تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

آری! قاعده چنین رفته است، هرکس که عشق را منکرتر بود چون عاشق شود در عاشقی غالی تر گردد. باش تا مسئله قلب کنند.

منکر بودم عشق بتان را یک چند

آن افکارم مرا بدین روز افکند

 

 

مرصاد العباد

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:38 توسط |

 

مدتی این مثنوی تأخیر شد ...

 

..................

 

پ . ن 1 :

 

به نظرم در هزاره ی سرعت (در عین حفظ دقت در اطلاعات) دیگه خوندن کتابهای حجیم توی اولویت قرار نداره! ترتیب منابع (لااقل فعلا ً) برای من این شکلیه : 1-فیلم - 2-رمان ِ رمان (نه هر مزخرفی به اسم رمان!!) 3-مقاله 4-اینترنت (اعم از سایتهای خبری و وبلاگهای پرومحتوا و غیره) 5-کتابهای حجیم قدما (صدالبته منکر فایده ی این قسم منابع نیستم / چون عددی نیستم که بخوام مخالفت کنم)

 

می دونم نظرم مخالفت زیاد داره ... تا الان هم زیاد نصیحتم کردن ... اما صد حیف که : نرود میخ آهنین بر سنگ!

 

پ . ن 2 :

 

توی عالم واقع (در برابر دنیای مجازی) خیلی ها جدی و شوخی منو از هم تشخیص نمی دن و به دلیل خوش خنده بودن همه رو به پای شوخی می نویسن ! در وبلاگستان دیگه چرا آیا !؟ 

 

پ . ن 3 :

 

برای تهیه ی فیلمهای خوب، لیستی از فیلمها داشتن مهم نیست ... این دست فیلمها از قضا (!) بیشترشون غیر مجاز هستن و اونایی هم که در دسترس هست به نوعی قیچی خورده! پس مهم، متصل بودن به سرچشمه ی اصیل اینهاست ... اگر کسی رو پیدا کردین که اگر هم نه سرچشمه لااقل مجرایی برای فیلم بود، نگران نباشید خودش بهتون بهترین ها رو معرفی می کنه، اگر نکرد! بنده حتما در خدمت هستم ... امیدوارم این حرفها رو به حساب تنبلی یا بخل نگذارید ... چون کافیه اراده بفرمایید تا لیستی رو که به صورت تایپ شده دارم براتون بفرستم ... بی مراجعه به لیست و صرف اکتفا به حافظه ی کأنه غربال اگر بخوام عرض کنم: مکعب (ها)، بازی، هفت، ارّه! ... خب حافظه دیگه یاری نمی کنه ... توی آرشیو موضوعی هم چند تا فیلم می تونید پیدا کنید.

 

پ . ن 4 :

 

اما پی نوشت های به فرموده ی دوستان با محبت سیال، و به زعم این حقیر آشفته ... شرمنده، آینه ایست منعکس کننده ی ذهن پرّان و بازیگوش، که مهار نیز نپذیرد ... عفو بفرمایید.

 

پ . ن 5 :

 

اما در مورد علم از منظر عرفا ... یکی از نیّات من در پست قبل دقیقا دسترسی به چنین مطالبی بود ( مثال بارز ترش رساله ی توحید و نبوت و ولایت جناب قیصری بود) ... برای منابع دقیقتر به شدت در مضیقه ام ... با توجه با وضعیت نمور ِ عربی ِ این حقیراگر دقیق راهنمایی بفرمایید متشکر خواهم بود.

 

پ . ن 6 :

 

در عین حال ... اون چیزی که مدّ نظرم بود  نشون دادن این نکته بود که عرفان رو هم میشه به شکل علوم تجربی مورد تحقیق و بررسی قرار داد ... و برای این موضوع از خصوصیاتی که لاکاتوش برای علم بیان می کنه استفاده می کردم ...

حقیقت امر اینه که برعکس اونچه ایده آل هست، علما انعطاف پذیرتر ار عرفا هستند و بیشتر مستعد رسیدن به وحدت کلمه ... متأسفانه عرفا/ و نه عرفان - به حق یا بناحق (که اینجا اصلا ً جای بحثش نیست)- همه رو فیلتر کرده و خودشونو محور عالم می دونن و معتقدن برای «خوب» بودن باید شبیه اونها شد!

