تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

من از ساعت متنفرم

این اختراع عجیب بشر که جای خالی تو را به رخ دلتنگی هایم می کشد ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:29 توسط |

 

رب إشرح لی صدري

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:32 توسط

 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می توان گرفت

 

.........................

 

این همه داد زدم هرکسی از ظن خودش یار میشه ... همون معنای متن و بحث هرمنوتیک دیگه ... حالا چه اشکالی داره اگر این بیت از حافظ رو جمعه بنویسم!؟ :)

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 13:2 توسط |

 

عاشقی جرم قشنگی ست در انکار مکوش

...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:45 توسط |

 

به نظرم تمام حظّ شعر در همدردی و هم سویی خواننده و حال شاعر در لحظه ی سرودن آن شعر خلاصه می شود ... پس عجیب نیست که اگر هر کسی در هر حالی شعری را خوشایند مذاق خود دریابد، همچنانکه همه ی ما دست یکم یکی دو تجربه ی این چنینی داشته ایم ...

و همه ی لسان الغیب بودن حافظ به این است که اشعارش با احوال گونان همخوانی دارد، علی ای حال حتی در خصوص اشعار حافظ هم این نکته مصداق دارد و در حالی در غزلی بیشتر لذت می بریم و در حالی دیگر از غزلی متفاوت ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:59 توسط |

 

نه از مهر و نه از کین می نویسم

نه از کفر و نه از دین می نویسم

 

دلم خون است ، می دانی برادر

دلم خون است، ازاین می نویسم

 

< قیصر امین پور >

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 18:22 توسط |


 

ایماگر عزیز لطف کردن و این لینک رو برای موضوع "ممتیک" معرفی کردن ... گفتم شاید بد نباشه بقیه هم نگاهی بندازن ... جالب انگیزناکه!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:50 توسط |

 

سرنوشت (نه اون "سرنوشت" ها، در مقابل پا نوشت!)

معمولا ً سؤالمو توی پ . ن ها می پرسم اما اینبار مطلب طولانی شد برای اینکه جلوی چشم اونایی که مطلب رو تا انتها نمی خونن باشه، آوردم این بالا که راهنمایی کنند!

سؤال :

این "خاصیت ممتیک/ / memetics المحاکات"  که می گن یعنی چی ؟

 

......................

 

هرآنچه اصلا ً بتواند گفته شود، می تواند به روشنی گفته شود،

و آنچه درباره اش نتوان حرف زد، می باید درباره اش خاموش ماند! 

                                                                         "ویتگنشتاین / رساله ی منطقی- فلسفی"

 

................................

 

در مورد کنفسیوس! فکر نمی کنم زیاد هم دچار توهم شده باشه! به نظرم لزومی نداره هستی شناسی لزوما ً تایید امر واقع باشه ... به هرحال میشه خیال بودن این دنیای هزار رنگ رو هم فرضیه ای دانست و به بررسی نشست و اساسا ً به "هستی" شکّ هستی شناسانه برد! ... نه گمونم که به سادگی هم بشه این فرضیه رو رد کرد حتی اگر نشه اثباتش کرد ... اینجور مواقع یاد گفتگوی بسیار شیرین راسل و کاپلستون میفتم ... 

 

....................................

 

اما یه مطلب نسبتا ً بی ربط ... فقط به صرف اومدن اسم کافکا ...

بعد از داستان های دهشت انگیز کافکا و کافکایی ها (دهشت انگیز ازین حیث که هرکسی ممکنه فکر کنه : اگر این اتفاق برای من بیفته ...؟)

فکر کنم داستانی که مهران مدیری با هنرمندی تمام داره روایت می کنه و مرد هزار چهره ای که نویسندگان این سریال با تردستی تمام ساختن و پرداختن اولین داستانی باشه که و به زعم بنده در عین "کافکایی"بودن به معنای واقعی "طنز" هم هست ...

