خـُرد و خسته بود.
انگشتهای ظریف و کوچولوی ریحانه رو گذاشته بود روی سبابه و با شصت نازشون می کرد.
از صدای جیغ و گریه ی بقیه ی نوزادها به خودش اومد و تازه متوجه نگاه اخم آلود پرستار شد که بهش تذکر داده بود چند لحظه بیشتر طول نکشه.
خم شد. دستهای ظریف ریحانه رو بوسید و زمزمه کرد : دستهات به مامانت رفته! قطره ی اشکش که از روی بینی سر خورد و روی دست دخترش نشست، دیگه تاب نیاورد و به رفتنش سرعت بخشید.
روی یکی از نیمکتهای حیاط بیمارستان نشست. کیفی که توی دستش بود رو باز کرد. با حس احترام و قداستی خاص شروع کرد به وارسی محتویاتش.
جیب کناری مثل همیشه دسته کلید ِ خونه و یه بسته دستمال کاغذی جیبی. بعد یه کتاب که مثل همیشه عضو جدا ناشدنی وسائل کیف بود. جیب وسط یه رژ صورتی ملایم که خودش خریده بود، با یه آینه کنارش. بعد یه دفترچه ...
دفترچه رو دست گرفت و کیف رو گذاشت کنار.
چیزی انگار قلبش رو می سوزوند و از گونه هاش پائین می غلتید. دستی روی جلد دفتر کشید و بعد با همون دست سعی کرد گونه ها و محاسنش رو که حالا حسابی تر شده بود، خشک کنه.
ٱٱٱ
شنبه / اول اردیبهشت
امروز اولین روز از ماه من بود و تو نبودی تا دوباره یادآوری کنی و بهم تبریک بگی!
چقدر دلم برات تنگ شده.
دلم نمی خواد اعتراض کنم که چرا بین این همه روز باید دقیقا ً روزهایی کنارم نباشی که بیشتر از هر وقت بهت نیاز دارم اما ...
اما نمی تونم مخفی کنم که دوریت چقدر بی تابم کرده ...
شنبه بعد از ظهر
واااااای که چقدر از شنیدن صدات خوشحال شدم.
عیـــن جمله ای که حدس می زدم رو بهم گفتی. منم خندیدم و گفتم البته اردیبهشت ازین به بعد فقط مال بهار نیست، بین بهار و دخترش تقسیم میشه. هر دومون خندیدیم و تو با هیجان تصحیحم کردی : "دخترمون!"
آخ که چقدر دوستتون دارم.
نمی تونم بفهمم تو رو بیشتر دوست دارم یا ریحانه! البته یه چیز غیرقابل انکاره؛ میوه ی عشق خوشمزه ست فقط به دلیل اینکه از درخت عشق روئیده!
عاشقتم پسر. عاشقتم.
دوشنبه صبح
دیشب دختر محترمتون (که الهی من فداش بشم) تا صبح لنگ و لگد مرحمت فرمودن. آخر بهش گفتم بچه جان من و بابات هر دو آدم بودیم تو به کی رفتی آخه ؟ فکر کنم شرمنده شد چون دیگه لگد نزد!
زود باش زنگ بزن وگرنه سهمیه ی بوسه ی امروزت می سوزه!
دوستت دارم
پنج شنیه بعد از ظهر
صبح رفتم سونوگرافی. حتی خانم دکتر هم تعجب می کرد که منو بی تو می بینه.
داد بزنم ؟
دلـــــــــــــــــم
برااااااااااات
تــــــــــــنگ شـــــــــــــــــــده
یه دختر خانم اومده بود از کلیه ش سونو بگیره. یاد کلیه درد خودم افتادم توی دوران نامزدی. چقدر پشت تلفن خندیدم و برات از خانومای گرد و قلنبه تعریف کردم! یعنی امروز این دختره به من همونقدر خندید؟
اشکالی نداره، اگر من براش بشم یه خاطره ی خنده دار خیلی هم خوبه.
کاش روزی دوبار ... نه! سه بار ... اما نه ... سه هزار بار زنگ میزدی...
چطوری طاقت بیارم تا فردا؟
شنبه طلوع صبح
حامد امروز صبح، زودتر رفت. هزار بار قسم خورد که اگر فکر می کنم باید پیشم باشه زنگ بزنه و شیفتش رو به یکی دیگه بسپره، اما نذاشتم.
دل من هیچی، به خاطر دل ریحانه هم که شده زودتر بیا. به حضورت نیاز دارم، نیـــــــــــاز.