به دلایل شخصی( که می دونم چقدر هم بهش نقد وارده) رویکرد علما رو بیشتر از عملکرد عرفا می پسندم و دلیل پی گیری این قضیه هم همین بود ... حیف که این طرح در نطفه خفه شد و عجالتا ً چنان که برخی از دوستان مطلع هستند، عنوان دقیق پایان نامه ی بنده «روش شناسی عرفان و علوم تجربی» هست ... اینکه چرا عنوان این شکلی شده به گردن اعضای محترم شورای ... که فکر می کردن اگر عنوان پیشنهادیه منو تأیید کنن ممکنه برای بعضیها بعضی سوء تفاهم ها پیش بیاد !

..... بماند ... خلاصه ی کلام این که به منابعی که در پست قبل ذکر کرده بودم نیاز دارم ...

از استقبال اساتید و دوستان برای کمک به هیجان اومدم و صد افسوس خوردم که چرا منابعی رو که در دست دارم رو معرفی نکردم تا مخاطب بدونه چی کم دارم !! خب این نقص رو توی این پست جبران می کنم و لیست کتاب رو در قسمت ادامه ی مطلب قرار می دم ... تا دوستانی هم که مایل به مطالعه در این زمینه بودند استفاده ببرند ...

 

پ . ن 7 :

 

"کدبانوان استپفورد" رو هم به فیلم هایی که تلاش انسانها برای بهتر شدن رو به نمایش میذاره اضافه کنید ... البته همچنان نتیجه ی فیلم اینه که همینی که داریم نظام احسن هست و بهتره داخلش دست نبریم ... اشتراک کیدمن در هر دو فیلم در نقشی مشابه جالب بود!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:11 توسط |

 

1 - "آرامش چیزیه که از وجود انسان ِ هزاره ی سوم رخت بربسته و جای اونو ترس و توهّم گرفته است" *

 

سیاستمداران ِ فیلم invasion این امر را سرلوحه ای برای تلاش جهت ساختن انسانی نو قرار می دهند، اما افسوس که کوفتن این خرمن کار هرکسی نیست و نتیجه آن می شود که در طی فیلم به خوبی بدان پرداخته می شود ... عده ای از همان انسان های قدیم، به مثابه ی عقلایی که می بایست سنگی را که دیوانه ای به چاه انداخته بیرون اوردند گرد هم می آیند و کلی وقت و زمان و ... مصروف بازگشت انسان به همان حالت پیشین می گردد.

 

2 – در فیلم Lady in the water به زیبایی اعتقاد راسخ انسانهای جدید به اساطیر قدما به نمایش کشیده می شود ... ایمان به آمدن کسی که زندگی آدمیان را تغییر خواهد داد و آن را به "أحسن حال" بدل خواهد کرد!

 

اما بعد!

قصدم از به میان کشیدن این دو فیلم نه نقد سرگردانی انسان پست مدرن است و نه تمجید ازدست اندرکاران این فیلمها ( که من نه مرد این هر دو ام)

 

چیزی که بعد از دیدن این دو فیلم، به فاصله ی کم، توجهمو جلب کرد؛ نمایش تفاوت عقاید میان مغرب نشینان و اهالی شرق، و به تبع آن رفتارهای گونان این دو است. يكي انسان مدار است و خود برای رفع مشکلات موجود می کوشد! دیگری چشم به آسمان دارد و منتظر منجی موعود!! یکی به توان تکنولوژی چشم دوخته و دیگری به گذشته نظر دارد. یکی تک تک اعضای جامعه را به یک اندازه مسئول می داند و دیگری همه را در خدمت یکی قرار می دهد ...

صد البته که به هرکدام ازین رویکردها انتقاداتی وارد شده و در عین حال هر دو نیز طرفدارانی دارد. اما دغدغه ی من این هم نیست!

نمی دونم چرا بعد از دیدن اینها نا خود آگاه یاد دو تا مطلب افتادم ... اولی داستان چینیان و رومیان ِ مولانا جلال الدین، که اگر درست یادم مونده باشه چینیان را اهل ظاهر/تکثر گرا و رومیان را اهل عقل/وحدت گرا نمایانده بود!

