تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

نوجوون که بودم، همیشه برام سؤال بود که چرا می گن امام زمان هست اما ما قادر به زیارتشون نیستیم، و دنیا باید پر از ظلم بشه تا وقت "ظهور" ايشون برسه!

 

توی یه شب مهتابی به جواب رسیدم ... وقتی که آسمون غرق سیاهی بود و ماه بیشتر از هر وقت دیگه ای حضورشو به رخ آدما می کشید ... ماه همیشه بود اما من وقتی متوجهش شدم که آسمون سیاه تر از همیشه بود!

 

...................................................

 

پ . ن 1 :

 

می گن امروز دوباره زحل به نزدیکترین موقعیت نسبت به ماه رسیده بود ... خوش به حال زحل و بد به حال ما که از ماهمون دوریم ...

 

پ . ن 2 :

 

 روز ولایت گذشت اما من به دلیل اشتغال به امر خطیر خانه تکانی (!) فرصت نکردم اینجا بهش بپردازم ... خدا به داد صاحب الزمان برسه اگر همه ی عاشقاش مثل من باشن!

 

پ . ن 3 :

 

خیلی ساله که وقتی چشمم به ماه میفته ناخودآگاه به یوسف زهرا سلام می دم ... تازگیا اما ... نمی دونم چرا یاد ابراهیم میفتم و « انّی لاأحب الافلین» !!!  :-S

 

پ . ن 4 :

 

«من» در سالیان پیری :  ای امام زمان! منو ببخش بابت حرفایی که از سر شور و شوق جوونی گفتم و از بد بودنشون آگاه نبودم ... ببخش که عقلانیت رو فدای عشقم کردم ... جوون بودم، جاهل بودم، نفهمیدم ... هرجای حرفم که به دلت ننشسته به بزرگی خودت ندیده بگیر ...

 

پ . ن 5 :

 

اگر تا سال جدید فرصت آپ کردن دست نداد ، از همین جا عرض تبریک دارم ... همراه با آرزوهای خوب برای همه ی دوستان خوبم ... انشاءالله که سالی سرشار از خیر و برکت پیش رو داشته باشید ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:29 توسط |

 

باز هم یک جمعه ی دیگر گذشت

 

روز دیدار دل و دلبر گذشت ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:11 توسط |

 

تنهاتر از همیشه

جام می ام تهی است

جام غمم پر است

وز جام دل مپرس

کان را به سنگ صبوری شکسته ام ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 22:34 توسط |

 

گفتا:من آن ترنجم كاندر جهان نگنجم
گفتم:به از ترنجي ليك به دست نايي
گفتا:تو از کجايی کاشفته می نمايی
گفتم : منم غريبی از شهر آشنايی
گفتا:سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم: بر آستانت دارم سر گدايی
گفتا:کدام مرغی کز آين مقام خوانی
گفتم:که خوش نوايی از باغ بينوايي
گفتا: به دلربايي ما را چگونه ديدي
گفتم: چو خرمني گل در بزم دلربايي


…………………………………………………….

 

پ . ن :

 

1 - کسی از برنامه ی امروز ِ نامجو خبر داره ؟ کسی رفته ببینه خانه ی هنرمندان چه خبر بوده ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:44 توسط |

 

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است

 

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

 

.............................................................................

 

پ . ن 1 :

 

زندگی کردن و دلیل زندگی کردن . متهم کردن ِ کلمات فایده یی ندارد ، آن ها کم ارزش تر از مفاهیم خود نیستند .
بعد از شکست ِ افتضاح آمیز ، تسکین و آرامش ، دوباره شروع کردم به کوشیدن و زندگی کردن ،
سبب ِزندگی کردن ، دیگری بودن ، در خودم و در دیگری .
همه اشان چقدر ساختگی اند . حالا زمان ِ توضیح دادن نیست . دوباره شروع کرده ام ...

 

پ . ن بر پ . ن 1 :

 

اینا رو امیر یه جایی از قول بکت نوشته بود ... من فقط زحمت سرقتشو کشیدم!

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط |

 

یکی به من بگه ... توی این دنیای هرکی هرکی، که هیچ کس زورش به روز و روزگارش نمیرسه ... چرا یه عده اومدن و گفتن توی دنیا اختیار وجود داره ؟ گفتن انسان مختاره و می تونه سرنوشتش رو خودش تعیین کنه ؟

 

یه افسانه ی هندی می گه خدا(شما فرض کنید یه بچه که حوصله ش سر رفته) دنیا رو می سازه تا برای خودش سرگرمی درست کرده باشه! اما آدما اینو فراموش می کنن و زیادی جدی می گیرنش ... یه روز ِ پرکار و پر تلاش اون بچه (ببخشید، خدا!) حوصله ش از بازی سر میره و میزنه هرچی رو که درست کرده بوده خراب می کنه ...

