تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

جمعه را با اشک آذین می کنم

غرق عطر آل یاسین می کنم

 

میگدازم جان به اشک و زمزمه

زیر پای سبز پوش فاطمه

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:43 توسط |

 

ای علی! هميشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهی گفت،

و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثيه می‌خوانم!

 

ای علی من آمده‌ام که بر حال زار خود گريه کنم،

زيرا تو بزرگوارتر از آنی که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشی.....

 

ای علی گفتی که هرکس گفتنی‌هايی دارد - و شخصيت هر انسانی به اندازه ناگفتنی‌های اوست. و من اضافه می‌کنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی ديگر به اندازه ناگفتنی‌های است که می‌توانم با او در ميان بگذارم - و از این ناگفتنی‌ها که می‌خواستم بازگو کنم، بی نهايت داشتم..............

 

ای علی من دردمندم، دل شکسته‌ام، زير کوهی عظيم از ظلم و ستم کوفته و پژمرده شده‌ام، ديگر صبر و تحملم به پايان رسيده است. خواستم از فرصت محالی که بدست آمده بود استفاده کنم، و در کنار تو، در پرتو روح بلند تو کمی ‌بياسايم، خوش داشتم که وجود غم آلود خود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم‌، و تو‌، نی وجودم‌، سرود عشق، و آوای تنهايی، و آواز بيابان و موسيقی آسمانم را بشنوی.

 

می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشايم‌، می‌خواستم که پرده‌های جديدی از ظلم و ستم را که به شيعيان علی و حسين می‌گذرد به تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه بازی‌های کثيفی را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.

ای علی؛ شايد تعجب کنی اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ "بنت جبيل" رفته بودم و چند روز را در سنگرهای متقدم "تل مسعود" در ميان جنگندگان "امل" گذراندم

فقط يک کتاب با خودم بردم و آن (کوير) تو بود. کويری که يک عالم معنی و غنا داشت‌، و مرا به آسمان ها می‌برد و به ازليت و ابديت متصل می‌کرد، کويری که در آن آوای عدم را می‌شنيدم‌، از فشار وجود می‌آراميدم‌، به ملکوت آسمان پرواز می‌کردم و در دنيای تنهايی به درجه وحدت می‌رسيدم.

 

ای علی؛ تو نماينده به حق محرومين و زجر ديدگان تاريخی، و من ناله درد مندان را از حلقوم تو می‌شنوم‌، خروش اعتراض آنها را در فرياد رعد آسای تو می‌يابم‌، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دريچه چشم تو می‌بينم که زير تازيانه جلادان فرعون جان می‌دهندو زير تخته سنگ‌ها دفن می‌شوند، و من صدای خرد شدن استخوان‌های نحيف آنها را زير تخته سنگ‌ها می‌شنوم، و ضجه درد مندان و ناله زجر ديدگان دلم را به درد می‌آورد.

 

ای علی؛ دین داران متعصب و جاهلان تو را به حربه تکفیر کوفتند، از هیچ دشمنی و تهمت فرو گذار نکردند، و غرب زدگان که خود را به دروغ روشنفکر می‌نامند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند، و رژیم شاه نیز که نمی‌توانست تو را تحمل کند، و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره شهید کرد.

 

قسم به غم که تا روزگاری که دريای غم بر دلم موج می‌زند‌،

 ای علی تو در قلب من زنده و جاويدی‌.

 

قسم به ناله درد مندان و آه بينوايان، و اشک يتيمان‌، که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد‌،

تو ای علی در جوش و خروش زنجيريان و محرومان حيات داری.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:2 توسط |

 

من عمرا ً تبعیض قائل بشم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط |

A little girl asked her mother, 'How did the human race appear?'

The mother answered, 'God made Adam and Eve and they had children and so was
all mankind made.'

Two days later the girl asked her father the same question.

The father answered, 'Many years ago there were monkeys from which the Human
race evolved

The confused girl return ed to her mother and said, 'Mom, how is it possible
that you told me the human race was created by God, and Dad said the y
developed from monkeys

The mother answered, 'Well, dear, it is very simple. I told you about my
side of the family and your father told you about his

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:32 توسط |

عشق و شباب و رندی ...

