوعی مقدس می پنداشتن) ... پس برای بررسی هر موضوعی بی نهایت زاویده دید می تونه وجود داشته باشه ... و "موفق" کسیه که بتونه روی یه موضوع واحد مکانهای بیشتری رو برای کاشتن دوربینش انتخاب کنه ... تا بتونه بهترین موضع زوم رو پیدا کنه ...
و نفس این عمل آدمها رو از تعصب به دور می داره ... از دگم اندیشی و جمود باز می داره ...
«فبشّر عباد الذّین یستمعون القول و یتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم الوا الالباب»
.........................................................
پ . ن :
تازه یه نکته ی خوشمزه توی آیه هست ...
"عباد ِ " همون عبادی هست ... یعنی خدا این جور آدمها رو بنده ی خودش می دونه ... خودش راهنمایی شون می کنه و همین ها هم خردمندانند .
پ . ن 2 :
حالا کجای این قرآن گفته بچسبید به حرف یه نفر و چشم بسته و بدون چون و چرا گردن به حرفش بذارید ! نمی دونم !!
برداشت اول :
پرجنیا – وجنیانه :
شناسایی را می توان دو گونه شمرد: یکی شناسایی شهودی یا جانانه که پرجنیاست و دیگری شناسایی واگشاینده یا برهانی که وجنیانه است. برای آشنایی بیشتر می توانیم بگوییم که پرجنیا راستی را در یگانگی و همه گانگی اش به چنگ می آورد ، حال آنکه وجنیانه آن را وامی گشاید و در آن شناسنده و موضوع شناسایی می یابد. گلی رابه پندار آورید؛ می توانیم این گل را نماینده ی جهان بپنداریم. آنگاه که درباره ی گلبرگها، گرده، کلاله و ساقه گفتگو می کنیم، واگشایی مادی انجام داده ایم. همچنین، می توانیم آن را از دید شیمی واگشوده، در آن اکسیژن و هیدروژن و دیگرچیزها بیابیم. شیمی دانان گل را واگشوده، یک یک پاره های آن را برمی شمارند و می گویند گل از به هم پیوستن یکایک آن پاره ها درست می شود. اما آنان گل را از هستی اش تهی نکرده و تنها آن را واگشوده اند. این راه وجنیانه ی شناخت یک گل است. راه پرجنیا، شناخت گل است به همان گونه که هست، بی واگشودن و تکه تکه کردنش به پاره ها. پرجنیا به چنگ اوردن گل است در یگانگی اش، در همه گانگی اش و در این چنینی اش .
برای این کار، ما دیدنی مان را سر و ته کرده، به درونش می رویم. با نگریستن خرد گرایانه به یک گل هرگز نمی توانیم به جان یا گوهرش رسیم، اما هنگامی که از جایگاهمان بیرون آمده، به درون گل رویم و خود گل شده، همراه آن ببالیم، می توانیم بگوییم که من ریشه هستم، من ساقه ام، غنچه ام و سرانجام گل ام، و گل من است. و این شیوه ی شناسایی گل از راه پرجنیاست.[1]
برداشت دوم :
سهراب سپهری می گفت :
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.
برداشت سوم :
پیدا کنید پرتقال فروش را !!
[1] ) پهنه ی ذن (گفتارهایی پیرامون ذن) / د.ت.سوزوکی / فرامرز جواهری نیا / ص 9-237
چند روز پیش در گیر و دار ِ یه بحث در خصوص تجربه های عرفانی ، برای یکی از دوستان کامنتی گذاشتم به این شرح :
در مورد تئوری های عرفانی و طریقه ی ارائه ی اونا … معتقدم امکان ارائه ی طریقی مدوّن و قانون مند برای طی طریق ( که برای همه مفید ِ فایده باشه) محاله !! اما در عین حال میشه تجربه های عرفانی رو مورد تجزیه و تحلیل علمی قرار داد … که صد البته مثل هر علم دیگه ای اهل فنّ خودشو می طلبه … این نوع بررسی ، چیزی شبیه بررسی ِ علوم انسانی توسط فلسفه های مضاف هست … مثل فلسفه ی اخلاق …
............................