در این خشکسالی برنامه های صدا و سیما لذتی می برم ازین برنامه که مپرس ... به به ، به به ...

 

.......................................

 

اما ذهن انسان و نیاز به ساخت و ساز اعتباریات ...

رئیس جان "سینوهه" رو اگر ندیدی حتما ببین ... رشد و بالندگی خدا در ذهن فرعون ...

فقط به یه شرط (دی:) :

فردا نیای بگی همین داستان توی قرآن در مورد حضرت ابراهیم اومده و از ماه و خورشید شروع کرد و کم کم به این نتیجه رسید که آفلین(افول کنندگان) رو دوست نداره و فقط خدای واحد سزاوار پرستش هست!

 

....................................................

 

بنده هم نظر فلاسفه ی اسلامی رو شنیدم که معتقدن شئ وجودی در اعیان دارد، و وجودی در اذهان، و وجودی در عبارت، و وجودی در کتابت.

بله، منطق هم حکم می کنه که این قاعده و قانون درست باشه. اما سؤال من اینه : پس علت این همه هرج و مرج چیه ؟ همین مسئله ی هرمنوتیکی که دوستمون ترسیدن منو آشفته کنه و به همین دلیل از مطرح کردنش چشم پوشی کردن مدلول چی می تونه باشه؟(البته من متوجه نشدم ایشون چطوری به عرفان و فلسفه(!!) بسنده کردن و وارد بحث هرمنوتیک(!) نشدن!) اگر هر چیزی یه اسم داره چرا از یه حرف، هرکسی یه چیزی می فهمه؟ چه نیازی هست دعوا بشه بر سر اینکه برای کتب مقدس باید مفسرینی وجود داشته باشه یا نه، هرکسی به عنوان بنده ای از بندگان همون خدایی که کتاب رو فرستاده به طور مستقیم مورد خطاب هست و خودش باید برای فهم کلام پروردگارش کوشش کنه؟ آیا عده ای بیشتر از عده ی دیگه می فهمن؟ مگه اصلا ً اینجا فهم دخیل هست؟ در صورت صحت اون قانون کافیه کسی اطلاعات عمومیش بالا باشه! کافیه یه فرهنگ لغت بذاره کنار دستش! دیگه چه نیازی به این همه دم و دستگاه و منت واعظان محراب و منبر رو کشیدن ؟

 

............................................................................

 

سؤال مقدر : اگر حیطه ی فلسفه و دین از هم جداست و وظیفه ی علم کلام هست که به شریعت بپردازه چرا با مقدمه قرار دادن جمله ی فلاسفه ی اسلامی سؤال درون دینی پرسیدم ؟

جواب : چون اصولا ً فلسفه ای که صغری کبری بچینه که در آخر به بحث های دینی بپردازه فلسفه نیست و در ذات خودش کلام هست ... حتی اگر اسم خودشو گذاشته باشه فلسفه!

استفاده ی از کلام اغیار برای پیشبرد اهداف خودی همینه دیگه ... از افلاطون حکیم متأله ساختن و قدیس سازی ارسطو به همین جاها می کشه ... بیچاره ارسطو چی می کشید وقتی می دید کلیساییان معظم به اسم تفکر ارسطویی چه کره ای از ماست مردم می گیرن!

 

...................................................................................

اما جناب آزاد!

اول از همه باید عرض کنم پست «بازم کنفسیوس» اصولا ً عرفانی نبود و فقط طرح یه شک فلسفی بود!

راستش ... یه لحظه شک بردم که نکنه از کل پست فقط همین یه جمله رو خونده بودین : "امان ازین واژه ها ... امان ... حقیقتا هیچ اعتمادی نمیشه کرد به این اعتباریات!!" و جمله ی ستاره دار رو ملاحظه نکردین که به پرسش استفهامی پرسیده بودم :

** اما واقعا شک می کنیم یا فقط به خودمون توضیه می کنیم تا رووشون دقت بیشتری به خرج بدیم !؟

 

................................................................................................

