واقعا نمي فهمم!
يعني حقيقتا وجود اينهمه حرف با يه صدا لازم بود؟ چه فرقي هست بين «ز»، «ض»، «ظ» و «ذ» آيا ؟
خب آخه اون موقع كه نوابغ روزگار دست به اختراع و ابتكار و انتزاع و قرار داد ميزدن فكر نكردن يه بيسوات پيدا ميشه مثل من كه وقتي ميبينه لحظه رو با ض نوشتن و حاضر رو با ظ ... خون خونشو ميخوره ...
بعد هم كلي عذاب وجدان مي گيره وقتي تذكر ميده مستفيض رو با ض مي نويسن ..
بعدترش هم ميمونه سر دوراهي كه : 1- وجدان درد يادت رفته ؟ 2- اگر تو نگي شايد يه جاي مهمتر هم انضباط رو با ظ نوشت ...
خب اشك آدم در مياد با اين ناخودآگاه ِ ورّاج ديگه ...
پ . ن :
نيايد بگيد اينا همه عربي هست و توي عربي مثلا قريب با غريب فرق مي كنه و اينا ها!
در هر صورت در نبوغ مخترعين حروف زير سوال هست ... وقتي قراره چيزي قراردادي باشه ميشه هر چيزي رو قرار داد ... لزومي نيست اينهمه تكلّف!
مگر اينكه براي خط هم مثل زبان يه برج بابلي پيدا بشه و كار ما بيفته با اون بالا مالاها ... كه خب ... چاره چيه جز تسليم !؟
۱- احترام قائل شدن برای حرف مخاطب ...
- از امهات واجبات
- لازمه
- بدک نیست
- بی معنیه
- ...
۲- احترام خواستن از مخاطب در مقابل حرفی که میزنی ...
- طبیعیه
- مسلمه
- عجیبه
- چه توقعها!
- ...
چقدر عزيز و ارزشمنده سفري كه نفس و نمادش آب و آينه و قرآن باشه ...
توي اين وانفسا كه به جاي دين، خرافه گرايي امري رايج شده ... ديدن "كتاب قانون" حال و هوايي داشت كه با وجود تمام اغراق ها، عجيب لذت بخش بود.
اي كاش اين فيلم كه به گمانم با كمي اغماض ميشد اونو نسخه بدل (گرچه ضعيف) و ورژن جديد "بدون دخترم هرگز" دونست، با پايان ِ زيادي خوش و رويايي و غيرقابل باورش، به فيلمفارسي تبديل نشده بود.
حسّ گوسفند زخم خورده اي رو دارم كه داره نفس هاي آخرشو ميكشه ... در عين حال، به جاي ترس از مُردن ... دلش پُره از نفرت نسبت به لاشخوري كه بالاي سرش نشسته تا به حض دل بريدن از دنيا شكمشو پاره پاره كنه ...
پ . ن :
به نظر شما چطوري ميشه دل از كينه شست ... وقتي طرف رو مستحق بيزاري مي دوني؟
حسّ فاحشه ای رو دارم كه همزمان با چندين مرد به سر مي برده و حالا ... نمي دونه از كدامين ِ اونها بارداره!
نمي دونم ... نمي دونم كدوم فكر اين بلا رو بر سر ذهنم آورده ... تنها حسي كه الان بهش گرفتارم وياره ... ويار نوشتن ...