 

 

مالنا رو دیدم ...

 

دردناک و تأمل برانگیز ...

 

شنیدم که گفتن "ملیسا" رو از روی این فیلم ساختن!

 

جای خوشحالیه (!!!) که فقط ما ایرانی ها نیستیم که ضعیف و بی مغز کپی می زنیم !!

 

به گمانم اگر بخواهیم برای مالنا به دنبال همتا باشیم ، سینما پارادیزو بهترین گزینه ست...

 

.........................................................................

 

پ . ن :

 

امیر میشه لطف کنی اون شعر "جز عشقی جنون آسا" رو بذاری برای علی ؟

اگر دلیلشو متوجه نشد توضیح میدم ...

البته میشه بگردم و خودم بذارم ها ... اما برا شما که متخصص بامداد خسته ای زشت میشه  :دی

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:42 توسط |

 

گاهی یه چیزی دل آدمو به جوش میاره !

 

انگار اضافیه و باید بیرون ریخته بشه !

 

اما نمی دونی کجا ! چطوری ! پیش ِ کی ؟

 

مثل شلنگی که گره بخوره و آب پشت گره جمع بشه …

 

تا یه زمانی طاقت میاره و هی باد می کنه و آب رو نگه میداره …

 

اما یه لحظه … در کمتر از ثانیه … به چشم برهم زدنی می ترکه !

 

تا قبل از ترکسیدن باید گره رو باز کرد … اما چطوری ؟

 

یادمه به مهسا گفتم کافیه یکی رو پیدا کنی که مطمئن باشی حرفتو می فهمه … فهمیدن اینکه اون درکت می کنه یا نه ! سخت نیست …

 

بعد ازون با هم حرف می زنید … با هم طرح مسئله می کنید … با هم دنبال جواب می گردید …

 

یا اگر جوابی نداشت حداقلش اینه که با حرف زدن و بحث کردن اون چیزی رو که در سینه می جوشه رو جایی بیرون می ریزید!

 

اما اگر اون یه نفر پیدا نشد چی ؟

 

اگر پیدا شد و بعد از مدتی (به هر دلیلی) دیگه نتونستید باهاش حرف بزنید چی ؟

 

خب … ظاهرا ً بهترین راه همین دنیای مجازی هست !

 

دنیایی که به زعم من بهترین استفاده ای که میشه ازش کرد اینه که مدینه ی فاضله ی رویایی مونو توش بسازیم …

 

هرچه رو که توی دنیای حقیقی نتونستیم بهش برسیم … هرچی رو که نتونستیم بگیم …

 

و مطمئن باشیم که اینجا همدردهایی پیدا خواهیم کرد!

 

بعد ازون میشه با همه گفت و خندید و … انگار نه انگار …

 

میشه نقاب زد و برای هرکسی همون طوری بود که توقع داره!

 

…………………………………………………………….

 

چرا اینارو می گم ؟ مقدمه چینی می کنم برای چی ؟

 

برای حرفهایی که یک هفته ست داره از سرو کول مغزم میره بالا اما نمیدونه ……

 

شاید اولین باره برای این وبلاگم اینقدر سخت می نویسم … این قدر تلاش می کنم برای سانسور کردن خودم (یا حداقل پیرایش حرفام! )

 

شاید اینجا هم داره از دست میره … شاید …

 

نمی دونم نگران چی هستم …

 

میترسم به کسی بربخوره ؟ یا میترسم …. !؟ اصلا ً می ترسم ؟

 

نمی دونم …

 

مثل اون روزی که برای علی یه داستان کوتاه نوشتم که به خودم تلنگر زده بود …

 

اما فکر کرد قصدم نصیحت بوده ! گیرم که می خواستم نصیحت کنم … مگه نصیحت کردن کار بدیه که در برابرم گارد گرفتی !؟

 

نمی دونم چرا فکر کردم ممکنه این تلنگرها همونقدر که برای من کارسازه (کارمو میسازه(!) ) … مکنه برای تو هم …!