 

مسئله اینه که هرکسی از ظنّ خودش یار میشه وگرنه من با استناد به شکاکیت موجود در باب واژگان، پنبه ی خدا و جهان و انسان رو یک جا با هم زدم!!! و نه فقط خدا رو ...

من از واژگان شاکی بودم و در این راستا هم نوا شدم با اونایی که مشکوک هستند به هم عرض بودن اشیاء و الفاظ و یا اینکه اصولا ً شک دارن به وجود واقعی کل ّ این سیستم ... اصلا ً توی مود عرفان نبودم که بخوام در دادگاه عرفا مورد بازجویی قرار بگیرم!

 

................................................................................................................

 

در مورد عامیانه نویسی! خب ... اینی که می گم توجیه کارم نیست فقط توضیحی ست که اینجا آوردنش رو لازم دیدم :

شاید در مورد پرهیز از عامیانه نویسی حق با شما باشه ... من هم همین کار رو می کردم که فرمودین. یعنی مطالب عامیانه رو به عنوان پست در وبلاگم قرار نمی دادم. دوستانی که با وبلاگهای قبلی من آشنا هستند شاهدن که تمام مطالب علمی- عرفانی بود و مستند ... گاه گاهی هم اگر خودم می نوشتم کاملا رسمی بود.

چند نفری از مخاطبان به دلیل لطفشون تشویقم کردن که مطالب خودم رو به عنوان پست داخل وبلاگ بذارم اما  خب تنها دلیل این نوع نوشتنم پیشنهاد دوستان نبود ( که اون اصرار امروزی و دیروزی نبود) پس نه منتی هست و نه نکوهشی!

من می نویسم فقط به یک دلیل : به نوشتن نیاز دارم.

و ساده می نویسم چون احساس می کنم جهان داره به سمت "ساده سازی" پیش میره و من حداقل باید تلاش کنم تا ادای ابن الوقت بودن رو در بیارم! (بذارید یک بار هم من اصطلاح عرفا رو سرقت کنم و در معنای مدّ نظر خودم استفاده کنم!)

با وجود همه ی این حرفها به این امر واقفم که وقتی کسی نوشته ش رو جلوی چشم بقیه می گذاره باید حداقل جوری بنویسه که خدای نکرده به وقت و شعور مخاطبش توهین نکنه. و خدا می دونه که من برای تک تک دوستانم که اینجا میان و از سر لطف وقت می گذارن چقدر ارزش و احترام قائلم ... و امیدوارم که بر محاوره نویسی من رو تحمل کنن!

عجالتا ً شما یک نفر (در تقابل با پیشنهاد خودتون که فرموده بودین یا ننویس یا عامیانه ننویس) عرض می کنم : بزرگواری کنید و یا مطالب بنده رو نخونید و یا اگر می خونید سبک غیر متعارف اینجا رو تحمل کنید.

در عین حال قول میدم اگر این پیشنهاد از طرف بقیه (حداقل یک نفر - حداکثر دو نفر) تکرار بشه، بنده در اسرع وقت اینجا رو تعطیل کنم! من بعد از همه ی جنگهایی که با خودم کردم تا در نهایت تصمیم گرفتم وبلاگی با هویت واقعی بسازم، اینجا رو به دلیل همین سبکی که به مذاق شما خوش نمیاد بیشتر ازونی که بتونید فکرشو بکنید دوست دارم. چون خودم هستم به معنای واقعی ... گاهی عاشق و گاهی عاقل ... گاهی غریق بحر عرفان و گاهی حیرت زده ی دیار فلاسفه ... و همیشه ی ایام جستجوگری به دنبال حقیقت ...

خلاصه ی کلام اینکه اینجا بلند بلند فکر می کنم و خیلی وقتها مطالبم رو همون لحظه ای می نویسم که از ذهنم میگذره ... با همه ی این اوصاف این چند روزه پیه تعطیل کردن اینجا رو در شرایط اضطراری به تنم مالیدم ... و شما می دونید چرا!

