تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

مقاله ای که هیچ وقت نوشته نشد ، امروز دوباره با یه جرقه توی ذهنم شعله کشید و ادامه پیدا کرد ...

قصد نوشتن اونچه رو که یه روزی ننوشتم رو ندارم - لااقل فعلا ً- فقط کلمه های کلیدی رو یادداشت می کنم تا یادم نره چی کشفیدم !!

 

ازونجا شروع شده بود که وقتی میرسیدم به این آیه مست می شدم از حس عاشقانه ای که در فضا موج می زد :

 

« فبعزتک لاغوینهم اجمعین »

 

ظاهرا ً ابلیس کبر ورزیده و خدا ناراحت شده (!) و زده ازابلیس جان رو از درگاهش بیرون کرده!

 

اینا جمله های آخره و رجزخونی ِ وقت وداع (!)

 

بازهم ظاهرا ً ابلیس داره تهدید می کنه ...

 

اما کو تهدید ؟ چرا من تهید نمی بینم ؟ چرا به جای اینکه مثل همه زوم کنم روی تهدید به اغوا ، سرمست حس و حال غضبناکی میشم که در اوج ناراحتی، عاشقانه، به عزّت محبوب قسم میخوره ؟

 

فکرشو می کنم دو نفر دارن بهم بد و بیراه میگن و یکی اون یکی رو تهدید می کنه ! بعد برای نشون دادن پافشای بر حرفش به جلالت مخاطبش قسم می خوره !!

 

عجبا ! اینجا دعواست یا عرصه ی دلدادگی و دلبری ؟

 

عجب تر اینکه خدا می تونه بهش اجازه ی اینکارو نده ( هرچی باشه به خاطر همین آدم ِ نازپرورده هست که ابلیس رانده شده! ) اما ... !!

 

خب ... راست گفتن دل به دل راه داره !!

 

بر اساس یه توافقنامه ی نانوشته عبودیت تقسیم میشه بین خدا و ابلیس ؟

 

ابنای انسان ِ عزیز کرده و خلیفة الله تقسیم میشن بین حضرت حق و حضرت ابلیس (!)

 

کافیه یه کم در متن آیات دقیق شد :

 

ابلیس میگه همه رو اغوا می کنم « الّا عبادک منهم المخلصین» جز بنده های تو بقیه رو (=بنده های خودمو)

 

ازون طرف خدا خودش میگه وقتی روز قیامت میشه خطاب به گناهکارها می گم : « الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبد الشیطان .... و ان اعبدونی ... » (شیطان رو عبادت نکنید – عبد شیطان نباشید)

 

اینا همه مال قدیم الایام بود ... نکته ی تازه کشف شده ازین قراره :

 

همیشه از بهشت و جهنم خونده بودیم که وعده و عید خدا بود به بنده های صالح و ناصالحان ...

 

این بین یکی مثل ابن عربی پیدا شد و گفت خدا و قهر !؟ عمرا ً ...

 

اونی که وعده داده شده : عذاب ... نه به معنای جزاست بلکه از ریشه ی عذب است و شیرینی !!

 

این که این نظر پیش چشم چند نفر مثل من غیر قابل قبول می نمود بماند !

 

امروز داشتم فکر می کردم مگه نه اینکه ابلیس از آتش آفریده شده و ماهیت جهنم نیز آتش است ! چرا باید فکر کنیم عبادالشیطان از چیزی رنج می برن که از جنس معبودشونه !؟

 

پس پر بیراه هم نیست اگر فرض کنیم خدای مهربان و محبوب ِ قدیمی ِ عزازیل، لطف کرده و کنار بهشتی که برای بندگان خودش آفریده وعده گاهی هم برای بندگان اون آفریده تا کنار هم خوش باشن (!!)

 

...........................................

 

پ . ن 1 :

 

نظرمو که با استادمون مطرح کردم فرمودن : این نظریه که مطرح می کنه تنها ذات واحد شایسته ی سجده ست و لاغیر ، و در براین امر مصرّ بودن حتی در برابر دستور حضرت پس اولین موحد عالم هموست، اولین بار توسط احمد غزالی مطرح شده ...