کاش دلم میومد و پشت تلفن یه کم بی قراری هامو نشونت میدادم. شاید اونطوری هی نمی گفتی: با این روحیه ی خوبت خیالم راحته!
واویلا ... تلفن زنگ میزنه ... صبح به این زودی هیچ کس نمی تونه باشه جز مادری!
یکشنبه شب
یعنی تو کجایی الان ؟
دلم برات تنگ شده ...
به عدد اون شهاب سنگها که توی اولین شهاب بارون مشترکمون نتونستیم بشمریشمون، دلم برات تنگ شده ...
سه شنبه ظهر
طاهره تا همین الان پیشم بود. ازم قول گرفته نیم ساعت به نیم ساعت با اس ام اس حالمو بهش خبر بدم، بعد رفته کلاس .
تلفن زنگ می زنه! ای خداااااااااااا! آخه دختر بذار برسی سر کوچه!
...
اندازه ی نوشتن یه جمله دیر جواب دادم به تلفن! طاهره دعوام کرد ...
اگر تو بودی الان ریحانه کوچولو میشدم و بغض می کردم برات. تو هم مهلت نمیدادی و با بوسه بغض لبامو می چیدی!
بمیرم برات اونجا تنهایی چی کار می کنی؟
می بوسمت عزیزم.
چهارشنبه بعداز ظهر
بهت گفتم: می خوای برات زن بگیرم پست کنم برات ؟
زدی زیر خنده.
بعد که گفتم: اما اینطوری سخته تو از چند نفر عکس بگیر بفرست تا من یکی شونو انتخاب کنم ... دیگه ترکیدی از خنده.
فدای خنده هات بشم من
دلم برای چشمهات که از لبات خندون تر میشه تنگ شده. برای نگاهت ...
آخرش توی این تنهایی پرپر میشم.
دوستت دارم گلم ... خیـــــــــــــــــــلی زیاد.
جمعه
زیاد نمی تونم بنویسم. عمه غذا درست کرده با بچه ها و بابا اومدن اینجا ...
جات خالی عزیزم. دوستت دارم.
شنبه
لعنت به این دقیقه های تنهایی، ثانیه های عذاب.
شنبه شب
تختخواب که هیچ ... دیگه حتی در و دیوار خونه رو هم بی تو دوست ندارم و نمی تونم تحملشون کنم ...
مادری زنگ زد و گفت بلیط گرفته که بیاد پیشم ... گفت شرمنده ست که نتونسته جای خالی مامانمو پر کنه ... اشک ریختم و مامانت هرچی تلاش کرد نتونست آرومم کنه ...
کاش تو بودی ... دلم بهونه می گیره برای مامان ... کاش پیشم بودی ...
بعد از صحبت با مادری، هم با طاهره دعوا کردم هم با حامد ... حامد و بابا رفتن خونه و طاهره با اشکی که سعی می کرد ریخته نشه رفت توی آشپرخونه گل گاو زبون درست کنه ...
عذاب وجدان گرفتم اما ...
از همه بدم میاد! از همه ...
فقط تو رو می خوام ...
بی انصاف کجایی ؟؟؟؟
یکشنبه صبح
دیشب خیلی بد خوابیدم ... خوابهای مزخرف...
حتما ً نتیجه ی دلتنگیه! اما از وقتی بیدار شدم دارم فکر می کنم: یعنی من یه بار دیگه می بینمت؟ چقدر دیر می گذره! چقدر دور شدیم! چند قرن شده که ندیدمت؟ چندین قرن ِ که عاشقتم؟ از کی دلم برات پر می کشه ؟ خبر داری! یا عرق کار شدی ؟
کاش ازم قول نگرفته بودی اگر دلتنگ شدم اشک نریزم ... اینطوری بدتره ... دارم خفه میشم ... بغض راه نفسمو بسته ...
زنگ بزن دیگه ...
زود باش ...
لعنت به این تلفن های یک طرفه ...
یعنی اون مدیر احمق پروژه، فکر نکرده شاید یکی خارج از وقت با شماها کار داشته باشه ؟
گوشی همراه چرا نذاشتن ببرید ؟
الان دلم می خواد هرچی فحش بلدم نثار اون مدیر بی فکرتون کنم ...
دلم تنگه ... چرا نمی فهمی ؟
...
طاهره داره میره ... برم بابت دیشب ازش عذرخواهی کنم!
سه شنبه بعد از ظهر
از خوشحالی دارم روی ابرها ( به قول تو) دو می زنم!
نماز شکر خوندم بعد اومدم سراغ دفتر خاطراتم.
گفتی احتمالا ً تا آخر هفته برمی گردی.
خدایا شکرت ...