 

ماجرای اون بنده خدایی که یه روز می خوابه و خواب می بینه - که پروانه شده ... وقتی بیدار میشه یه سوال به ذهنش میاد : من یه آدم هستم که خواب دیده پروانه شده ؟ یا پروانه ای هستم که داره خواب می بینه که آدم شده ؟ - رو هم که قبلا ً گفتم  ... با وجود اینکه تکراریه اما من هربار یادش میفتم سرم به دوران میفته ... یه مدت فکر می کنم و اخرش فقط از سرگیجه ای که دچارش شدم تهوع می گیرم ...

 

این دنیا که بعضیا می گن قدّاره و من می گم لعنتیه و خود ِ جهنمیه که وعده داده شده ، رو چطوری باید گذروند ؟

 

یکی به من جواب بده که ادم وقتی از همه چی حالش بهم می خوره و از همه کس رویگردان میشه باید چه خاکی سرش بریزه ؟

 

...............................................

 

پ . ن 1 :

 

تو راست می گی میثم ... شاکی هستم ... و هرچی تلاش می کنم که این موضوع خیلی رخ نشون نشده نمیشه و مثل تهوع سارتر هر بار از یه جا میریزه بیرون ...

بله ... من شاکیم ... از زمین و زمان و زمانه ... از خدایی که درک قدرتش برام سخت و فهمیدن حکمتش محال ...

من شاکیم ... از خودم که هستم و ازونی که نیستن ... به من چه که رفتنش دست خودش نبوده ... کی گفته بزرگ شدم و عاقل شدم و درک می کنم ... مگه نمی گن بچه ها برای پدرو مادرشون همیشه بچه می مونن ؟

خب ... من بچه م ... اما هیچ کس نمی خواد اینو درک کنه ...

 

پ . ن 2 :

 

اگر قرار باشه به همین رویه ادامه بدم و با یه خط حرف یه مثنوی حرف بزنم به زودی همه پشیمون میشن از حرف زدن!

 

پ . ن 3 :

 

امیرخان سؤال رو فهمیدم ... دلم می خواست خوابمو براتون تعریف کنم اما چون دنبال منبع معتبر هستین اینکارو نمی کنم ! هرکسی برای این سؤال جوابی داره بگه ... خودمم سعی می کنم توی منابع کلامی دنبالش بگردم :

« اولین اقدام منجی موعود - قائم آل محمد (عج) - بعد از ظهور چیه ؟»

 

پ . ن 4 :

 

قرار بود از دوستانی که زحمت کشیدن و با بزرگواری، طرّحات منو خوندن رسما ً تقدیر کنم ... اما این پست و حال این لحظه م مناسب این کار نیست ... عجالتا ً به تشکر بسنده می کنم ، با پوزش ...

 

پ . ن 5 :

 

می گن انسان، به دو جهت انسان نامیده شده : یک : اهل اُنس هست و دو : اهل نسیان.

اونقدر به حضورش انس گرفته بودم که نبودشو یادم میره! نمی فهمم چه حالی میشم وقتی وسط دعاهام دارم برای خوب شدن پا دردش دعا می کنم یادم میاد که ….. انسانم!؟

آآآآآخ خدا! تو کجایی ؟

 

پ . ن 5 :

 

حالم شده حال آسمون بهار ... یه لحظه می بارم و یه لحظه آفتابی ام ...

وبلاگ شخصیه و هرکسی می تونه هر چرت و پرتی دلش خواست بنویسه ... اما جایی که خواننده داره باید احترام مخاطبینش لحاظ بشه ... عصیان ذهن و فوران کلمات رو برمن ببخشید ...

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:9 توسط |

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي !
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند !
اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست !
اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد! 

 

....................................................

 

پ . ن :

 

هنوز نتونستم خودمو با تغییر برنامه تطبیق بدم ... از هرچی عقب میفتم ساعتی رو که به نت اختصاص میدادم کم می کنم! یه کم فرصت بده رئیس ... چشم ... و یه کمی سؤالتو واضح تر بگو ...

