تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

یادم نیست بعد از تماشای فیلم ِ "مرد خانواده" مطلبی نوشتم یانه !

 

به لینک " نتیجه ی کتاب خوندن! / حاصل فیلم دیدن!" (توی آرشیو) مراجعه کردم دیدم این دو تا پست (این و این ) دقیقا پشت سر هم قرار گرفتن …

 

این نوشته شاید نتیجه ی اون دو تا مقدمه باشه :

 

"زن بدلی" اقتباس ضعیفی بود از "مرد خانواده" !

 

ضعیف به این معنی که هیچ پیشرفتی نداشت و حتی دیالوگها طابق النعل بالنعل از فیلم اصلی برداشته شده بود ! تنها فرقش این بود که نیکلاس کیج برداشته شده بود و ماهایا پطروسیان قرار گرفته بود که اگر کارگردان رو متفکر - گرچه متعصب – قلمداد کنیم شاید اثرش نشانی باشه بر ارادتش به فمنیسم !!

 

………………………………………………………..

 

پ . ن 1 :

 

برام خیلی جالب بود وقتی در مورد تأسیس رشته ی " علوم شناختی " شنیدم (گرچه خیلی دیر) ... تقریبا از همه ی مطالب مورد علاقه ی به طور مبسوط و مفصل وجود داره ... و این برای من هم هیجان انگیزه هم جذاب ...

فعلا ً یه سری اطلاعات جزیی در حد کامنتای پست قبل در موردش کسب کردم …

 

پ . ن 2 :

اگر لطف کنید راهنماییم کنید برای مطالعه در این خصوص چه کتابهایی باید دقیقا بخونم ... ممنون میشم ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط |

 

گفتگويی که در تاریخ ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ واقعا بر روی فرکانس اضطراری کشتيرانی ، روی کانال ۱۰۶ سواحل (Finisterra (Galicia ميان اسپانيايی ها و آمریکایی ها ضبط شده است .

 

اسپانيايی ها : A-853 با شما صحبت می کند . لطفا ۱۵ درجه به سمت جنوب بچرخيد تا از تصادف با ما اجتناب کنید . شما مستقيم به طرف ما می­آييد . . . فاصله ۲۵ گره دريايی .

 

آمریکایی ها : ما به شما پيشنهاد می­کنيم شما ۱۵ درجه به سمت شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد .

 

اسپانيايی ها : منفی . تکرار می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد .

 

آمریکایی ها : کاپيتان کشتی ايالات متحده آمريکا با شما صحبت می کند .

به شما اخطار می کنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا تصادف نشود .

 

اسپانيایی ها : اين پيشنهاد نه عملی است و نه مقرون به صرفه .

به شما پيشنهاد می کنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد .

 

آمريکایی ها ( با صدای عصبانی ) : کاپيتان ريچارد جیمس هاوارد ، فرمانده ناو هواپيمابر يو اس اس لينکلن با شما صحبت می کند . ۲ رزم ناو ، ۵ ناو منهدم کننده ، ۴ ناوشکن ، ۶ زيردريايی و تعداد زيادی کشتی های پشتيبانی ما را اسکورت می کنند . . .

 

به شما پيشنهاد نمی کنم ! به شما دستور می دهم مسیرتان را ۱۵ درجه به سمت شمال عوض کنيد . در غير اين صورت مجبور هستيم اقدامات لازم برای تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم . لطفا بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد !!!

 

اسپانيایی ها : خو آن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت می کند . ما دو نفر هستيم و يک سگ ، ۲ وعده غذا ، ۲ قوطی آبجو و يک قناری که فعلا خوابيده . پشتيبانی ما ايستگاه راديویی زنجيره ای ديال ده لا کورونيا و کانال ۱۰۶ اضطراری دريایی است . ما به هيچ طرفی نمی رويم زيرا ما روی زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس دريايی A-853 Finisterra روی سواحل سنگی گاليسيا هستيم و اصلا نمی­دانیم که اين چراغ دريايی در کدام سلسله مراتب از چراغ های دريایی اسپانيا قرار دارد .

