تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

با صدای خنده ی امیر به خودش اومد :

چرا اینجا ایستادی ؟ با این تفکرات نیهیلیستی ِ من و تو حالا بچه ها فکر می کنن قصد کردیم خودمونو پرت کنیم پایین.

با خنده های امیر همراه شد اما زود خاموش شد.

صورتشو برگردوند و محو تماشای نقطه ی رسیدن آبشار به حوضچه ی طبیعی پایینش شد.

اما انگار حواسش به جای دیگه بود. نیازی به پرسیدن نبود؛ امیر هنوزهم ناگفته هاشو می خوند، چهره در هم کشید و با حالتی متفکر گفت : نباید شما دو تا رو با هم توی یه روز دعوت می کردیم!

 لبخند محو و مأیوس کننده ای روی لبهای نازنین نقش بست : چرا ؟

-          فکر نمی کردیم اونقدر بی معرفت باشه که نامزدشو هم با خودش بیاره!

-          چرا ؟

-          بهش فکر نکن ...

خندید : این توئی که اینو می گی ؟ اونم به من !؟

امیر سرشو پایین انداخت : تو که از صبح تا حالا خوددار و سرحال بودی، چی شد یهو اینقدر آشفته شدی ؟ به خاطر یه گردنبند که احسان براش خریده ؟ نگو که حسودی می کنی!

-          گردن بند ؟ تازگیها نخریده!

آهی کشید و انگار غرق در گذشته شده باشه زمزمه کرد : آخرین باری که همدیگه رو دیدیم روز تولدم بود. دقیقا ً همون روزی که آخرین جواب آزمایش قطعی خواهرمو بهش داده بودن که هیچ وقت نمی تونه بچه دار بشه. از وقتی پچپچه ی این موضوع به گوش خانواده احسان رسیده بود رفتارشون به وضوح تغییر کرده بود. من می فهمیدم اما دلم نمی خواست باور کنم.

با لبخند دردآلودی رو به امیر ادامه داد : البته بهشون حق می دم، هرکسی حق داره دلش بخواد نوه، برادرزاده و بچه داشته باشه.

یه قطره اشک از روی گونه ش سر خورد ، به نظرش اومد که به آبشار پیوست. دوباره پایین رو نگاه کرد :

می دونی امیر! ما نیهیلیست نیستیم، فقط حرفشو می زنیم. فقط از خیالش لذت می بریم. به نظرم اصلا ً پوچ گرایی نباید تفکر باشه! باید از سنخ عمل باشه ...

با لبخند تلخی «تفکر» رو از بین لغاتی که ادا کرده بود بیرون کشید و با تأمل دردناکی تکرارش کرد : تفکر! هه . چقر شعار دادیم که برای تفکر همدیگه ارزش قائلیم! چقدر به بقیه خندیدیم که اهل ظاهرند و به جای مغز چسبیدن به پوست، به پوسته! چقدر به خودمون بالیدیم که از ظاهر گذشتیم و تنها اندیشه ست که برامون ارزش داره!

دوباره غرق گذشته شد : اون روز قرار بود بریم جمشیدیه و یه جشن دو نفره بگیریم. خیلی پریشون و دمغ بودم اما سعی می کردم آرامش خودمو حفظ کنم. از وقتی همدیگه رو دیدیم تا لحظه ای که به یه آلاچیق رسیدیم احسان گفت و خندید، منم سعی کردم همراهیش کنم. اما نفوذش در من بیشتر ازونی بود که گردی روی خاطرم بنشینه و اون متوجه نشه.

زیر آلاچیق که رسیدیم با کلی شوق و هیجان دست کرد توی جیبش و در حالی که مشتشو بیرون میاورد گفت : قبل از نشستن باید هدیه تو بگیری. حالا چشما بسته ...

دستشو که دور گردنم حلقه میشد حس می کردم.

چشمهام که بسته موند دیگه تاب نیاوردم و اشک پشت پلکهام جمع شد. لبهام لرزید و این از چشم احسان مخفی نمود. انگار کاسه ی صبرش لبریز شد، توی همون حالت خشک شد، با دلخوری گفت : نمی خوای بگی چی شده ؟

بی خیال بستن ِ گردنبند شده بود و منتظر بود ازم جواب بگیره.

چشامو باز کردم. تا حالا اونقدر نزدیک ندیده بودمش. چقدر به حضورش نیاز داشتم. شکستم توی آغوشش. هق هقم بلند شد : احسان دکترا لطیفه رو جواب کردن.... لرزید. وا رفت روی نیمکت ...