از بقیه هم شرمنده م اگر مدتیه سر نزدم بهشون (البته اگر کسی صدای منو می شنوه تا عذرمو بپذیره !) ... در اولین فرصت جبران می کنم ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:53 توسط |

 

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:25 توسط |

 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد

 

وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

 ..................................

 

پ . ن :

 

آخ گفتی میثم! ... این دوستتون که می شناسی اگر اندازه ی من چایی خور میشد خیلی خوب بود ... 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 23:38 توسط |

 

در مقامات شیخ الاسلام مذکور است که در آن وقت که ایشان در کوه ریاضت می کشیدند هر چند وقت که وی را شهوت رنجه می داد به روزه و نماز قهر می کرد. تا روزی اندیشه کرد که از برای دفع شهوت آلت خود را قطع کند. کاردی برگرفت و قصد آن کرد. هاتفی آواز داد که خون سی و نه ولیّ در گردن می کنی، ما از پشت تو سی و نه ولیّ در وجود خواهیم آورد. چون این آواز شنید ترک آن داد.

خواجه محمد غزنوی گوید که شیخ الاسلام زنان می خواست تا سی و نه پسر در وجود آمد، دیگر زن نخواست.*

 

................................................................................................

 

* : منبع کتاب روضة الریاحین تألیف درویش علی بوزجانی چاپ تهران 1345 ، در شرح احوال احمد جام و فرزندان و نوادگان او.

 

پ . ن 1 :

 

دِهَ ... خنده داره مگه ؟ خب عارف بوده دیگه ! تازه شانس آورده فقط چهارتا از بچه ها دختر شدن، وگرنه ... !!

 

پ . ن 2 :

 

کمی تا قسمتی شاغلناک شدم ... یعنی یه مدت کارآموزی بعد اگر شایسته بودم شاید نگهم داشتن!!

 

پ . ن 3 :

 

1 - همیشه از آشپزی بیشتر از هر کار دیگه ای توی خونه لذت بردم ...

2 - برام سؤال بود که این خانومای شاغل چطوری هم به کار میرسن و هم به اداره ی زندگی!

3 – دیروز که مجبور شدم برای چند روز توی هفته مقدمات غذا رو آماده کنم ... اونقدر از پختن چند غذا در آن واحد لذت بردم که به این نتیجه رسیدم : اگر به عنوان محقق پیرفته نشم، می تونم امیدوار باشم که حتما توی رستوران استخدامم می کنن!!

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:49 توسط |

 

ای خوشا روزی که ما معشوق را مهمان کنیم

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

 

گر زداغ هجر او دردی است در دلهای ما

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:45 توسط |

 

داشتم وسائل شله زرد فردا رو آماده می کردم …

مامان نذر کرده بود ما دانشگاه قبول شیم و …

ما قبول شدیم و داریم درس می خونیم …

اما نمی دونم چرا نموند تا نذرشو کامل ادا کنه …

حالم خوب نیست …

کاش میشد ما هم نذر کنیم مامان برگرده و اون وقت باز كنار هم شله زرد بپزیم …

دلم گرفته امشب … این سیل دمادم دست از سرم برنمی داره …

      =((      :-<     :-S

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 1:22 توسط |

 

دوگن (استاد ذن) :

 

« ممکن نیست حتی به اندازه یک نفس به گذشته باز گردیم . هرگز نمی توان نفس را تکرار کرد وقتی تمام شده است . برای همین است که باید مراقب باشید و درست نفس بکشید .»

 

اگر دستان خود را بگشاییم می توانیم همه چیز را دریافت کنیم . اگر خالی باشیم می توانیم همه ی هستی را در خود جا دهیم . « خالی » موقعیت ذهنی است که به هیچ چیز وابسته نیست .

 

…………………………………………………………….

 

پ . ن :

 

کاش یه نفر به دور از مزاح راهنمایی م می کرد ... باباجان چرا فکر می کنید من هرچی می نویسم برای خنده ست؟ :((

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:2 توسط |

 

   يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده ... راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي »!

نتيجه اخلاقي اينکه: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!


 ...................................................................................................

 

پ . ن 1 :

 

نتیجه ی راهنمایی خواهی از بزرگان این شد که : باید یه چراغ جادو پیدا کنم و ازش یه میونبر بخوام!!