بگذریم ...

 

...................................................................................................................

 

فرموده بودین :

در عالم فلسفه به غير از كراتيلوس و سقراط(چنان كه از او منقول است)، حضرت افلاطون نيز واژه ها را صرفا تابع وضع انسان ها نمي داند. او مواضعه لغات را تنها هنر آن كسي مي داند كه به صورت مثالي واژه ها دست يافته و ملاقي يا ماهيت اشياء شود و چون ماهيات وجوداتي مقيده اند، واضع مي بايستي در مقام نيستي باشد تا فاعليت هستي در او نمايان گردد. لذا ناميدن اشياء با صقع الهي در پيوند است.

به نظر شما این متن می تونه نصّ افلاطون باشه ؟

.........................................................................................................................

 

یادمه این مثال خیلی کوچه بازاری رو برای دوست ابن عربی شناسمون هم زدم که از نظر من ذهنیت انسانی شایسته ی تقدیر هست که مثل سوپر مارکت در عین حالی که اجناس مختلفی توش یافت میشه، از نظم و قفسه بندی دقیق هم برخوردار باشه ... نگاه از بالا و مقایسه گفتارها و عقاید با هم و یافتن وجوه اشتراک و افتراق اونها در صورتی پسندیده ست که به وقت بحث در یک حیطه، گفته ها با موضوعات دیگه (حتی مشابه) خلط نشه! بررسی گفتار بزرگان فلسفه و کلام و عرفان در خصوص یک موضوع مشترک هم جالبه و هم لذت بخش ... اما فقط وقتی که قرار بر یافتن تشابهات و غیر متشابهات هست!

 

...........................................................................................................................

 

اما بعد ...

 

.............................................................................................................................

 

اینو امیر از مترلینگ برام نوشته :

شگفتا اگر من دانای حقیقت بودم و می دانستم این دنیا کیست و چیست دیگر چیزی نداشتم که بشما بگویم زیرا شما همه چیز را می دانستید برای اینکه اگر از آغازعالم تا کنون یکی از افراد بشر بیکی از حقایق بزرگ پی برده بود ما اینک بتمام اسرار واقف بودیم .برای فهم معضلات و برای نفهمیدن معضلات که خود فهم دیگری است باید همواره ضد و نقیض گفت و گرنه راه بمقصود نمیبریم.

 

...............................................................................................................................

 

امیر به اون مثال باران اینا رو هم اضافه کن که سنگ وقتی میفته میل به سقوط داره و آتش وقتی بالا میره عشق به بالا رفتن! فکر کن عرفا چه حالی بردن ازین نظریات نغز شاعرانه - عارفانه! بعد تصور کن وقتی سیب توی سر نیوتن افتاد چی می تونه دو بمبی توی سر این جماعت کوبیده شده باشه!؟ (دی:)

اما رئیس دقت کن ارسطو از علت غائی خدا بیرون نمی کشه (شاید بقیه این کارو بکنن!! اما خودش هرگز) در یونان باستان خبری از خدای واحدی که ما می شناسیم نیست ... خدایانی هستند که قدرتشون فقط کمی بیشتر از انسان هست و البته در عین خدایی عاشق قدرت و شهرت و عیش و شهوت ...

 

.................................................................................................................................

 

پ . ن 1 :

 

با یار نو از غم کهن باید گفت

با او به زبان او سخن باید گفت

 

لاتفعل و إفعل نکند چندین سود

چون با عجمی کن و مکن باید گفت

 

پ . ن 2 :

 

جناب آزاد من جای شما بودم برای شاهد مثالم در کنار " اول ما ألقاه المالک علی العبد من ذلک فص ّ حکمة الهیة فی کلمة آدمیة" ازینا استفاده می کردم ... لذت بخش تره :

 

- سبحان من أظهر الأشیاء و هو عینها ...