با چشمای پر از اشک رو برگردوند طرف امیر : یعنی نفهمید که چقدر اون لحظه به حضور محکمش نیاز دارم ؟

منتظر جواب نموند : گردنبند رو ازش نگرفتم. گفتم پیش خودت باشه بعدا ً می گیرمش ازت. اما دیگه بعدی در کار نبود، مادر و خواهراش چند بار با خونه تماس گرفتن و با بابا حرف زدن و هربار بابا داغون تر از پیش میشد. غصه ی لطیفه کم بود، حالا منم اضافه شده بودم.

می دونی چی جالبه امیر؟ همسر لطیفه گفت نمیذارم به خاطر بچه زندگیم از هم بپاشه. رفتن از پرورشگاه یه دختر ناز کوچولو آوردن، اون وقت خانواده ی احسان حتی اجازه ندادن ثابت بشه که این موضوع در مورد منم صدق می کنه یا نه!

از روی نفس تنگی و غصه آهی کشید. توی چشمای امیر نگاه کرد و گفت : اون همه خیال خوش زندگی ایده آل اندیشمندانه با یه توهّم قومیّتی از بین رفت.

بازم لبخند تلخشو تکرار کرد : می خواستن نسلشون ابتر نباشه!

شاید حق داشتن اما ... وقتی یاد اون حرفای قشنگ و آرمانی احسان میفتم بدجوری دلم میسوزه.

می دونستم که امروز احتمال داره بیاد، اما دلم برای جمع قدیمی مون تنگ شده بود. دلم برای تو که حرفامو همیشه می فهمیدی ...

با حسرت جانکاهی بازم به گذشته برگشت : یادته چقدر دلگرمم می کردی؟ چقدر تشویق برای تحمل سختیها! چقدر راهنماییم کردی. چقدر ... هیچ وقت فکرشو می کردی به اینجا ختم بشه ؟

امیر در هم و شکسته بود. سرشو انداخته بود پائین ( از روی شرم بود یا نمی خواست نازنین چشماشو ببینه ؟) با صدای زیر جواب داد : به هم خوردن رابطه ی شما بیشتر ازون که یه مورد خانوادگی پیش پا افتاده باشه، یه زلزله در افکار بود. شکست معتقدات و فروریختن ارزشها. دنیایی که آدم مدعی تفکرش این باشه، ارزش زندگی نداره.

سرشو بلند کرد و خیره شد توی چشمهای نازنین : همیشه برات ارزش و احترام قائل بودم و هستم. همیشه ....

دستشو دراز کرد و دستهای نازنین رو توی دستش و سرش رو روی شونه گرفت.

 

چند متر اون طرف تر احسان که از دیدن مکالمه ی طولانی امیر و نازنین بدجوری کلافه شده بود اما از ترس نامزدش جرأت نمی کرد به روی خودش بیاره، با دیدن این صحنه از کوره در رفت و از جا بلند شد.

با این حرکت بچه ها همه به سمت نگاه احسان برگشتن و فقط برای یه لحظه نازنین رو توی آغوش امیر دیدن و بعد ...

سقوط.

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:42 توسط |

 

جلسه کسل کننده شده بود، انگار جناب روحانی - رئیس جلسه - هم فهمیده بود که یک ربع ساعت استراحت اعلام کرد. همه یه نفس راحت کشیدن و روی صندلی ها ولو شدن.

نوشته های روی برگه هایی که اول جلسه مرتب بود و حالا آشفته روبرم پخش شده بودن رو تار می دیدم. سرمو گذاشتم روی میز و چشامو بستم.

فقط صدا می شنیدم.

آقای حبیبی زنگ زد خونه شون :

-          سلام

-          ...

-          خوبی ؟

-          ...

-          سلامت باشی.

-          ...

-          سازمان هستم. لیست خرید خونه رو جا گذاشتم روی ناهارخوری. بخونش تا یادداشت کنم.

-          ...

-          خب

-          ...

-          خب

-          ...

-          خب

-          ...

-          تخم مرغ که تازه گرفته بودم! تموم شده ؟

-          ...

-          ای بابا. خیلی خب. دیگه ؟

-          ...

-          باشه

-          ...

-          چشم یادم نمیره.

-          ...

-          باشه گوشی رو بده بهش

-          ...

-          سلام دختر نازم. خوبی عسل بابا ؟

-          ...

-          دل منم تنگ شده برات.

-          ...

-          باشه باباجون سعی می کنم زود بیام

-          ...

-          مامانو اذیت نکنیا.

-          ...

-          آفرین دختر قشنگم. از مامان بپرس کاری نداره؟

-          ...

-          بگو یادم نمیره.

-          ...

-          حالا یه بوس بده به بابا ...

هنوز صدای آقای حبیبی حاکم بر سکوت اتاق بود که گوشی خانم نوریانی زنگ خورد. سرشو خم کرد و چادرشو کشید جلوی گوشی و دهنش. با صدایی که بیشتر به نفس زدن شبیه بود حرف میزد.