 

پ . ن 2 :

 

همنشین جان! اگر تا دو ماه دیگه عربی من فول نشده باشه، بالاجبار(!) باید برم یه همنشین بهترتر(!!) پیدا کنم ... خوددانی ... دی:

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 23:8 توسط |

  

 يه روز مسؤول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند ... يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه... غول ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم... منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشي ناپديد ميشه...بعد مسؤول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه...بعد غول به مدير ميگه : حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!


نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

.....................................................................................................

 

پ . ن 1 :

 

باز من افتاده به بی ربط گویی!! مطلب ربطی به پی نوشت ها نداره ... پی نوشت ها هم به هم ربط ندارن ...

 

پ . ن 2 :

 

فکر می کردم از چند پستی که در مورد آینده ی بشر نوشتم و اشاره کردم به اینکه عده ای معتقدن خودشون باید دست به اصلاح انسان/دنیا بزنن و عده ای دیگر برآنند که منجی ای باید تا این کار به سامان آید ... مشخص شده که منظورم چی بوده .

آرزوی ایجاد مدینه ی فاضله چیزیه که ممکنه هر آدمی رو به تمنای وصال واداره ؛ خب، بالطبع من نیز هم ...

 

پ . ن 3 :

 

اگر کسی بخواد خیلی سریع و کپسولی به مطالعه ی متون عربی مسلط بشه باید چه خاکی .... نه ببخشید .... یعنی باید چیکار کنه ؟  :((

 

پ . ن ۴ :

 

کشورم با مردمانی آزاده ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:26 توسط |

 

دور یا نزدیک ،
راهش می توانی خواند
هر چه را آغاز و پایانی است ،
- حتی هر چه را آغاز و پایان نیست - !

زندگی راهی است .
از به دنیا آمدن تا مرگ !
شاید ، مرگ هم راهی است .

راه ها را کوه ها و دره هایی هست ،
اما - هیچ نزهتگاه ِ دشتی نیست !
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !
هیچ راه بازگشتی نیست !
بی کران تا بی کران ، امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری است !

آه ،
ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی !
هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند ؟
هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت ...
راه باریک و افق تاریک ،
دور یا نزدیک !
..................................................

 

پ . ن :

امیرخان! آرزو بر جوانان عیب نیست ...

ضمن اینکه : نومید مردمان را معادی مقدر نیست ... دی:

 

بعد نوشت :

 

الان دیدم جناب اردشیر هم براتون کامنت گذاشتن ... به اون پایین سری بزنید ...

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 23:24 توسط |

 

ما معتقدیم عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تبر خواهد زد

 

سوگند به چهارده آیه نور

سوگند به زخمهای سرشار غرور

 

آخر شب سرد ما سحر میگردد

مهدی به میان شیعه برمیگردد

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 18:40 توسط |

 

اگر غم را چو آتش دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

 

درین گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیابی شادمانه

.................................................................................................

 

پ . ن 1 :

 

استاد نکته سنجی داشتیم، که انشاءالله هرجا که هست سربلند و موفق باشه، هروقت حال و احوال می کرد و از روز و روزگار می پرسید و ما در جواب می گفتیم: شکر خدا، می سازیم؛ می گفت ساختن به چه معنا؟ سازش می کنید؟ یا مشغول ساختنید و آباد می کنید؟

 

پ . ن 2 :

 

کلمات و الفاظ که اعتباری اند! کی به کیه ؟ ما هم گاهی دست ببریم و معنای دیگه ای بار کلمه ای کنیم که به قصد دیگه ای وضع شده!!

 

عرفا می گن "ابن الوقت" باید بود. به معنایی که اونا ازش اراده می کنن کاری ندارم، اما بد نیست فرزند زمان و زمانه مون بشیم و در عین خون خوردن از دست اونا که ویران می کنن(!!) کار خودمونو بکنیم و دست به ساخت و ساز بزنیم... سخته ، اما شدنیه ...

 

پ . ن 3 :

 

آقا مجتبای گل! آدم وقتی شعاری رو سرلوحه کارش می کنه و اونقدر براش ارزشمنده که برای دیگران هم آرزو می کنه، به باد که هیچی ، با طوفان هم ازش برنمی گرده ...

 همیشه سبز باشی پسرم ...  ;)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:53 توسط |

 

سوال : چرا مرغ از خيابان رد شد؟

ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود .

ــ موسي : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمين آمد و به مرغ گفت به آن سوي خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگارخشنود همي گشت .

ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير بود .

ــ خاتمي : چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند .


ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

ــ نيچه : چرا که نه؟

ــ