و از طرفی به یاد راه حلی افتادم که یکی از اساتید برای درک تفاوت میان اندیشه ی شرق و غرب (حداقل در حیطه ی الهیات) ارائه می داد. ایشان می فرمودن برای درک اینکه غربیان به خدای آسمانی قائلند ئ شرقیها به نفس خود مطمئن ترن پی ببریم کافیه به یک نشانه توجه کنیم : دقت کنید ببینید هرکدام ازین افراد به هنگام مواجهه به سختیها وقتی به خدا رو می کنند و یا قصد تمرکز برای دعا دارند چه حرکت انجام می دهند! غربی ها سر به آسمان بلند کرده و نجوا می کنند ... شرقی ها سر در جیب تفکر فرو برده و سکوت می کنند !!

خب ... حالا سؤال اینجاست : بالاخره کدوم گروه اهل چه نوع تفکری هستند ؟ ( البته این سؤال در صورتی قابل پرداختن است که کسی قائل به تأثرپذیری تفکر از محیط باشد. وگرنه که کلا ً سؤال از حیّز انتفاع خارج است.

 

.........................................

 

* بخشی از دیالوگ فیلم invasion

 

پ . ن 1 :

 

این تازه بخشی از قضیه بود که به معتقدان به نیروهای الهی می پرداخت ... حساب ملحدین و یا حتی شیطان پرست ها هم که جداست !! ( فیلم "فرزند رزماری" رو دیدم، خوشم اومد ... دی: ... اگر کسی فیلم دیگه ای ازین دست سراغ داره لطف کنه و معرفی کنه)

 

پ . ن 2 :

 

چند شب پیشا دیدم تلویزیون می خواست "سوء ظن" رو پخش کنه ... بعد از یدم فیلم به شدت کنجکاو شدم بدونم با توجه به اوضاع سانسور(از همه نوع) اونی که پخش کردن چی بوده !!

 

پ . ن 3 :

 

حالا که از "سوء ظن" اسم بردم، یه قسمت از دیالگوهای اونو هم بنویسم ... ضمن اینکه توصیه می کنم هرکس این فیلمو ندیده حتما تهیه کنه و ببینه ... واقعا ً جالب بود ... انسان تا کجا می تونه موضوعی رو به خودش تلقین کنه! و دیگه اینکه رفتار ما تا چه حد در عزیزانمون مؤثره! آدمها تا کجا به زندگی مشترک پوچ و بیهوده شون ادامه می دن فقط به خاطر نگاههای مردم! ... بماند...

 

"چیزای زیادی هست که زن و شوهرها رو از هم جدا می کنهو خیانت، پول، بیماری و مریضی طولانی"

... بیچاره یادش رفته بود سوء ظن رو هم توی لیستش قرار بده ...

 

پ . ن 4 :

 

یه سوال دیگه : کسی کتابی، مطلبی، مقاله ای، چیزی سراغ نداره در مورد ارتباط علم و عرفان ؟ مطلبی که به اثبات این موضوع پرداخته باشه که عرفان هم می تونه جزء علوم محسوب بشه! یا به تعریف علم و توضیح شرایط علم بودن ِ موضوعات پرداخته باشه ؟ ممنون میشم راهنمایی بفرمایید .

 

پ ن ۵ :

 

جشنواره هم که تموم شد ... بی فرمان آرا !!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط |

 

هر حقیقتی پیش از اینکه شناخته شود از سه مرحله عبور می کند :

اول مورد تمسخر قرار می گیرد، بعد با آن مخالفت می شود و سپس به عنوان بدیهی از آن یاد می شود!

 

آرتور شوپنهاور

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 12:25 توسط |

 

توان حرکت ندارم ... نای فکر کردن نیز هم ...

خسته و کوفته خومو می سپارم به صدای امواج ... کم کم یه چیزی توی ذهنم چون می گیره و نیم بیتی رو که یادم نمیاد شاعرش کیه زمزمه می کمه :

 

زمان می گذرد ، زمانه نیز هم ...

 

................................................

 

پ . ن 1 :

 

پنجشنبه توی ماشین بودم که مغزم درد گرفت ... انگار وقت وضع حمل برسه و آدم نتونه دیگه حتی یه لحظه دیگه تاب بیاره ... هی ساکتش کردم تا لااقل به خونه برسم ... اما نشد ... جیغ می کشید و به دیواره های سرم چنگ می زد ...