شما مي توانيد هر اقدامی که به صلاحتان باشد را اتخاذ کنيد و هر غلطی که می خواهيد بکنيد تا امنيت کشتی کثافتتان را که به زودی روی صخره ها متلاشی می شود تضمين کنيد . بنابراين باز هم اصرار می کنيم و به شما پيشنهاد می کنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را ۱۵ درجه ی جنوبی تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.

 

 آمريکایی ها : آها . باشه . گرفتيم . ممنون .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:34 توسط |

 

عمری به آرزوی وصال تو سوختیم

با یاد آفتاب جمال تو سوختیم

 

ما را اگرچه چشم تماشا نداده اند

ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:39 توسط |

 

جلسه کسل کننده شده بود، انگار جناب روحانی - رئیس جلسه - هم فهمیده بود که یک ربع ساعت استراحت اعلام کرد. همه یه نفس راحت کشیدن و روی صندلی ها ولو شدن.

نوشته های روی برگه هایی که اول جلسه مرتب بود و حالا آشفته روبرم پخش شده بودن رو تار می دیدم. سرمو گذاشتم روی میز و چشامو بستم.

فقط صدا می شنیدم.

آقای حبیبی زنگ زد خونه شون :

-          سلام

-          ...

-          خوبی ؟

-          ...

-          سلامت باشی.

-          ...

-          سازمان هستم. لیست خرید خونه رو جا گذاشتم روی ناهارخوری. بخونش تا یادداشت کنم.

-          ...

-          خب

-          ...

-          خب

-          ...

-          خب

-          ...

-          تخم مرغ که تازه گرفته بودم! تموم شده ؟

-          ...

-          ای بابا. خیلی خب. دیگه ؟

-          ...

-          باشه

-          ...

-          چشم یادم نمیره.

-          ...

-          باشه گوشی رو بده بهش

-          ...

-          سلام دختر نازم. خوبی عسل بابا ؟

-          ...

-          دل منم تنگ شده برات.

-          ...

-          باشه باباجون سعی می کنم زود بیام

-          ...

-          مامانو اذیت نکنیا.

-          ...

-          آفرین دختر قشنگم. از مامان بپرس کاری نداره؟

-          ...

-          بگو یادم نمیره.

-          ...

-          حالا یه بوس بده به بابا ...

هنوز صدای آقای حبیبی حاکم بر سکوت اتاق بود که گوشی خانم نوریانی زنگ خورد. سرشو خم کرد و چادرشو کشید جلوی گوشی و دهنش. با صدایی که بیشتر به نفس زدن شبیه بود حرف میزد.

-          ...

-          علیک سلام

-          ...

-          آره خوبم

-          ...

-          سلامت باشی.

-          ...

-          ببخشید آقا من توی جلسه هستم.

-          ...

-          باشه

-          ...

-          باشه. باشه.

-          ...

-          فعلا ً که جلسه دارم.

-          ...

-          اه ... میگم جلسه م. خودت برو سراغش.

-          ...

-          خدافظ.

شک ندارم که بازم طفلکی علی آقا بود.

داشتم با خودم فکر می کردم چطوری با این طرز رفتار، خانم نوریانی بازم همیشه به خودش حق میده که از علی آقا گله مند باشه! که گوشی توی جیبم لرزید...

اس ام اس داشتم:

-          سلام خانومی. خسته نباشی. بهارجونم دلم برات تنگ شده، جلسه ت تموم شد بهم زنگ بزن. می بوسمت.

گل از گلم شکفت. شماره رو گرفتم. تماس که برقرار شد الین چیزی که شنیدم صدای خنده ی محمد مهدی بود :

-          اگر می دونستم جلسه تون با یه اس ام اس تموم میشه زودتر میفرستادم.

خندیدم

-          علیک سلام آآآآقا. خوبی ؟

-          ممنون عزیزم. خسته نباشی. تو خوبی؟ کارا خوب پیش میره؟

-          شکر خدا. جلسه هنوز تموم نشده، دکتر استراحت دادن.