-          ...

-          علیک سلام

-          ...

-          آره خوبم

-          ...

-          سلامت باشی.

-          ...

-          ببخشید آقا من توی جلسه هستم.

-          ...

-          باشه

-          ...

-          باشه. باشه.

-          ...

-          فعلا ً که جلسه دارم.

-          ...

-          اه ... میگم جلسه م. خودت برو سراغش.

-          ...

-          خدافظ.

شک ندارم که بازم طفلکی علی آقا بود.

داشتم با خودم فکر می کردم چطوری با این طرز رفتار، خانم نوریانی بازم همیشه به خودش حق میده که از علی آقا گله مند باشه! که گوشی توی جیبم لرزید...

اس ام اس داشتم:

-          سلام خانومی. خسته نباشی. بهارجونم دلم برات تنگ شده، جلسه ت تموم شد بهم زنگ بزن. می بوسمت.

گل از گلم شکفت. شماره رو گرفتم. تماس که برقرار شد الین چیزی که شنیدم صدای خنده ی محمد مهدی بود :

-          اگر می دونستم جلسه تون با یه اس ام اس تموم میشه زودتر میفرستادم.

خندیدم

-          علیک سلام آآآآقا. خوبی ؟

-          ممنون عزیزم. خسته نباشی. تو خوبی؟ کارا خوب پیش میره؟

-          شکر خدا. جلسه هنوز تموم نشده، دکتر استراحت دادن.

با صدایی که سعی می کرد آهسته باشه گفت :

-          دم دکتر گرم. حتما بهش الهام شده دل من چقدر برات تنگ شده.

منم صدامو پایین آوردم و :

-          تازه از دل من خبر نداری.

ترکید از خنده.

هنوز با شور و شوق قهقهه میزد که صدای همکار پیرش، دکتر رضا، بلند شد.

باز این عروس خانم زنگ زد تو شدی بمب اتمی... بده گوشیو به من ببینم چی میگه بهت!

مثل همیشه گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کردیم؛

-          ببینم دختر جون! می خوام بدونم به این دکتر جوان ما چی می گی که وقتی گوشی رو میذاره زمین انگار مواد نیروزا مصرف کرده؟

خندیدم :

-          خب همیشه که یه حرف نمی زنیم. اما معنی همه شون یه چیزه : دوسِت دارم.

-          جمله ی آخرمو اونقدر محکم ادا کرده بودم که دکتر یاوری ِ خوش خنده ریسه رفت :

به به. چشمم روشن. توی انگلتان دیده بودم دختر پسرا در ملأ عام روبوسی کنن و آی لاو یو بار هم کنن! اما ایران !! چطوری جرأت می کنین جلوی همکارها قربون صدقه ی هم برید؟

شیطنت بار خندیدم و گفتم: آقای دکتر نکنه شما هم با بزرگان ِ مملکت همدست شدین؟ اونا که دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم!

انگار بحث جدی شد! لحن دکتر مثل وقتی شده بود که توی جلسه های فلسفی - روانشناسی بحث می کرد:

-          نه دخترم. اما جسارت تون برام جالب توجه ِ . بین اطرافیانم کم نیستن همسران جوان، اما مثل شما دو تا، تا حالا ندیدم. دانشجوهای من که گاهی پیش من میان حتی در مقام مشاور هم نمی تونن در برابر من از فعل "دوست داشتن" در مورد همسرشون صحبت کنن.

منم در لحن و برخورد با دکتر همسو شدم :

-          خب برای همینه که بعد از چند وقت زندگی شون خموده و بی روح میشه. هرچقدر هم که عاشق هم باشن، چه فایده اگر حس شونو منتقل نکنن ؟ توی زندگی های امروزی که زن و مرد صبح تا شب جون می کـَنن ... فکرشو بکنید، شب، هر دو خسته و کوفته از کار برمی گردن؛ اگر خیلی هنر کنن یه شام سنتی کنار هم باشن. یه کمی سر و کله زدن با بچه ها و بعد مثل جنازه خودشونو می سپرن به رختخواب. گیرم که بلافاصله نخوابن. اما آقای دکتر هرچیزی جای خودشو داره. چرا توی روز که انرژی داریم، و به قول شما با حرف زدن با هم شارژ میشیم، عاشقانه نبافیم؟ حیف نیست عشق رو در پستوها نهان کنیم تا بپوسه؟ به دور از انصاف نیست اگر من برای دوست و همکار و رئیس و مرئوس و استاد و شاگردم وقت و انرژی بذارم اما فقط خستگی هامو برای همسرم ببرم؟ من که در نهایت خستگی رو خونه می برم، چون جای دیگه و پناه دیگه ندارم، اما این ظلم نیست اگر در کنارش شادی و شادابی مو باهاش شریک نشم ؟ چرا باید اجازه بدم جبر جامعه عشق و زندگیمو تحت الشعاع قرار بده؟

-          درود بر تو. امیدوارم تا همیشه هم همینطور بمونه .