 

پ . ن 2 :

 

مناسبت اولین برخوردم با سوانح همین موضوع بود ... شما شاهد باشین که  کشفیات منو قبل از به دنیا اومدنم روی هوا زدن :((

 

پ . ن 3 :

 

عین القضات هم مطالبی در مورد "نور سیاه" داره ... غیر ازین دو نفر ، مطلب دیگه ای ندیدم از قدما ... اگر شما دیدین ممنون میشم اگر بنده رو هم در جریان بگذارید.

 

پ . ن بر پ . ن 2 :

 

یادمه یه صبح زمستونی از روزهای اسفند 85 ... اون موقع داشتم روی دن بودیسم مطالعه می کردم ... با کلی ذوق و شوق به محل کارم که رسیدم ، هنوز درست و حسابی سلام و علیک نکرده بودم که شروع کردم از نتایج جدیدی که از مطالعاتم گرفته بودم ... یادم نمیره چقدر هیجان داشتم برای تعریف این مطلب که ربط وثیقی پیدا کردم بین آراء ذن بودست ها و نظرات فیزیک نوین (کوانتوم) ... داشتم با آب و تاب برای یکی از همکارها توضیح می دادم که یکی از آقایون از راه رسید و کنجکاو شد بدونه چی شه که من این همه شلوغ کردم ؟ براشون تعریف کردم ... در کمال خونسردی گفتن : بله کاپرا هم در این خصوص اشاراتی داره و اگر علاقمند هستید می تونید به کتاب " تائوی فیزیک " مراجعه کنید ...

(واااااااای قلبم ... نمی تونید تصورشو هم بکنید که چه حالی شدم) ...

 

این گذشت تا خرداد ماه 86 کتاب "نسبیت و نیروانا" رو توی ویترین انتشارات مولی دیدم ...

 

پ . ن آخر :

 

من دیـــــــر به دنیا اومدم :(((((((((

 

پ . ن بعد از آخر :

 

برای نظر گذاشتن ، یادتون نره ... موضوع من نبودم، شیطان بود!  :دی

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط |

 

به نظرم تمام حظّ شعر در همدردی و هم سویی خواننده و حال شاعر در لحظه ی سرودن آن شعر خلاصه می شود ... پس عجیب نیست که اگر هر کسی در هر حالی شعری را خوشایند مذاق خود دریابد، همچنانکه همه ی ما دست یکم یکی دو تجربه ی این چنینی داشته ایم ...

و همه ی لسان الغیب بودن حافظ به این است که اشعارش با احوال گونان همخوانی دارد، علی ای حال حتی در خصوص اشعار حافظ هم این نکته مصداق دارد و در حالی در غزلی بیشتر لذت می بریم و در حالی دیگر از غزلی متفاوت ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:59 توسط |

 

زبان استعاری و گویش دلبرانه ی واصلان حق و عارفان درگاه دوست ، باعث شده که قبیله ی عشاق در طول تاریخ پرفراز و نشیب عرفان ،  بارها و بارها مورد طعن و اتهام عشقهای مجازی و چه بسا مفاسد اخلاقی قرار بگیرد ... و خب مسلما این گروه نیز راه به سکوت نبرده و گاه و بیگاه جوابهایی در خور، به مقابلان (وچه بسا معاندان) داده اند ... ترکیب بند مشهور هاتف ازین دسته است:

 

"هاتف! ارباب معرفت که گهی --- مست خوانندشان و گه هوشیار

از می و بزم و ساقی و مطرب --- وز مغ و دیر و شاهد و زنّار

قصد ایشان نهفته اسراری است --- که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی --- که همین است سرّ آن اسرار

که یکی هست و هیچ نیست جز او --- وحده لا اله الا هو "

 

اینکه این اتهامات تا چه حدّ ، در باب کدام افراد ، و چقدر صحّت و سقم داره موضوع بحث من نیست ... قصدم فقط آوردن یه مقدمه ی خیلی کوتاه بود برای آوردن شعری که می خوام اینجا بذارم ...

 

خوندن ِعارفانه های طرب انگیز و اشعار مستی فزا همیشه از لذتهای بزرگ در آنات آسمانی من بوده ... و این شعر (از مولانا شمس مغربی) ، از جمله ی برترین ِ آنها... که تقدیمش می کنم به دوست بزرگواری که چند وقتیه قولش رو بهشون دادم ...