با صدایی که سعی می کرد آهسته باشه گفت :

-          دم دکتر گرم. حتما بهش الهام شده دل من چقدر برات تنگ شده.

منم صدامو پایین آوردم و :

-          تازه از دل من خبر نداری.

ترکید از خنده.

هنوز با شور و شوق قهقهه میزد که صدای همکار پیرش، دکتر رضا، بلند شد.

باز این عروس خانم زنگ زد تو شدی بمب اتمی... بده گوشیو به من ببینم چی میگه بهت!

مثل همیشه گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کردیم؛

-          ببینم دختر جون! می خوام بدونم به این دکتر جوان ما چی می گی که وقتی گوشی رو میذاره زمین انگار مواد نیروزا مصرف کرده؟

خندیدم :

-          خب همیشه که یه حرف نمی زنیم. اما معنی همه شون یه چیزه : دوسِت دارم.

-          جمله ی آخرمو اونقدر محکم ادا کرده بودم که دکتر یاوری ِ خوش خنده ریسه رفت :

به به. چشمم روشن. توی انگلتان دیده بودم دختر پسرا در ملأ عام روبوسی کنن و آی لاو یو بار هم کنن! اما ایران !! چطوری جرأت می کنین جلوی همکارها قربون صدقه ی هم برید؟

شیطنت بار خندیدم و گفتم: آقای دکتر نکنه شما هم با بزرگان ِ مملکت همدست شدین؟ اونا که دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم!

انگار بحث جدی شد! لحن دکتر مثل وقتی شده بود که توی جلسه های فلسفی - روانشناسی بحث می کرد:

-          نه دخترم. اما جسارت تون برام جالب توجه ِ . بین اطرافیانم کم نیستن همسران جوان، اما مثل شما دو تا، تا حالا ندیدم. دانشجوهای من که گاهی پیش من میان حتی در مقام مشاور هم نمی تونن در برابر من از فعل "دوست داشتن" در مورد همسرشون صحبت کنن.

منم در لحن و برخورد با دکتر همسو شدم :

-          خب برای همینه که بعد از چند وقت زندگی شون خموده و بی روح میشه. هرچقدر هم که عاشق هم باشن، چه فایده اگر حس شونو منتقل نکنن ؟ توی زندگی های امروزی که زن و مرد صبح تا شب جون می کـَنن ... فکرشو بکنید، شب، هر دو خسته و کوفته از کار برمی گردن؛ اگر خیلی هنر کنن یه شام سنتی کنار هم باشن. یه کمی سر و کله زدن با بچه ها و بعد مثل جنازه خودشونو می سپرن به رختخواب. گیرم که بلافاصله نخوابن. اما آقای دکتر هرچیزی جای خودشو داره. چرا توی روز که انرژی داریم، و به قول شما با حرف زدن با هم شارژ میشیم، عاشقانه نبافیم؟ حیف نیست عشق رو در پستوها نهان کنیم تا بپوسه؟ به دور از انصاف نیست اگر من برای دوست و همکار و رئیس و مرئوس و استاد و شاگردم وقت و انرژی بذارم اما فقط خستگی هامو برای همسرم ببرم؟ من که در نهایت خستگی رو خونه می برم، چون جای دیگه و پناه دیگه ندارم، اما این ظلم نیست اگر در کنارش شادی و شادابی مو باهاش شریک نشم ؟ چرا باید اجازه بدم جبر جامعه عشق و زندگیمو تحت الشعاع قرار بده؟

-          درود بر تو. امیدوارم تا همیشه هم همینطور بمونه .

-          ممنونم آقای دکتر. با دعای شما.

-          خوشحال شدم چنین حرفایی رو از آدمی که می دونم مذهب براش مهمه شنیدم. برات در کنار هم آرزوی خوشبختی دارم.

بعد در حالی که صدای خنده اش هر لحظه بیشتر میشد گوشی رو داد به محسن : بیا پسرجان پرپر نکن خودتو ...