-          ممنونم آقای دکتر. با دعای شما.

-          خوشحال شدم چنین حرفایی رو از آدمی که می دونم مذهب براش مهمه شنیدم. برات در کنار هم آرزوی خوشبختی دارم.

بعد در حالی که صدای خنده اش هر لحظه بیشتر میشد گوشی رو داد به محسن : بیا پسرجان پرپر نکن خودتو ...

محسن با صدای آهسته که دکتر نشنوه تهدیدم کرد که : می کشمت که همه ی وقتمونو با دکتر حرف زدی. بعد ادای نق زدن و گریه کردن درآورد. آروم خندیدم : ببخش عزیزم ... با صدای پایین تر :

-          باید یه چیزایی براشون روشن میشد. شب برات تعریف می کنم.

-          باشه گلم برو یه کارت برس. ممنون که زنگ زدی. شنیدن صدات برام کافی بود تا خستگی هام در بره.

-          منم همینطور. مواظب خودت باش.

-          چشم. تو هم مواظب گلم باش.

-          فدای تو . خدانگهدار.

-          عزیزمی. خداحافظت.

هنوز خنده توی صورتم بود و داشتم گوشی رو میذاشتم توی جیبم که آقای روحانی گفت : خب خانم محسنی! اگر اجازه بدید بریم سر ادام بحث. سعی کردم لبخندمو بخورم و با شرمندگی عذرخواهی کردم.

داشتم برگه هامو مرتب می کردم که خانم نوریانی یه کاغذ گذاشت روشون :

« این حرفا چی بود دخترخوب ؟؟؟؟ شرم و حیا ت کجا رفته !!!!»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:9 توسط |

 

توان حرکت ندارم ... نای فکر کردن نیز هم ...

خسته و کوفته خومو می سپارم به صدای امواج ... کم کم یه چیزی توی ذهنم چون می گیره و نیم بیتی رو که یادم نمیاد شاعرش کیه زمزمه می کمه :

 

زمان می گذرد ، زمانه نیز هم ...

 

................................................

 

پ . ن 1 :

 

پنجشنبه توی ماشین بودم که مغزم درد گرفت ... انگار وقت وضع حمل برسه و آدم نتونه دیگه حتی یه لحظه دیگه تاب بیاره ... هی ساکتش کردم تا لااقل به خونه برسم ... اما نشد ... جیغ می کشید و به دیواره های سرم چنگ می زد ...

 

از ماشین پیاده شدم . کاغذ و خودکار ... چند خط ِ بالا رو نوشتم ... یه کم رفتم جلو ... فکر کردم ساکت میشه ... اما نشد ... میدون صادقیه بودم و تا رسیدن به خونه باید قطر شهر رو طی می کردم ... یه پارک توی میدون هست که گاهی میرم ... رفتم نشستم روی صندلی و مشغول نوشتن شدم ... وقتی سرمو بلند کردم دیدم پنجاه دقیقه گذشته و من مطلقا ً از دنیای اطرافم هیچی نفهمیده بودم ...

 

سبک شدم ... حس خوبی بود ... رهایی

 

پ . ن 2 :

 

رئیس راه حلی که ازش برات گفتم همین بود ... ما که به دلائلی (حالا هر کدوم دلیل خودمونو داریم) نمی تونیم دست به اون کار آرمانی و دلخواه بزنیم (فقط یه کار منظورمه - می دونی که !) ... عجالتا ً این راه حل خوبیه ... نوشتن داستان ... عین اون مسیری که می خوایم بریم رو برای یه شخصیت کمرنگ اما مهم می نویسیم ... احتمالا ً کم کم حتی میشه روی شخصیت اصلی پیاده ش کرد ... اصلا ًٌ قصدم مقایسه ی خودم با اونا نیست ، اما خودت نگاه کن ... سارتر ، بکت ... جاودانگی کوندرا که یادت هست ، می تونیم شخصیت هامونو به هر راهی دلمون می خواد ببریم ... کسی چه می دونه ... شاید یه روز هم رسیدیم به ولف ...

 

پ . ن 3 :

 

داستان طولانیه ، می ذارمش توی ادامه ی مطلب  ... بیشتر از یه قرن بود داستان ننوشته بودم ... پر از اشکال ِ ... هم تحمل کنید هم انتقاد ... ممنونم.

 

پ . ن 4 :

 

نامشون هم شروع به فعالیت کرد ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:50 توسط |