 

خرابات و خراباتی و خمّار

اگر بینی درین دیوان اشعار

مغ و ترسا و گبر و دیر و مینا

بت و زنّار و تسبیح و چلیپا

خروش بربط و آواز مستان

شراب و شاهد و شمع و شبستان

حریف و ساقی و نرد و مناجات

می و میخانه و رند و خرابات

صبوح و مجلس و جام پیاپی

نوای ارغنون و ناله ی نی

حریفی کردن اندر باده نوشی

خم و جام وصبوح سبوی می فروشی

در آنجا مدّتی چند آرمیدن

ز مسجد سوی میخانه دویدن

نهادن بر سر می جان و تن را

گرو کردن پیاله ی خویشتن را

حدیث شبنم و باران ژاله

گل و گلزار و سرو و باغ و لاله

عذار و عارض و رخسار و گیسو

خط و خال و قد و بالا و ابرو

سر و پا و میان و پنجه و دست

لب و دندان و چشم شوخ سرمست

برو مقصود از آن گفتار دریاب

مشو زنهار ازین گفتار در تاب

اگر هستی ز ارباب اشارت

مپیچ اندر سر و پای عبارت

گذر از پوست کن تا مغز بینی

نظر را نغز کن تا نغز بینی

کجا گردی ز ارباب سرائر

نظر گر برنداری از ظواهر

به زیر هریک از اینها جهانی است

چو هر یک را ازین الفاظ جانی است

مسمّی جوی باش از اسم بگذر

تو جانش را طلب از جسم بگذر

که تا باشی ز اصحاب حقایق

فرو نگذار چیزی از دقایق

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 23:10 توسط |

 

قربانی می کنم … می میرد!

قربانیـــــــــَــم کن تا مقرّب شوم!!

 

……………

 

این دیگه آخره مرام ِ که هرکی رو دوست تر داری ، می کشی تا خونبهاش باشی !!

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:6 توسط |

 

اینا رو پارسال اول ذی الحجه نوشته بودم ... امسال ٬ به عرفات که رسیدیم تازه یادم افتاده !! چقدر عقبم

 

...............................................................

 

عیسای مسیح بر آن است که : " به ملکوت آسمانها راه نمیابد مگر آنکه دو بار متولّد شود . "

تولّد .....!!

و چه کسی را یارای آن است تا بی حضور مادری حتّی باکره ، برای بار دوّم متولد شود آنهم در دنیایی که همه نور است و معرفت ... !؟

چگونه ؟ چطور ؟ مگر میشود ؟

امّا ... ... مگر می شود که نشود ؟

این آدمیان آمده اند تا رستگار شوند ... آمده اند تا بی زخم تصلیب بر بام ملکوت برآیند ...

 

امّاچطور ؟ چگونه ممکن است ؟

 

گوش فراده ... بنگر .... !!

به گوش جان بشنو که گفته اند :

" مَن أخلَصَ لله أربَعینَ صباحاً جَرَت یَنابیعُ الحِکمَة مِن قَلبِهِ عَلی لِسانِه "

" هر آنکه 40 روز خود را برای خدا خالص گرداند ، چشمه های حکمت از قلبش بر زبانش جاری می گردد "

 

عجبا !! حکمت !! بی عروج !؟ بی درد مخوف زایش !؟

 

آری ... تنها 40 صباح ... 40 روز ...

و چه مغتنم فرصتی است شروع ذی الحجه ...

بشمار ... از اول ذی الحجه ... 40 روز ... بنگر ... به عاشورا می رسی ... به حضور عرش بر فرش ... به منزلگاه افلاکیان در خاک ... و مگر غایت خلقت جز این است !؟

خوشا بصیرت سید شهیدان اهل قلم که به درک این حقیقت نائل آمد و چنین گفت :

" غایت خلقت جهان پرورش انسانهایی است که در برابر شدائد ، بر هرچه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند. "

آری ... 40 روز ... 40 منزل ... از مکّه و منی و عرفات تا نینوا ... از ناسوت تا لاهوت .

 

حج کن ... حاجی شو ... به حکم آنکه بُعد منزل نبود در سفر روحانی ... بی کعبه حج کن ... خدای را بیاب و طواف کن ...آماده شو ... قصد کن ... احرام ببند ... شک نکن وارد حریم خواهی شد ... زاده خواهی شد ، در ملکوت آسمانها ........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:47 توسط |