محسن با صدای آهسته که دکتر نشنوه تهدیدم کرد که : می کشمت که همه ی وقتمونو با دکتر حرف زدی. بعد ادای نق زدن و گریه کردن درآورد. آروم خندیدم : ببخش عزیزم ... با صدای پایین تر :

-          باید یه چیزایی براشون روشن میشد. شب برات تعریف می کنم.

-          باشه گلم برو یه کارت برس. ممنون که زنگ زدی. شنیدن صدات برام کافی بود تا خستگی هام در بره.

-          منم همینطور. مواظب خودت باش.

-          چشم. تو هم مواظب گلم باش.

-          فدای تو . خدانگهدار.

-          عزیزمی. خداحافظت.

هنوز خنده توی صورتم بود و داشتم گوشی رو میذاشتم توی جیبم که آقای روحانی گفت : خب خانم محسنی! اگر اجازه بدید بریم سر ادام بحث. سعی کردم لبخندمو بخورم و با شرمندگی عذرخواهی کردم.

داشتم برگه هامو مرتب می کردم که خانم نوریانی یه کاغذ گذاشت روشون :

« این حرفا چی بود دخترخوب ؟؟؟؟ شرم و حیا ت کجا رفته !!!!»

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:9 توسط |

 

پارک نیاوران/اردیبهشت 87

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:47 توسط |

 

چگونه متـــــــــولد شوم

 

 وقتی تو نیستی …

 

!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:46 توسط |

 

در آن دورانی که کسی نمی‌توانست به وجود توالت عمومی اطمینان داشته باشد، خانمی انگلیسی سفری به هندوستان را برنامه‌ریزی کرد. مهمان‌خانهء کوچکی را که متعلّق به مدیر مدرسهء محلّی بود در نظر گرفت و اطاقی رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر، در نامه‌ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانهء مزبور WC وجود دارد یا خیر.
مدیر مدرسه تسلّط کاملی به زبان انگلیسی نداشت. نزد کشیش محلّی رفت و پرسید که
WC به چه معنی است. کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همّت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است که بداند آیا (کلیسای کنار جادّه) نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر. ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامه‌ای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:

خانم عزیز در کمال مسرّت به اطّلاع شما می‌رسانم که در 9 مایلی مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشه‌ای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشم‌اندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار می‌رود افراد بسیاری در ماه‌های تابستان به اینجا بیایند، توصیه می‌کنم زودتر تشریف بیاورید.. امّا، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست بخصوص اگر عادت داشته باشید مرتّباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعهء بسیار عالی و جالبی بود. در هر محلّ نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهدهء سیمای آنها و شادمانی آشکار بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه می‌توان عکس گرفت. متأسّفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبه‌ای که رفته می‌گذرد که البتّه برای او بسیار دردناک است.
البتّه مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان می‌آورند و تمام روز را آنجا می‌گذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح می‌دهند قبل از وقت بیاییند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه می‌کنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازندهء اُرگ نیز می‌آید و همراهی می‌کند..
جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد می‌شود زنگ می‌زند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمن‌گاه مخملی برای همه فراهم می‌کند چون بسیاری بر این باورند که مدّتها است چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.

با احترامات فائقه – مدیر مدرسه

خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البتّه هیچوقت به هندوستان نرفت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:25 توسط |

 

شش ماه !

 

نیـــم قرن!

 

نیم هــزاره !

 

 

و این نیمه جان ِ من است که همچنان

 

رد پای تو را از پس ِ غبار ثانیه ها و قرن ها بو می کشد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:4 توسط |

 

زاهدا من كه خراباتي و مستم به توچه...
صبح تا شب قدح باده به دستم به توچه...
تو اگر گوشه محراب نشستي صنمي گفت چرا؟!
من اگر گوشه ميخانه نشستم به توچه...
بغض كن اي دل اي دل،آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بكند
توكه خشكي چه به من،من كه تر هستم به توچه...

 

قلعه ی رودخان در گیلان

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:6 توسط |

 

سلام

…….