 

هنوز یادم نرفته وقتی داستان کوهنورد رو خوندم چه حالی شدم …

 

چقدر به این تلنگرها نیاز داریم برای اینکه از دست نریم …

 

برای اینکه حس کنیم حضور خدایی رو که شب و روز به مسلخش میبریمش !

 

برای اینکه دلگرم بشیم به خدایی که …

 

اصلا ً مگه جز اینه که گاهی فکر می کنیم خدا اگر هم وجود داره اونی نیست که بقیه ازش میگن!

 

مگه گاهی فکر نمی کنیم این خدا رو چهارتا آدم مثل خودمون ساختن برای اینکه تکیه گاهی داشته باشن برای آشفتگیها شون ….

 

…………………………………..

 

این هفته برای دومین بار دستمو موقع آشپزی سوزوندم!

 

از وقتی جوانی را پشت سر نهاده بودیم دیگر مرتکب این سهل انگاری ها نمی شدیم!

 

عاشق شدیم آیا ؟ یا شاید هم جوان !!!

 

 

دفعه ی اول چیز مهمی نبود اما این دفعه … سی چهل تایی رفته روی شصتم !!

 

یادم رفته بود چقدر می سوزه … الان که داشتم تایپ می کردم ناخنم گرفت بهش … جیغش رفت هوا !!

 

برم ناخنهامو کوتاه کنم و برگردم !!

 

………………………………………………..

 

خب خوب شد … اینطوری تایپ کردن هم راحت تره  : دی

 

انگار بد هم نبود چند دقیقه ذهنمو برای آخرین بار جمع و جور کنم !

 

بعد از یک هفته کلنجار رفتن با خودم در مورد "چگونه نوشتن" … ظرف چند دقیقه به این نتیجه رسیدم که اصلا ً برای چی باید بنویسم ؟

 

برای چی باید تعریف کنم که استیگماتا چه آتشی به جونم زد ؟

 

چرا باید از روزهایی تعریف کنم که به دنبال چند تا خلسه ی عاشقانه افتادم دنبال مسیح و کلیسا و ….

 

بعد کرم افتاد به جونم که بفهمم حق با کیه ؟ ( و ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم هیچ کس محقّ نیست!)

 

دوره افتادم توی کلیساها …

 

بعد افتادم به جون کتابهای ادیان …

 

بعد مذاهب و کلام …

 

آخه اینا هم گفتن داره ؟

 

برای چی باید بگم هنوزم با ضربه ای مدتها ذهنم مشغول میشه ؟

 

با کوچکترین دلتنگی ... با ملایم ترین ضربه ... با مضحک ترین شکست ...

 

چرا بگم از جنگ با خدای خودم و جنگ با خدای دیگران !

 

از درد بی همصحبتی ... از غیبت کسی که بفهمه این درد جانکاه و سوزنده رو ...

 

اینا نه خوندنش ارزش داره و نه گفتنش …

 

باید فروخورد بغضی رو که نیمه شبها راه بر نفس میبنده ...

 

...........................................................................

 

بهتره برم بالای منبر بابت پست میثم ! که تمام مدتی که مشغول آشپزی بودم داشتم بهش فکر می کردم :)

 

به وضع مردم ...

به حکومت ...

به مطالعه و روشنفکری !

 

به اینکه مخالف سرسخت ژستهای روشنفکرانه ام اما ...

 

اما به نظرم باید خوند ...

باید دید ...

باید شنید ...

 

حکومتها به مذهبی بار آوردن مردمشون اصرار دارن ، به یک دلیل :

 

می تونن مذهب رو اونطور که به نفع خودشون هست به خورد ِ ملّت بــِدن!

 

باید خوند و دید و شنید و بررسی و تحلیل کرد تا به حقیقت رسید ، به یک دلیل :

 

حقیقت اون چیزی نیست که نظامهای حاکم عرضه می کنن!

 

باید خوند تا فهمید چرا هر نظامی "خدا" رو اونطوری جلوه داده که خودش خواسته! (مرجع ضمیر ِ "خودش" = نظام)

 

چرا آباءِ کلیسا خدا رو اونقدر مهربون ترسیم کردن که (مثلا ً) با یه اعتراف ساده نزد کشیش ، هر گناهی رو می بخشه!؟

کافیه بله قربان گوی کلیسا باشی تا مورد رحمت بی پایان پدر آسمانی قرار بگیری!