چون دلم می خواد روی این موضوع بیشتر بحث بشه و دوستان نظر بدن ، اون کامنت رو به همراه چکیده ی یکی از مقالاتم رو اینجا قرار دادم ... به امید راهنمایی و ابراز نظر دوستان
در آغاز علم بسیاری از علوم در ذیل مفهوم «حکمت» گنجانده و شناخته می شد .
اما در طیّ گذر ایام و با پیشرفت هر شاخه ، کم کم صاحبان و متخصصان تصمیم به استقلال گرفته ، در نتیجه با جدا نمودن قلمه ای از بدنه ی اصلی ، نهالی جدید را به بار نشانده و مشغول پرورش آن شدند تا هر شاخه ، خود به درختی تنومند تبدیل گردید .
از جمله ی این علوم می توان به پزشکی ، شیمی ، فیزیک و روانشناسی اشاره نمود . برآنیم تا در این مقال-هرچند کوتاه و در حد یک مقدمه بر مبحثی جدید و نگاهی تازه-بپردازیم به این موضوع که عرفان ، نیز می تواند مورد بررسی علم تجربی قرار گیرد و ازین مقدمه راه به نتیجه ای ببریم که اعلام داریم عرفان نیز می تواند ، خود ، به عنوان شاخه ای از علوم شناخته شود .
.............................................................
پ . ن :
عجالتا ً این مقاله ، نه جایی موجوده ، نه قابل دسترسی ... البته با پوزش!
پ . ن ۲ :
به نظر میرسه بر سرما خوردگی غلبه پیدا کردم ... این یعنی : هنوز نفس می کشم ... گرچه به سختی!!![]()
پ . ن ۳ :
هر کس در خصوص هرجای این مطلب نظر و انتقاد و پیشنهاد دارید ... دریغ نکنید ... (اینو خواهشی بخونید)
پ . ن ۴ :
هر کس در این خصوص( ... و همینطور در مورد نحوه ی استقلال علوم ) ، کتابی ، مقاله ای ، مطلبی و ... خلاصه هر گونه مطلب دیدنی و خواندی و خوردنی و بردنی !! سراغ داره ... لطفا کمک کنید (این یکی رو التماسی بخونید)
پ . ن 5 :![]()
خب نزنید بابا ... فقط خواستم بگم پانوشت ها زیاد شد ... اگر مطلب یادتون رفت دوباره بخونید
... منتظر راهنمایی هاتون هستم.
ارسطو معتقد است : فلسفه با «حیرت در برابر هستی» آغاز می شود ،
از سوی دیگر عطار نیشابوری «حیرت» را بعد از طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا و توحید ، وادی ِ ششم از هفت شهر عشق می داند که فرد عارف بعد از آن به وادی فقر وارد می شود .
همیشه معتقد بوده ام که هر گونه علمی و هر نوع معرفتی با واژگانی خاص که معانی ویژه ای برای آنها اعتبار می کند ، منظور خود را بیان می دارد ؛ و فرد به هنگام مواجهه با جملات و نظرات از سوی صاحبان ِ آن علوم باید متوجه ِ این موضوع باشد تا دچار خلط مباحث در میان علوم مختلف نشود .
با این حال و در کنار این مسئله ، بر آنم که «حقیقت» آینه ای است که از آسمان فرو افتاده و تکه تکه گشته و هر قطعه از آن نزد قومی ، موجود است . پس شاید که بتوان با کنار هم نهادن هر کدام از این قطعات به آینه ی تمام نمائی از حقیقت دست یافت .
حال با این مقدمات ، سؤال این است :
آیا می توان بین «حیرت» ِ شخص فیلسوف و حیرانی ِ عارف نقطه ی اشتراکی جست یا خیر !؟