خدایا ممنونم که نیازمو دیدی و دعاهامو شنیدی.
خدایا مهربونیتو شکر.
چهارشنبه عصر
فردا تولدمه!
می دونم که یادت نرفته...
هیچ هدیه ای به اندازه ی اومدنت خوشحالم نمی کرد.
زنگ زدم برای ساعت سه ی صبح فردا آژانس رزو کردم که بیام فرودگاه.
طاهره اینجاست اما بهش نگفتم دقیقا ً کی میای. گفتم احتمالا ً فردا بعد از ظهر!
اگر می گفتم یا می خواست همراهم بیاد، یا اصلا ً نمیذاشت من بیام!
براش روی آینه یادداشت میذارم و یواشکی میرم پائین.
به آژانسیه سفارش کردم به راننده بگه زنگ نزنه، خودم میرم پائین منتظر می مونم ...
آآآخ که از خوشی روی پا بند نمیشم ...
دوستت دارم یه دنیا
پنجشنبه
ساعت چند دقیقه از سه گذشته.
به دستخطم نخند، دارم توی آژانس می نویسم (گرچه وقتی پیش هم باشیم و اینا رو بخونیم از اول تا آخرش می خندیم)
آقای راننده توی هپروته
کم مونده رسما ً بگیره بخوابه!
اگر یک هزارم از شور و هیجان منو داشت الان به جای رانندگی خلبانی می کرد!
خدایا چطوری این بیست روز رو سر کردم!!؟
...
عجب ترمزی بود!!
این بابا فقط یادش رفته بالشت و پتو با خودش بیاره!
بهش تذکر دادم ... عذرخواهی کرد و رفت از صندوق عقب یه شیشه آب آورد گذاشت کنار دستش.
......
یادته چقدر ازین فکر و خیال عذاب می کشیدم و عذابت می دادم که همه ش حس می کردم توی دوران بارداری در اثر تصادف میمیرم ؟
چند بار بهت سفارش کردم مواظب حاصل زندگی عاشقانه مون باشی ؟
الان دارم به حرفای خودم می خندم!
هربار یه پیام برای دخترمون بهت سپردم! یعنی یادته ؟
آآآآخ که چقدر تو و ریحانه مونو دوست دارم ...
قلبم لبریز از محبت شما دو تاست ...
چه خیالات خنده داری بود ... اما الان به هیچ چیز فکر نمی کنم جز لحظه ی دیدنت ... اصلا ً هم خیال مُردن ندارم.
مگه میشه خدا منو به بزرگترین آرزوم، که جون سپردن توی آغوش توئه، نرسونه؟
نه ... نمیشه ...
اصلا ً این حرفا چیه؟
لحظه رو دریابم که سرشار از توئه ...
واااااااااااااااااای ... چطوری بعد از بیست روز ببینمت و به آغوش نکِشمت؟ به من چه که اونجا یه دنیا جمعیت ایستاده! باید دلتنگی منو درک کنن!!! باید بفهمن که برای رسیدن لحظه ی دیدارت ثانیه ها رو سر بُریدم ... به اسب بالدار بیتابی هام لجام زدم تا صبور باشه ...
اما دیگه نمی تونم ...
نمی تونم ...
دلم برات پر می کشه ...
میمیـــــــــــــــــــم برات ...
ٱٱٱ
انگار دستی از غیب اومد و بیدارش کرد.
نسیم صبحگاهی سوزنده نبود اما ردّ شوری اشک، گونه هاش، پلک های پف کرده و چشمهای به خون نشسته شو می سوزوند.
توی دلش با التماس گفت: خدایا یعنی میشه همه ش خواب بوده باشه ؟
اما چشمش به صفحه ی آخر دفتر افتاد و خون خشک شده که حقیقت تلخی رو گواهی میداد ...
--
فقط همینو می دونم که اگه تو شاعری واقعا ً یه کار قشنگی می کنی
یعنی بعد ازینکه صفحه ها رو سیاه کردی یه چیز قشنگی به جا میذاری که خواننده با خودش ببره.
شعری که نتیجه ی کار و حال است نه ثمره ی حس و قال
وز عیان است نه از بیان
و از اسرار است نه از تکرار
و از جوشیدن است نه از کوشیدن
--
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
--
اگه سعی کنی ذکرُ دائم پشت سر هم بگی، یعنی اول با دهنت بگی دائم، بعد دیگه خودش یواش یواش راه میفته و اون وقت این دلته که دیگه ذکرُ میگه و پس از مدتی یه اتفاقی میفته.