 

از ماشین پیاده شدم . کاغذ و خودکار ... چند خط ِ بالا رو نوشتم ... یه کم رفتم جلو ... فکر کردم ساکت میشه ... اما نشد ... میدون صادقیه بودم و تا رسیدن به خونه باید قطر شهر رو طی می کردم ... یه پارک توی میدون هست که گاهی میرم ... رفتم نشستم روی صندلی و مشغول نوشتن شدم ... وقتی سرمو بلند کردم دیدم پنجاه دقیقه گذشته و من مطلقا ً از دنیای اطرافم هیچی نفهمیده بودم ...

 

سبک شدم ... حس خوبی بود ... رهایی

 

پ . ن 2 :

 

رئیس راه حلی که ازش برات گفتم همین بود ... ما که به دلائلی (حالا هر کدوم دلیل خودمونو داریم) نمی تونیم دست به اون کار آرمانی و دلخواه بزنیم (فقط یه کار منظورمه - می دونی که !) ... عجالتا ً این راه حل خوبیه ... نوشتن داستان ... عین اون مسیری که می خوایم بریم رو برای یه شخصیت کمرنگ اما مهم می نویسیم ... احتمالا ً کم کم حتی میشه روی شخصیت اصلی پیاده ش کرد ... اصلا ًٌ قصدم مقایسه ی خودم با اونا نیست ، اما خودت نگاه کن ... سارتر ، بکت ... جاودانگی کوندرا که یادت هست ، می تونیم شخصیت هامونو به هر راهی دلمون می خواد ببریم ... کسی چه می دونه ... شاید یه روز هم رسیدیم به ولف ...

 

پ . ن 3 :

 

داستان طولانیه ، می ذارمش توی ادامه ی مطلب  ... بیشتر از یه قرن بود داستان ننوشته بودم ... پر از اشکال ِ ... هم تحمل کنید هم انتقاد ... ممنونم.

 

پ . ن 4 :

 

نامشون هم شروع به فعالیت کرد ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:50 توسط |

 

از چارلی چاپلین می پرسن خوشبختی چیه ؟

میگه به فاصله ی یه بدبختی تا بدبختی ِ بعدی می گن خوشبختی!

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:1 توسط |

 

میلان کوندرا در واقع ترجیح می دهد که زندگینامه ای نداشته باشد و معتقد است که رمان نویس باید از گفته ی گوستاو فلوبر پیروی کند و در پس زمینه اثر خود ناپدید شود. او در شرح حال رمان نویس و زندگیش چنین می نویسد : « رمان نویس خانه ی زندگیش را ویران می کند تا، با سنگها، خانه ی رمان خود را بسازد». و وقتی در این باره از کارل چاک، هرمان بروخ و نوباکف نقل می کند بخوبی روشن است که با تدوین زندگینامه ی رمان نویس موافق نیست.کوندرا می گوید که زندگی شخصی رمان نویس فقط مربوط به خود اوست. زندگینامه او نه تنها کمکی به درک افکار و احساساتش نمی کند، بلکه به شکل و ماهیت آثارش آسیب می رساند.

به عقیده ی او فقط مضمونهای (تم های) وجودی این شخصیت ها دارای اهمیت اند، اینکه در رمان بار هستی توما، بور یا گندمگون است، پدرش ثروتمند یا فقیر بوده است و ... هیچ اهمیتی ندارد؛ باید اندیشه و احساسات شخصیت را دریافت، باید به هستی او راه یافت. معرفی مادر ترزا برای شناختن گذشته ی خانوادگی ترزا یا برای پی بردن به روحیات مادر او نیست، بلکه به خاطر آن است که «مادر مضمون اصلی او را تشکیل می دهد»، برای آن است که ترزا «ادامه ی مادر خویش» است. و چون موقعیت وجودی توما در مضامین دیگری ریشه دارد، هیچ اطلاعی درباره ی کودکی، مادر و خانواده ی توما به ما داده نمی شود.

 

.................................................................................................

 

پ . ن 1 :

 

مطلب از مقدمه ی کتاب هنر رمان نقل شده.

 

پ . ن 2 :

 

چند وقت پیش داشتم به دوستی می گفتم که بخوندن تاریخ ادبیات (در معنای مدرسه ای) علاقه ای ندارم و اصولا برام جالب نیست از تاریخ زندگی بزرگان خبر داشته باشم، مگر اینکه اون موضوع در اندیشه ی اون شخصیت تأثیری اعم از مستقیم یا غیر مستقیم داشته باشه ... این مطالب رو که خوندم دیدم الکی چه فیگوری گرفته بودم برای خودم بابت حرفای تکراری !!

