تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

آخ گفتی رئیس!

 

امان ازین واژه ها ... امـــــــــــــان ... حقیقتا هیچ اعتمادی نمیشه کرد به این اعتباریات!! این واژه ها اگر اعتبارشونو از ذهن انسان وام گرفتن(!) که وای به انسان ... اگر هم نگرفتن که ... !

 

الان که دارم برات می نویسم به یه نتیجه ی جدید رسیدم ... در واقع یاد خواب کنفسیوس افتادم *

 

 انسان ها واژه ها رو ساختن و اسمشون شده اعتباریات اما ما داریم در مورد اعتبارشون شک می کنیم (!!) **

وقتی به جهان شک می کنیم اعتبار کی میره زیر سوال !؟

 

....................................

 

* کنفسیوس خواب دیده بود پروانه شده ... وقتی بیدار شد این سؤال ذهنشو مشغول کرد : « الان من انسانی هستم که خواب دیده پروانه شده! یا پروانه ای که داره خواب می بینه انسان شده؟ »

 

** اما واقعا شک می کنیم یا فقط به خودمون توضیه می کنیم تا در رووشون دقت بیشتری به خرج بدیم !؟

 

............................................................

 

پ . ن 1 :

 

هنوزم که هنوزه وقتی یاد داستان این خواب میفتم سؤالش ذهنمو می خوره ...

 

پ . ن 2 :

 

عجب سفسطه ی مضحکی شد! یحتمل امشب پروتاگوراس میاد توی خواب یقمه مو می گیره

 

پ . ن 3 :

 

اومدم متنمو یه نگاه کلی بندازم یه وقت اشتباه تایپی نداشته باشه ... یاد این شعر افتادم :

ای روی تو مهر عالم آرای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران به ز منی وای به من

ور با همه کس همچو منی وای همه

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:5 توسط |

 

گفته بودم :

 

در مورد افلاطون ... زیاد هم خوشبین نباشید ... اصولا فلاسفه ی یونان در پی حقیقت (اونم از نوع معنوی - الهی) نبودن ... چون ورای این مادیات به وجود چیزی قائل نبودن ... نهایت تلاششون فرض گرفتن دمیورژ بوده. یعنی اصولا برای ماده به دنبال منشأ مادی می گشتن نه خالق آسمانی (مثل طالس که آب رو مادة المواد می دونست ، یا هراکلیتوس که آتش رو مبدأ فرض می کرد) ... یعنی بازم قدم از ماده فراتر نمیگذارن ...

اما اون چیزی که افلاطون رو برای این طرفیا (اسلامیون !!) و ارسطو رو  ، درقرون وسطی ، برای اون طرفیا (اجنبی ها !!) مقدس مآب جلوه داده ، پیروان اونا هستن ... یعنی تفکراتی که بعدی ها به اون بندگان خدا (!) نسبت دادن

...
به نظر من فلسفه ی یونان تنها ارزش سیاسی داشته و بس ...

افلاطون از تمثیل غار یه قصد داشت، که در چند مرحله خیلی زیرکانه بهش میرسه ...
.
اول می گه : ملت ، همه مثل اون آدمای در بند هستن و چیزی جز سایه ها رو نمی تونن ببینن !

بعد می گه : تنها فیلسوف هست که زنجیر رو باز می کنه و به مرتبه ای میرسه که چیزهایی رو می بینه که مردم عادی به علت دربند بودن قادر به دیدنش نیستن ...

بعدش می گه به علت این برتری ، "حکومت" تنها شایسته ی فلاسفه ست ...

بعد خودشو فیلسوف میدونه

بعدش از قضای روزگار ، ارسطو ، شاگرد افلاطون میشه استاد اسکندر کبیر !!!!

...................................................................................................................

 

فرمودند :

 

1.اگر کتب ملاصدرا رو بگردین زیاد می بینید که افلاطون رو الهی می دونه و از نظریه مثل دفاع می کنه و نظریات ابن سینا و فارابی رو علیه او رد می کنه.
2. ابن عربی که اصلا نامی از یونان و فلسفه اونا در کتبش نمی یاره بنده فقط یکجا در فتوحات دیدم که افلاطون رو الهی می خواند.
3. برادر علامه طباطبایی روح افلاطون رو احضار می کنند و افلاطون میگه که خوشابحال شما که می تونین نظریاتتون رو علنی بگید و از الهیت و توحید صحبت کنید.