 

چرا امویان و عباسیان از خدای قهاری که بر عرش نشسته ، و از اشاعره ی جبری مسلک طرفداری کردن ؟

 

چرا یه عده دیگه اومدن حدیث نقل کردن که باید پیرو حاکم ِ وقت باشی ولو کافر باشد! وگرنه به عذاب الیم گرفتار خواهی شد ؟

 

باید شنید فرفهای اونی رو که زندان ساواک کشیده و شکنجه شده و هزار درد و بلا رو تحمل کرده به امیدی ... اما امروز ناله می کنه که این اسلامه ؟

 

باید دید چرا یه نفر با یه تفکر در دو رژیم زندان می کِشه!

 

باید خوند و فهمید که دیکتاتوری کدومه و دموکراسی چیه !

 

و بعد حندید به جماعتی که سنگ ولایت مطلقه فقیه به سینه می کوبند و شعار دموکراسی میدن!

 

اگر از مهدی های ظهور کرده خبر نداشته باشیم که ادعاهای بعضی ها برامون باور کردنی میشه!

 

مگه نه اینکه ساده لوحان پولها دادن بابت اینکه مدعیانی(!) پیامشونو به گوش صاحب الزّمان برسونن ؟ برای اینکه التماس دعاشونو به گوش آقاشون برسونن ؟

 

به نظرت عجیبه اگر همین جماعت ِ ابله "ادعای رابطه با غیب" ِ حضرات رو باور کنن ؟ دلت می خواد ما هم جزوشون باشیم ؟

 

مدتی پیش، قم، همایش اخلاق گذاشته بودن ...

 

یکی از بخشها، کمیته ی اخلاق و عرفان عملی بود ...

 

اولین سخنرانی نقد عرفانهای بیگانه بود که فضلای محترم ساکن اون شهر (!) به جای پرداختن به محتوا شروع کردن به اعتراض که :

چرا به کلمه ی مقدس عرفان (!) توهین می کنید؟ این جریانها که راه افتاده رو اسم دیگه ای بگذارید. حتی اگر اونا مدعی عرفان هستند شما تکرار نکنید. به "عرفان" احترام بگذارید آقاجان!

 

یکی نگفت آخه مسلمون! اگر عرفان مقدس و محترمه چرا نمیذاری بررسی کنیم ببینیم چی شده که جوانهای ما به این قبیل چرندیات رو آوردن ؟

 

چقدر دلم می خواست بگم جلسه به نتیجه ی مطلوبش رسید!

 

دلیل گرایش جوانها به این خزعبلات، همین مغز یخ زده و طرز رفتار مضحک شماست.

 

سخنرانی بعدی که در همین خصوص بود کنسل شد !!!

 

به جاش یه مقاله ِ زد سروش ارائه شد جهت بدست اوردن دل آقایان !!

 

سخنران محترم(!) بدون اینکه اسمی از سروش ببره (مدام تکرار می کرد : من اسم نمی برم اما واضح هست که در مورد کی حرف میزنم!) هرچی بی منطق جات بود به خورد جماعت داد!

 

نتونستم طاقت بیارم و روی برگه ی پرسش و پاسخ چند تا مطلب نوشتم و یه سوال! حیف که ملبّس نبودم که سوالم مهم باشه!

 

دوستی که مراهم بود آینده ی تاریکی برام پیش بینی کرد! (اون که ناخناشو می جوه) :دی

 

چقدر ازین شاخه به اون شاخه پریدم! ربط مطالبم داره گم میشه! برمی گردم سر خط ...

 

باید خوند تا فهمید چه چیزها که توی درس و دانشگاه حذف شده! و چرا ؟

 

به اسم مدرنیته و به روز سازی ِ اسلام چی به سر اعتقادات جوانها اومده که وقتی (نه به قصد دفاع از شریعت) فقط برای همدردی با دوستی که از کار ِ خسته کننده شکایت می کنه می گم خب چرا این همه کار می کنی؟ الان که توی خونه ی بابا هستی و پس فردا هم که وظیفه ی تهیه ی مخارج خونه با همسرت هست چه نیازی به دو شیفت کار کردن!؟ ...