 

پ . ن 3 :

 

درود خدایان بر باگوان امیر تنها ... کجایی تا بگی : حرف جدیدی برای زدن نیست ... هرچی بوده رو گذشتگان گفتن ... ما فقط باید بشینیم حرفای اونا رو بخونیم! توی پرانتز : (کجایی رئیس! دلم برات تنگه ...)

 

پ . ن 4 :

 

تازه می فهمم برای چی بود که استاد فاضل و بزرگوارم - جناب آقای دکتر فعالی - مؤکدا ً سفارش می فرمودن که : من به شما فقط یه توصیه دارم : « علیکم بکثرة المطالعه - پر بخوانید ». سایه شون مستدام ...

 

پ . ن ۵ :

 

هویت هم آپ شده ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:46 توسط |

 

تنها سفر نیست که انسانها را پخته می کند ... روابط انسانی ( در طول زمان ) نیز چنین است!

 

ای کاش چشمها از جنس شیشه نبودند تا میشد همه ی غمهای دنیا را در پس ِ آنها نهفت ...

 

گاهی سر بر شانه ی دوستی نهادن و های های باریدن چنان در سبک شدن غم دل مؤثر است که رفع شدن ِ خود مشکل هم بدان اندازه کارساز نیست !!

 

...................................................

 

پ . ن :

 

امروز فهمیدم حتی همزمان با آشپزی و در حین درست کردن سالاد هم میشه قلم به دست گرفت، کاغذ رو گوجه ای کرد و از هجوم بی امان کلمات خلاص شد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:16 توسط |

 

دیار خاموشان و دیار فراموشان زیاد با هم فاصله نداره ...

یکی میمیره بعد فراموش میشه ... یکی دیگه وقتی فراموش میشه احساس می کنه که مرده ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:39 توسط |

 

ماهواره «سینا - 1» ‎ ایران ساعت 10 و 52 دقیقه و 26 ثانیه صبح امروز به وقت محلی از پایگاه فضایی Plesetsk‎ در روسیه مركزی بـه فضا پرتاب‎ شد.

به گزارش ایسنا، این ماهواره حدود 35 دقیقه بعد با موفقیت از موشك حامل (Cosmos-3M) جدا شد و در حال استقرار در مدار تعیین شده است.

ماهواره «سینا - 1» (ZS4)، نخستین ماهواره ایرانی كه با مشاركت شركت‌های روسی ساخته شده، ماهواره‌ای مطالعاتی - تحقیقاتی است كه در بررسی منابع زیرزمینی و عواقب ناشی از حوادث غیرمترقبه به كار می‌رود.


پروژه ماهواره «سینا» اولین گام جمهوری اسلامی ایران در دستیابی به فن‌آوری طراحی و ساخت ماهواره و ورود به باشگاه فضایی جهان است.

این ماهواره روز پنج‌شنبه - پنجم آبان ماه - ساعت 10 و 52 دقیقه و 26 ثانیه به وقت محلی از پایگاه فضایی «پلستسك» در شمال غرب روسیه به وسیله موشك Cosmos-3M به مدار زمین پرتاب شد.

پروژه ساخت ماهواره «سینا - 1» طی قراردادی با موسسه هواپیمایی روسیه، با همكاری شركت‌های روسی «پالیوت» و «آپتك» و مشاركت كارشناسانی از شركت صنایع الكترونیك ایران (صاایران)، وزارت علوم تحقیقات و فن‌آوری و موسسه مهندسی نقشه‌برداری انجام شده است.

ماهواره سینا-1 سه سال عمر خواهد داشت و در مدار دایره‌یی (خورشید آهنگ) در ارتفاع 700 كیلومتری زمین قرار می‌گیرد.

در پرتاب روز پنج‌شنبه، علاوه بر ریزماهواره ایرانی «سینا» چند ماهواره دیگر از جمله Mozhaets-5‏(روسیه)، Chinese DMC+4 و British TopSat نیز به وسیله موشك «كاسموس» به مدار تعیین شده پرتاب شدند.

