تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

پیغام گیر حافظ :


رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!

 

..............................................................................................
پیغام گیر سعدی:


از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

..............................................................................................
پیغام گیر فردوسی :


نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

 

..............................................................................................
پیغام گیر خیام:


این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

 

..............................................................................................
پیغام گیر منوچهری :


از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

 

..............................................................................................

پیغام گیر مولانا :


بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم  شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

 

..............................................................................................
پیغام گیر بابا طاهر:


تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

..............................................................................................
پیغام گیر نیما :


چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت  چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش  

..............................................................................................
پیغام گیر شاملو :


بر آبگینه ای از  جیوه  ء سکوت
سنگواره ای از  دستان  آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا  کلید واژه ای  از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

..............................................................................................
پیغام گیر سایه :


ای صدا و سخن توست  سرآغاز جهان
              دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
         به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز  کتمان


..............................................................................................
پیغام گیر فروغ :


نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 0:20 توسط |

A little girl asked her mother, 'How did the human race appear?'

The mother answered, 'God made Adam and Eve and they had children and so was
all mankind made.'

Two days later the girl asked her father the same question.

The father answered, 'Many years ago there were monkeys from which the Human
race evolved

The confused girl return ed to her mother and said, 'Mom, how is it possible
that you told me the human race was created by God, and Dad said the y
developed from monkeys

The mother answered, 'Well, dear, it is very simple. I told you about my
side of the family and your father told you about his

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:32 توسط |

 

وافریادا ز عشق وافریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

 

گر داد من شکسته دادا، دادا

ورنه من و عشق هرچه بادا بادا

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:32 توسط |

 

از یاد نبر که ساده نویسی،
همیشه نشان ساده دلی نیست!
پس اگر هنوز
بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:
« باز می گردی»
به ساده دل بودنم نخند!
اشتباه ِ مشترک ِ تمام شاعران ِ این است،
که پیشگویان خوبی نیستند!!

 

......................................................................

 

پ . ن 1 :

 

این پست هویجوری هست تا یه چیزایی آماده کنم در مورد استیگماتا ...( به قول بوف : اونی که سرشو می خارونه)

 

پ . ن 2 :

 

شکر خدا نمردیم و شاهد فقه پویا هم بودیم ...

 

پ . ن 3 :

 

اینم از میراث داری مون ...

 

پ . ن 4 :

 

یادمان باشد روی دیوار کسی یادگاری ننویسیم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:20 توسط |

 

نه از مهر و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

 

دلم خون است ، می دانی برادر

دلم خون است، ازاین می نویسم

 

< قیصر امین پور >

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 18:22 توسط |

 

تنهاتر از همیشه

جام می ام تهی است

جام غمم پر است

وز جام دل مپرس

کان را به سنگ صبوری شکسته ام ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:34 توسط |

 

گفتا:من آن ترنجم كاندر جهان نگنجم
گفتم:به از ترنجي ليك به دست نايي
گفتا:تو از کجايی کاشفته می نمايی
گفتم : منم غريبی از شهر آشنايی
گفتا:سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم: بر آستانت دارم سر گدايی
گفتا:کدام مرغی کز آين مقام خوانی
گفتم:که خوش نوايی از باغ بينوايي
گفتا: به دلربايي ما را چگونه ديدي
گفتم: چو خرمني گل در بزم دلربايي


…………………………………………………….

 

پ . ن :

 

1 - کسی از برنامه ی امروز ِ نامجو خبر داره ؟ کسی رفته ببینه خانه ی هنرمندان چه خبر بوده ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:44 توسط |

 

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

 

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

 

.............................................................................

 

پ . ن 1 :

 

زندگی کردن و دلیل زندگی کردن . متهم کردن ِ کلمات فایده یی ندارد ، آن ها کم ارزش تر از مفاهیم خود نیستند .
بعد از شکست ِ افتضاح آمیز ، تسکین و آرامش ، دوباره شروع کردم به کوشیدن و زندگی کردن ،
سبب ِزندگی کردن ، دیگری بودن ، در خودم و در دیگری .
همه اشان چقدر ساختگی اند . حالا زمان ِ توضیح دادن نیست . دوباره شروع کرده ام ...

 

پ . ن بر پ . ن 1 :

 

اینا رو امیر یه جایی از قول بکت نوشته بود ... من فقط زحمت سرقتشو کشیدم!

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط |

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي !
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند !
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست !
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد! 

 

....................................................

 

پ . ن :

 

هنوز نتونستم خودمو با تغییر برنامه تطبیق بدم ... از هرچی عقب میفتم ساعتی رو که به نت اختصاص میدادم کم می کنم! یه کم فرصت بده رئیس ... چشم ... و یه کمی سؤالتو واضح تر بگو ...

از بقیه هم شرمنده م اگر مدتیه سر نزدم بهشون (البته اگر کسی صدای منو می شنوه تا عذرمو بپذیره !) ... در اولین فرصت جبران می کنم ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:53 توسط |

 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد

 

وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

 ..................................

 

پ . ن :

 

آخ گفتی میثم! ... این دوستتون که می شناسی اگر اندازه ی من چایی خور میشد خیلی خوب بود ... 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:38 توسط |

 

   يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده ... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي »!

نتيجه اخلاقي اينکه: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!


 ...................................................................................................

 

پ . ن 1 :

 

نتیجه ی راهنمایی خواهی از بزرگان این شد که : باید یه چراغ جادو پیدا کنم و ازش یه میونبر بخوام!!

 

پ . ن 2 :

 

همنشین جان! اگر تا دو ماه دیگه عربی من فول نشده باشه، بالاجبار(!) باید برم یه همنشین بهترتر(!!) پیدا کنم ... خوددانی ... دی:

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:8 توسط |

 

دور یا نزدیک ،
راهش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی است ،
- حتی هر چه را آغاز و پایان نیست - !

زندگی راهی است .
از به دنیا آمدن تا مرگ !
شاید ، مرگ هم راهی است .

راه ها را کوه ها و دره هایی هست ،
اما - هیچ نزهتگاه ِ دشتی نیست !
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !
هیچ راه بازگشتی نیست !
بی کران تا بی کران ، امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری است !

آه ،
ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی !
هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند ؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت ...
راه باریک و افق تاریک ،
دور یا نزدیک !
..................................................

 

پ . ن :

امیرخان! آرزو بر جوانان عیب نیست ...

ضمن اینکه : نومید مردمان را معادی مقدر نیست ... دی:

 

بعد نوشت :

 

الان دیدم جناب اردشیر هم براتون کامنت گذاشتن ... به اون پایین سری بزنید ...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:24 توسط |

 

سوال : چرا مرغ از خيابان رد شد؟

ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود .

ــ موسي : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمين آمد و به مرغ گفت به آن سوي خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگارخشنود همي گشت .

ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير بود .

ــ خاتمي : چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند .


ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

ــ نيچه : چرا که نه؟

ــ فرويد : اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد . آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟

ــ داروين : طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .

ــ همينگوي : براي مردن . در زيرباران .

 

ــ اينشتين : رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .

ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمال‌شدهء اوست . رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.


ــ پاپ اعظم : بايد بدانيم که هرروز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند . توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟

ــصادق هدايت : از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.

ــ شیرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد .

ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها .

ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .

ــ کافکا : ک . به آن سوي خيابان کثيف رفت . مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بي‌توجه و وحشتزده انداخت . اين ک . رامجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند ودست‌کم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد اوشود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود .

ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم .

ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .

ــ ناصرالدين‌شاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم ازخيابان رد شود . آن پدرسوخته هم رد شد.

ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.

ــ