نمی دونم دقیقا ً چی ولی ضربه های دل با کلام یکی میشه یعنی زبان دل باز میشه و اونوقته که دیگه ذکره بدون وقفه گفته میشه که یه تأثیر عجیب بزرگ و عمیق روی آدم میذاره.
… یعنی تو با این کار خودتو پاک و تطهیر می کنی و یه نگاه جدیدی نسبت به همه چی پیدا می کنی.
تنها چیزی که در اول کار لازمه تکراره، استمراره. یعنی چقدر میتونی ادامه بدی.
بعده که کمیت به کیفیت تبدیل میشه.
مرشده میگه این خاصیت نام خداست.
نام خدا توی همه دینها این خاصیت خودبخودی رو داره، خودکار ِ ، یعنی وقتی راهش انداختی خودش میره.
در واقع توی فرقه بودائیها هم همینو میگن. یعنی میگن نامو آمیدو بوتسو. یعنی ستایش بر بودا باد، و همین اتفاق میفته.
دقیقا ً همین توی ابوسعید ابوالخیر هم هست، با ادای کلمه ی الله. یعنی میگه : الله الله الله …
… این همه آدمهای دانا و خردمند و قدیس در طول تاریخ اومدن بهت بگن یه چیز دیگه ای هم هست که اگر تو رو صدا کنه و تو هم بهش جواب بدی بهش میرسی. که یعنی اگه کلمه ی "الله" رو پشت سر هم بگی، یه تفاقی یه چیزی میفته. دقیقا ً همین توی هندوستان هم هست با ادای کلمه ی "ام"*
--
- نتيجه ش چیه ؟ که چی بشه ؟
- که یه چیزی، یه نوری توی قلبت پیدا بشه. که بتونی باهاش خدا رو ببینی
--
- خبرنگار : به نظر شما چرا [برادرتون] اینجا رو آتیش زده ؟
- ... شاید از دست روزگار عاصی شده بود. اون روحش زیادی بزرگ و لطیف شده بود. کفاف جسمشو نمیداد
--
ما اصلا عجق وجقی بار اومدیم. من دیگه اصلا ً نمی تونم بشسنم با یکی دو کلمه حرف بزنم. یا حوصله م سر میره یا شروع می کنم به بحث و موعظه و ... انقدر ور میزنم مخ یارو رو پیاده می کنم. یارو یه خرده جربزه داشته باشه ها، باید صندلی رو ورداره محکم بکوبه تو سرمن. خلاص.
د ِ بابا من هنوز که هنوزه یه لقمه غذا نمی تونم بذارم دهنم مگر اینکه چهار سوگند بزرگُ بخونم :
نجات ابنای بشر هرچقدر زیاد
سرکوب شهوات هرچقدر آتشین
چیرگی بر نفس هرچند دشوار
کسب حقیقت بودائی هرچند ناممکن
.......................................................................................
پری رو دوباره دیدم ...
داشتن حال و هوای "بهار" و هرلحظه به حالی، بودنش برام قابل تأمل بود.
نمی خوام گیر بدم به حضور پررنگ "اندیشه ی بودائی" و"فعل ذن بودیستی" در فیلم.
یا نوع بازیهای اغراق شده که شاید یه زمانی مُد(!) بوده.
فقط یه نکته می خوام بگم که چند روز پیش با یکی از دوستان در موردش صحبت می کردیم:
بازیهای بعضا ً ضعیف اما فیلمنامه و محتوای غنی ...
و از طرفی در بعضی فیلمها محتوای تکراری یا ضعیف اما بازیهای قابل توجه. مثل بازی خسرو شکیبایی، فاطمه گودرزی و مریلا زارعی در "دستهای خالی"
و در شقّ نادری محتوا و بازی قابل تحسین اما سرکوب فیلم به دلائلی نامعلوم(!) (عدم جواز پخش، مدت کوتاه اکران یا سانسور و حتی تبلیغات نامناسب) مثل "سنگ کاغذ قیچی" و یا "مکس"
ای کاش روزی بشه که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم بدن تا بلکه اتفاقی زیبا بیفته در حیطه سینمای کشورمون که، چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد.
.......................................................................................
* توی فیلم "کلمه ی آم" بود … اما اونی که من شندیدم ذکر «ا ُم» هست … بنابراین مد رو نذاشتم که بشه به هردو شکل خوند …
اگر شما اطلاعی دارید، یکی از اقوال رو تائید و دیگری رو تکذیب کنید ممنون میشم.
پ . ن 1 :
از عجائب روزگار (که اصلا ً وسط فیلم خوابم نمیبره) امروز سه بار وسط فیلم خوابم گرفت و چند دقیقه خوابیدم و دوباره بیدار شدم و ادامه ی فیلم ...