راستش فکر نمی کنم کسایی که نام بردم در توهم بودند و اساتید خط گرای امروزی! در عالم حقیقت.

 

«در بارۀ نویسندگانی که چه امروز و چه در آینده ادعا می کنند که از مطالب اصلی فلسفه من چیزی می دانند، اعم از اینکه آن را از دهان من شنیده یا از دیگران آموخته و یا خود به تحصیل آن نائل گردیده اند، فاش می گویم که آنان، بنا به عقیده ای که من در بارۀ فلسفه دارم ، از فلسفه کوچکترین خبری ندارند. در مورد آن مطالب اصلی هیچ گونه نوشته ای از من در وجود نیامده و در آینده نیز وجود پیدا نخواهد کرد زیرا آن مطالب مانند دیگر مطالب علمی نیست که بوسیلۀ اصطلاحات و الفاظ عادی بتوان تشریح و بیان نمود بلکه فقط در نتیجۀ بحث و مذاکرۀ متوالی در بارۀ آنها و در پرتو همکاری درونی و معنوی، یکباره آن ایده، مانند آتشی که از جرقه پدیدار شود، در درون آدمی روشن می گردد و آنگاه راه خود را باز می کند و توسعه می یابد.»

[ افلاطون: نامه هفتم، 341]

 

............................................................................................................................................

 

عرض می کنم :

 

این بنده ی حقیر سراپا تقصیر، توی احکام فقهی هم هرجا فکر کنم عقل خودم قد نمیده به مرجع تقلید مراجعه می کنم ... امور عقلی که جای خود داره ... مگه عقل خودم چشه که بخوام نگاه به دست بقیه بکنم ببینم چی کار می کنن ! (حالا اصل مسئله رو نگذارید ، بچسبید به اینکه در خصوص تقلید منو ارشاد کنیدا !!)

.

با اعلام نهایت احترامم به حضراتی که اسم بردین ... بنده توی فرمایشات تون ادله ی منطقی یا حداقل تاریخی بر رد حرفم ندیدم ، الا توسل به گفته ی خود افلاطون ، که خب پرواضحه هیچ بقالی نمی گه ماستم ترش ِ! ... بنا براین همچنان سر عقیده ی خودم هستم ... لااقل تا زمانی که افلاطون به خواب خودم بیاد

.

آها ... اینم بگم ... در مورد خوابها ... بر این باورم که در بین هر قومی اندیشه ای فائق اومده و افراد اون قوم به اون اندیشه ایمان دارن ... و همین تسلیم ذهن هست که خوباها رو در حد بسیار بالایی رهبری می کنه ...

... در موردی که فرمودین موارد زیادی از خوابها رو شنیده بودم ... احضار روح اما .... !!!

 

آخر اینکه قلـّت سواد بنده رو به بزرگواری خودتون ببخشید و راهنمایی بفرمایید

 ...............................................................................................

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:57 توسط |

 

پراگماتيسم خواستار حفظ همه چيز است، هم خواستار پيروی از منطق است، هم از حواس، و هم به حساب آوردن متواضعانه ترين و شخصی ترين تجارب. او تجارب عرفانی و رازورانه را، اگر نتايج عملی داشته باشند، به حساب می آورد. او خدايی را قبول دارد که در خاکی ترين واقعيت حيات خصوصی - اگر چنين جايی مکان محتمل يافتن او باشد - وجود دارد.

از نظر پراگماتيسم تنها آزمون حقيقت محتمل اين است که بايد چيزی باشد که ما را بهتر هدايت کند، چيزی که بهتر از همه با هر جزء زندگی جور در آيد و با مجموعه مقتضيات تجربه بدون حذف چيزی از آن تلفيق شود. اگر تصورات الاهيّاتی اين کار را بکنند، بخصوص اگر مفهوم خدا بتواند اين کار را انجام دهد، چگونه ممکن است پراگماتيسم وجود خدا را انکار کند؟ او «غير حقيقی» دانستن مفهومی را که از نظر پراگماتيکی اين گونه موفق بوده است بی معنا می داند. برای او چه نوع حقيقت ديگری جز اينهمه توافق با واقعيت عينی می تواند وجود داشته باشد؟[1]

 

 


1  ) پراگماتيسم / ويليام جيمز / عبدالکريم رشيديان / ص 61-62

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 1:36 توسط |