منبع : http://sharifnews.ir/?10507

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:4 توسط |

 

در آیین زرتشت از او به عنوان " سوشیانت " یا " سوشیانس " ( نجات دهندهی بزرگ جهان )

در میان یهودیان به نام " ماشیع " ( مهدی بزرگ )

در آیین هندی به نام " آواتارا "

در آیین بودایی به نام " بودای پنجم "

در میان برهمائیان به نام " ویشنو "

در کتاب شاکمونی از کتب مقدس دادتک برهمائیان به نام " آخرین وصی ممتاطا " ( محمد )

در کتاب پاتیکال به نام " راهنما " ( هادی ، مهدی )

اهالی طبرستان در انتظار " مارکوکرالیویچ "

ساکنان جزایر انگلستان در انتظار " آرتور "

ایرانیان باستان در انتظار " گرزاسپه "

یونانیان در انتظار " کالویبرگ "

اقوام اسکاندیناوی در انتظار " اودین "

اقوام اروپای مرکزی در انتظار " بوخص "

اقوام آمریکای لاتین در انتظار " کوتزلکوتل "

و چینی ها در انتظار " کرشنا " به سر می برند .

 

 

منبع : http://www.dividclub20.blogfa.com/post-49.aspx

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:24 توسط |

 

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:58 توسط |

 

Try to solve this problem.......

Don't give it up so easily.

Best of Luck ..............


IF

1 = 5
2 = 25
3 = 125
4 = 625
5 = ?

Think.......

Scroll down for Answer


*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*

Answer is 1

Are you thinking too much?
Going off the track?
Do not keep forgetting the history!

Remember the first line? 1=5?

THE MORAL IS .........
Don't complicate simple problems....

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:15 توسط |

 

فقط تصور كنید كه بتوانیم سن زمین را كه غیر قابل تصور است، فشرده كنیم و

هر صد میلیون سال آن را یك سال در نظر بگیریم!

در اینصورت كره زمین مانند فرد 46 ساله خواهد بود!

هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و درباره سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات كم

 

و بیش پراكنده ای داریم

اما این را می دانیم كه در سن 42 سالگی، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و

شروع به رشد و نمو كرده اند.

 

 اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تاهمین یك سال پیش نبود!


یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و

تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد.

در اوایل هفته پیش میمون های آدم نما به آدم های میمون نما تبدیل شدند! و

آخر هفته گذشته دوران یخ
بندان سراسر زمین را فرا گرفت.

انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یك ساعت گذشته

كشاورزی را كشف كرده است.

بیش از یك دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و

حال ببینید انسان در این یك دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره 46 ساله آورده است.

او طی 40 دقیقه بیولوژیكی، از این بهشت یك آشغالدانی كامل ساخته است.

او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد كرده، و نسل 500 خانواده از

جانداران را منقرض كرده است!سوختهای این سیاره را مال خود كرده و همه را

به یغما برده است!

 


و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصیر(!) ایستاده و به این حمله برق آسا نگاه می كند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:49 توسط |

 

و امان ازین زمان ... پیر می کنه آدمو تا بگذره!

 

....................................

 

پ . ن :

 

عجیبه که آدما وقتی دلشون می خواد زمان زود بگذره ... انگار وزنه می بندن به پای این عقربک (!) ساعت ... اما وقتی می خوان لحظه ای براشون ماندگار باشه ، انگار عقربه ها (!) با هم ماراتن می ذارن ... اینکه زمان (مثل زمانه) چه عنادی داره با آدمها ! خدا عالمه !!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:27 توسط |

 

امان ازین آدما که وقتی، کسی یا چیزی براشون عزیز میشه، به جای اینکه به شناخت و کندوکاوش بپردازن ، میذارنش توی موزه!!

 

.........................................................

 

پ . ن 1 :

 

امروز موضوع نسشت کتاب ِ شهر کتاب " کتاب تنگنا " بود ... به شهادت حاضران (خود ِ مؤلف : هوشنگ گلمکانی ، مصطفی مستور ، کیومرث پور احمد) این کتاب حاصل 34 سال تحقیق و تفحص عاشقانه و مجنون وار ِ مؤلف در خصوص فیلم "تنگنا" ساخته ی امیر نادری بوده.