اما عجب خوابی! عجـــب خلسه ای! بی بنگ و مخدرات(!)
یه جا می خوندم که استفاده ی مخدرات توسط نویسندگان و نقاشان (و اصولا ً هنرمندان) سبک سوررئال، نه تنها غیرطبیعی نیست، بلکه از واجبات و اوجبات است!! و با همین منطق، رویه ی نامبردگانی ازین سبک (هم از دیار خودمان هم از اجنبی ها) را بسیار منطقی قلمداد کرده بود!
و اما پیشنهاد ما آنست که به جای این قبیل موارد قبیحه از فیلم های اینچنینی استفاده کنند و از خلسه های سوررئال آن بسی محظوظ گردند!
پ . ن 2 :
به بهانه ی یادکرد از اثر داریوش مهرجوئی، بعد از ذکر "اقتباسهای خجالت آور" در (اینجا و اینجا) ، کمی هم از مفاخر ملّی مان بگوییم.
شاید محض فراحت خاطر هم که شده بد نباشه مقایسه ای کنیم بین "سینما پارادیزو" ی فرنگی و "درخت گلابی" ِ وطنی.
بر دوستان عزیزم علاقه ی وافر من به سینما پارادیزو و بعد از آن "مالنا" پوشیده نیست اما ... این تفاوت ایرانی و خارجی را بنگرید تا در پست بعد نیز اشارتی کنم ...
اگر از كسي متنفري از قسمتي از خودت در او متنفري،
چيزي كه از ما نيست نميتواند افكار ما را مغشوش كند
"هرمان هسه"
کسی در مورد "جمال الدین گیلی" چیزی میدونه آیا ؟
انسان متمدن آن کسی است که
در تنهائی احساس تنهائی نکند!
از نامه های خصوصی "فروغ فرخزاد" به برادرش "فریدون"
مجله "فردوسی" سال ۱۳۴۸
داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است
ولی
نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است
!!!
« أفوض أمری الی الله إنّ الله بصيرٌ بالعباد»
زین پس به جای بیت غریب و مهجور ِ
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
و امثالهم ، آیه ی مذکور در بالا را می خوانیم بلكم افاقه كند و ذکر ِ لب ، حدیث ِ جان گردد !!
خدا را چه دیدی! شاید اگر مثل بچه آدم (!) سرجای خود بنشینیم و خدایی کردن هم بدو واگذاریم (!) اوضاع اندکی تغییر یابد !!
به این امید که دلبر نازنینمان با پس گرفتن هدیه ی آسمانیش - اختیار- ، به روال گذشته بازگشته ، ره رأفت در پیش گیرد با عاشق جفا دیده !!
ما نیز قول می دهیم قربان صدقه اش رفته ، دورش بگردیم و ازین جور حرفها !!
..................................................................
پ . ن 1 :
توی پست قبل چند تا کامنت جواب دادم ...
پ . ن ۲ :
شاید امشب وقت نشه جایی کامنت بذارم ... برمی گردم ، به شرط بقا!
« عسی أن تکرهوا شيئا ً و هو خيرٌ لکم
و عسی أن تحبّوا شيئا ً و هو شرّ لکم »
زیر بنای همه ی نقشه هام از هم پاشید ...
این آیه از صبح تا حالا مثل پتک تو سرم کوبیده میشه ...
آخه چرا ؟
چرا دقیقا ً توی لحظه هایی که تصمیم گرفتم با یه حرکت قاطعانه دست از شنا کردن خلاف جریان آب بردارم و آب رو به زور هم که شده با خودم همسو کنم باید اینو برام بخونن ؟
یکی به من بگه باید چی کار کنم ؟
از هر طرف که میم سرم کوبیده میشه به بن بست ِ "نمی دونم"
مذبذب و مستأصل شدم ...
به کاری بی میلم و مجبورم می کنن به انجامش ...
از طرف دیگه مجبورم می کنن دست از مطلوبم بردارم ...
چی کار کنم ؟
بجنگم ؟
کوتاه بیام ؟
تحمل کنم ؟
تسلیم بشم ؟
استقامت کنم ؟
منفعل باشم ؟
حمله کنم ؟
سرمو بندازم زیر و بگم چشم ؟
نمی دونم ...
نمی دونم ...
نمی دونم ...
کاش میشد این صحنه کات بخوره و وقتی پرده میره بالا یه جای دیگه باشم ...
توی یه شرایط دیگه ...
لااقل یکی یکی بهم حمله کنن ...
یکی یکی برام خط و نشون بکشن ...
یکی به من بگه چی کار کنم ؟