 

به تفکرات امّلی من میخنده و ضد فمینیست بودنم رو تخطئه می کنه! و یادش میره که خودش بود که از کار و خستگی شکایت می کرد !!!

 

باید فیلمها رو دید و به این فکر کرد که پشت اینها چیه که قراره به ناخودآگاه ِ مخاطب منتقل بشه !؟

 

و تأسف خورد که اون طرف دنیا کارتن هاشون هم هدفمند هست و این طرف ... !

 

عجب دست به کار ِ احمق و احساساتی بار آوردن جوانها شدن! صدا و سیمای آبکی و سینمای آبکی تر !!

 

و از کجا معلوم که همین هم از روی حساب و کتاب نباشه!

 

یادمه اون موقع که برای برانداختن عروسک های باربی، سارا و دارا رو روانه ی بازار کردن،و دوستان، گله ی بچه هاشونو از سنگینی و نازیبایی ِ عروسکها مطرح می کردن و از قیمت سرسام آور اون شکایت می کردن ... ظریفی تنها به ایمایی کفایت کرد که : از کجا می دونید این قضیه فقط نمایش قدرت نبوده و در واقع قرار نیست این عروسکها جایگزین بشه ؟

 

...................................................................................

 

درد زیاده ... خیلی زیاد ...

 

شاید هم حق با شما باشه ...

 

بهتره نخونیم !

 

حتما ً مسئولان ارشادی هم قصد خیرخواهی دارن که چند وقت یکبار متفکری رو ناباب(!) تشخیص داده و کمر به برچیدن کتابهاش می بندن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:14 توسط |

 

می خواستم یه چیزی بنویسم آپ کنم ...

پست میثم دگرگونم کرد ...

فقط خدا کنه اعتراض نکنه که چرا لینکشو گذاشتم قاطی چرندیات خودم !

مثل بزرگانی که پا پس کشیدن از وبلاگم که مبادا به دوستی با من ِ عامی نویس ، آلوده بشن ...

نمی دونم ...

بگذریم ...

مرسی که هستید ...

همین ...

لینک رو بخونید و اینجا نظر بدید 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط

 

تبـــــــــــــــریک :-*

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط |

 

پ . ن ۱ :

 

همه با شنیدن خبر تسویه (حقوق) از خوشی در پوست نمی گنجند و انرژی مضاعف می گیرن ...

 

من دارم میمیرم از خستگی ... بوی پول به مشام رسید جشن کتاب گرفتیم !

 

کـَمـَثل ِ اون شخصیت ِ شخیص (!) یحمل اسفار بودیم امروز !!

 

پ . ن 2 :

 

مجتبی ... علی ... رویا ... امیر ... مهسا ... بی معرفتم آیا ؟ 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:11 توسط |

 

من همان مجنون مست یاغی ام

یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:10 توسط |

 

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم

با این همه مستی ز تو هشارتریم

 

تو خون کسان نوشی و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوارتریم !؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:10 توسط |

 

یا رب دل پاک و جان آگاهم ده

آه شب و گریه ی سحرگاهم ده

 

در راه خود اول زخودم بی خود کن

بی خود چو شدم به سوی خود راهم ده

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:50 توسط |

 

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال

به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

 

مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست

که دوست جان کلام من است در همه حال

 

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت

به واژه ها که مرا می برند زیر سوال

 

تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم،

به شوق توست که تکرار می شود هر سال

 

تورا ز دفتر "حافظ " گرفته ام ، یعنی،

که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

 

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز

نهایتی است که آسان نمی دهم به زوال

 

خوشا هرآنچه تو باغ باغ می خواهی

بگو رسیده بیفتم به دامنت یا کال؟

 

اگرچه نیستم آری "بلور" ، با رفتن

مرا ولی مشکن ،  گاه قیمتی است سفال

 

بیا عبور کن از این پل تماشایی

ببین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

 

ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام

کدام قله نشین را