جمعه را با اشک آذین می کنم
غرق عطر آل یاسین می کنم
میگدازم جان به اشک و زمزمه
زیر پای سبز پوش فاطمه
عمری به آرزوی وصال تو سوختیم
با یاد آفتاب جمال تو سوختیم
ما را اگرچه چشم تماشا نداده اند
ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
.........................
این همه داد زدم هرکسی از ظن خودش یار میشه ... همون معنای متن و بحث هرمنوتیک دیگه ... حالا چه اشکالی داره اگر این بیت از حافظ رو جمعه بنویسم!؟ :)
شنیده ام که کسی می آید
کسی که شبیه هیچ کس نیست
و به این امید منتظرم ...
هزار اسفند را به بهار گره زدیم
هزار تابستان را در سبدها چیدیم
... و هنوز
همان جمعه های دلتنگی،
همان ندبه های بی اجابت،
رازهای ناشناخته،
عصرهای گنگ،
امیدهای ناچیز،
عدالت خاموش،
غیبت های پی در پی ...
باز هم یک جمعه ی دیگر گذشت
روز دیدار دل و دلبر گذشت ...
ای خوشا روزی که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر زداغ هجر او دردی است در دلهای ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
ما معتقدیم عشق سر خواهد زد
بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد
سوگند به چهارده آیه نور
سوگند به زخمهای سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر میگردد
مهدی به میان شیعه برمیگردد