- کلُ ما فی الکَون وهم ٌ أو خیال     أو عکوسٌ فی المرایا أو ضلال

 

معترفم که لوگوس هم شیرینی خاص خودشو داره اما خب ترجیح میدم از اسلامیزه کردن غیراسلامیات بپرهیزم. به نظرم هرچیزی باید سرجای خودش قرار بگیره و هر مطلبی با زبان خودش بیان بشه ... اشتباه نشه من مخالف گفتگوی ادیان و ملل نیستما! اما بحث و تبادل آراء فرق می کنه با استفاده ی تمثیل اغیار برای مطلب خود!!

 

پ . ن 3 :

 

با همه ی این حرفا یه وقت فکر نکنید من قصد رد نظریات افلاطون و ارسطو رو داشتما! نه خیر، بنده ی حقیر که عددی نیستم ...

تازه ارادتی ویژه دارم خدمت قدما از حکمای باستان ایران و روم و مصر گرفته تا پیش سقراطیان و حتی سوفسطائیان!! یکی از پست های بعدی رو در مدح گذشتگان می نگارم!

 

پ . ن 4 :

 

چقدر این شعر هاتف رو دوست دارم ؛ که یکی هست و هیچ نیست جز او -- وحده لااله الّا هو

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:53 توسط |

 

شنیده ام که کسی می آید

کسی که شبیه هیچ کس نیست

و به این امید منتظرم ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:57 توسط

 

آخ گفتی رئیس!

 

امان ازین واژه ها ... امـــــــــــــان ... حقیقتا هیچ اعتمادی نمیشه کرد به این اعتباریات!! این واژه ها اگر اعتبارشونو از ذهن انسان وام گرفتن(!) که وای به انسان ... اگر هم نگرفتن که ... !

 

الان که دارم برات می نویسم به یه نتیجه ی جدید رسیدم ... در واقع یاد خواب کنفسیوس افتادم *

 

 انسان ها واژه ها رو ساختن و اسمشون شده اعتباریات اما ما داریم در مورد اعتبارشون شک می کنیم (!!) **

وقتی به جهان شک می کنیم اعتبار کی میره زیر سوال !؟

 

....................................

 

* کنفسیوس خواب دیده بود پروانه شده ... وقتی بیدار شد این سؤال ذهنشو مشغول کرد : « الان من انسانی هستم که خواب دیده پروانه شده! یا پروانه ای که داره خواب می بینه انسان شده؟ »

 

** اما واقعا شک می کنیم یا فقط به خودمون توضیه می کنیم تا در رووشون دقت بیشتری به خرج بدیم !؟

 

............................................................

 

پ . ن 1 :

 

هنوزم که هنوزه وقتی یاد داستان این خواب میفتم سؤالش ذهنمو می خوره ...

 

پ . ن 2 :

 

عجب سفسطه ی مضحکی شد! یحتمل امشب پروتاگوراس میاد توی خواب یقمه مو می گیره

 

پ . ن 3 :

 

اومدم متنمو یه نگاه کلی بندازم یه وقت اشتباه تایپی نداشته باشه ... یاد این شعر افتادم :

ای روی تو مهر عالم آرای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران به ز منی وای به من

ور با همه کس همچو منی وای همه

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:5 توسط |

 

"اگر من فرمانروای جهان بودم،

اولین کاری که می کردم تثبیت معنی و مفهوم واژه ها بود،

زیرا تعریف واژه ها مقدمه ی عمل است. "

 

کنفسیوس

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:6 توسط |

 

هزار اسفند را به بهار گره زدیم

هزار تابستان را در سبدها چیدیم

... و هنوز

همان جمعه های دلتنگی،

همان ندبه های بی اجابت،

رازهای ناشناخته،

عصرهای گنگ،

امیدهای ناچیز،

عدالت خاموش،

غیبت های پی در پی ...

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 21:31 توسط |

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 3:40 توسط |