1 - اولا ً تشکر از بابت پیشنهاد(یا راهنمایی)برای ترجمه ی اسم فیلم! خسته شدم از بس از هرکسی یه چیزی شنیدم … انگار مسابقه ی تعیین احتمالات گذاشته بودن !

 

چشمان کاملا باز … چشمان کاملا بسته !!

 

چشمان نیمه باز … چشمان نیمه بسته !!!

 

دوما ً ، اولین عکسی که گذاشتین (از کیدمن – که بازیگر زن مورد علاقه ی منه!) یکی از جالب انگیزناک ترین صحنه های فیلم هست ... که خودتونم گفتین دیگه ... فقط محض تاکید گفتم! :-S

 

2 - آری برادر! آن را که خبر شد خبری باز نیامد!

 

3 - البت ماجرای استفاده ی برخی مواد برای سفر به عوالم هور و قلیایی توسط جناب کاستاندا به یکبار هم خلاصه نشده !

 

4 - این حقیر نیز چندی پیش به دوستی از خاصان درگاه فرموده بود(!) که به هر نسبتی که به فردی نزدیک شوی به همان نسبت دور خواهی شد!

 

توی پرانتز : برحسب اعتقاد جازمم به این نکته که هر کسی بنا بر موقعیت خاصی که در اون قرار داره از اتفاقات و دیده ها و شنیده ها برداشتهای خاص اون "حال" رو داره ، معترفم اگر به جای اینکه فیلم رو داغ داغ و تازه از راه رسیده و در عوان جوانی ببینم ، چندی پیش و با حالی بصیرت یافته بر اسرار مگو دیده بودم، یقینا ً موضع دیگری داشتم! مدتها دلم می خواست برم اون فیلم رو مجددا ببینم اما چه کنم که بر طبق عادتی غیر قابل تحمل ، تحمل بازبینی و دوباره خوانی و تکرار مکررات ندارم ... چه بسا به حافظ معترضم که فرمود :

 

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است!

 

عجبا که وقتی کشش انسانها به سوی هم اونقدر زیاد میشه که دست بر نقاب مخاطب زده و خواهان مشاهده ی پس ِ حجاب ِ معشوق میشن ... به ناگاه دچار چنان بهت عظیمی میشن که ای بسا مجنون وار عطای لذت جسم عور محبوب را به لقای تحمل روح عریان وی بخشیده و سر به بیابان جنون می گذارند!

 

5 - اما بعد … خدا رو شکر که تعداد هم نظرین افزایش پیدا کرد! اولین باری که در حضور یکی از اساتید ازین فیلم اسم بردم از جسارتم چشماش گردشد! و وقتی بعد توضیح دادم که این فیلم به نظرم ، کاملا اخلاقی ( به زعم شما مذهبی) هست … دیگه داشت سرش گیج میرفت از نعجب!

 

البته یه اختلاف موضوع دیگه هم بود … من می گفتم احتمالا این سیاست هالیوود هست که با کیاست ، فیلمی بسازن که به دلیل مبرا بودن از قبح موضوع بین خودشونیها(!) فیلمی اخلاقی (یه چیزی تو مایه های آینه ی عبرت !!) به نظر میاد و در عین حال برای جوانهای ما ….

 

یعنی یه جورایی یه تیر و دو هدف :

 

(اگر نقشه های شیطانی/ تهاجم فرهنگی) رو برای هالیوود مسلم بدانیم ، که می دانم(!!) با این فیلم سعی در توصیه به استحکام بنیان خانواده دارن و در همون حال جوانهای ما را غرق خلسه ایی می کنند که …

 

اما در برابر من نظر دوستان چیز دیگری بود … معتقد بودن من به هالیوودی ها بدبین هستم ! و اونها بنا به معتقدات مذهبی خودشون (که کاتولیک هستن و پایبند به حفظ خانواده) فیلم می سازن اما ازونجا که ذهن بعضیا(!) منحرفه جنبه های بدشو می بینن و می گیرن !!!!!!!!

.............................................

 

پ . ن 1 :

 

اینا رو به این نیت ننوشتم که اینجا رو آپ کنم (!) بلکه