 

در این نشست چند تا نکته ی قابل تأمل در کنار دیگر گفته های جالب وجود داشت:

 

مجری از گلمکانی پرسید چرا توی کشور ما ازین دست تک گفتارها در خصوص فیلم کم تألیف میشه؟ مؤلف ِ عاشق لبخندی زد و گفت: فقط به یه دلیل؛ این کارها سخته ...

 

مستور وقتی می خواست در خصوص علاقه ی دیوانه وار گلمکانی به تنگنا صحبت کنه موضوعی رو عنوان کرد که جا به جا توی رمانهای خودش دیده و لمس میشه: آدم وقتی به کسی عاشق میشه، همه ی اطرافیان و وسایل معشوقش ، کفش و کیف و لباسش ، حتی آجرهای دیوار خونه ش براش عزیز و دوست داشتنی میشه ... در مورد دیگر موضوعات دوست داشتنی ِ غیر آدم هم همین موضوع صدق می کنه ...

 

گلمکانی مصرّ بود که: این کار کاملا ً شخصی بوده و اصلا ً برام مهم نیست که چقدر فروش بره (در معنای اقتصادی) ... اما به شدت کنجکاوم بدونم چند نفر از کسانی که ادعا می کنن شیفته ی تنگنا هستن بابت چنین اثر جامعه و کاملی پول می دن و مطالعه ش می کنن ... شش ماه پیش این کتاب در دوهزار جلد چاپ شده ... دویست تا رو من خودم به دوستان و اشنایان و اطرافیان هدیه دادم و هنوز هم بیش از نصف ِ اون دو هزار تا باقی مونده!

 

پ . ن 2 :

 

لذت بخشه که ببینی کسی (بیرون از عالم داستان) عاشق چیزی شده و غیر از ادعا دست به عمل هم می زنه ...

گلمکانی هم می تونست مثل خیلی های دیگه به جای افتادن دنبال اسناد و مدارک و گفتگو با دست اندرکاران و تهیه ی عکس از لوکیش ها، خیلی راحت و آسون یه کپی ازین فیلم تهیه کنه و بذاره توی آرشیوش و چند وقت یه بار که دلش تنگ شد، نگاهش کنه ... اما ... عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:56 توسط |

 

دو سال قبل در پی چاپ کتاب "مي دانم كه هيچ نمي دانم" ایلنا اینطور نوشت : «  كارل ريموند پوپر اگر بزرگترين فيلسوف قرن بيستم نباشد ، بي شك يكي ازبزرگترين هاست او نزديك به يك قرن زندگي كرد و انديشه هايش تحت تاثير حوادث اين دوران بود، نظريه شناخت او همچون فلسفه سياسي اش از يك سو تحت تاثير نظريه اينشتين و از سوي ديگر متاثر از حوادث مربوط به جنگ جهاني اول و دوم است.
پوپر را مي توان فيلسوفي متواضع و داراي عشقي بي پايان به كشف حقيقت توصيف كرد، او بيش از هر چيز در پي يافتن پاسخ هاي عملي براي مسائل و مشكلات علوم و جامعه بود. پوپر پيرو فيلسوف دوران روشنگري ايمانوئل كانت وازمدافعان بي چون و چراي انديشه هاي ليبرال و جامعه باز به معناي جامعه كثرت گراست.

كتاب "مي دانم كه هيچ نمي دانم" از 2 بخش تشكيل شده است، بخش اول ترجمه كتاب است، اين كتاب مجموعه مصاحبه‌‏هاست كه روزنامه "دي ولت" در سال 987, 1990 با پوپر انجام داده است.


در اين مجموعه او از نقش فرويد، وظيفه روشنفكران، روش و نظريه شناخت ، آزمون و خطا در علوم و جامعه ، دموكراسي و انديشه هاي سياسي تام گرايانه و...سخن مي گويد . بخش دوم كتاب ، ترجمه دو نطق از مجموعه سخنراني هاي پوپر است كه از كتاب در جستجوي دنياي بهتر انتخاب شده اند ، يكي از آنها درباره اعتقادات غرب و ديگري درباره دموكراسي و اشكال گوناگون انديشه هاي تام گرايانه است .»

 

 و اکنون قسمتی از این کتاب که در قالب مصاحبه « دی ولت » با « پوپر » ارایه شده است :

 

دی ولت : جناب پروفسور پوپر ، یکی از حوادث مهیج و بزرگ در زمینه فلسفه در این اواخر انتشار کتاب من و مغزش است که شما آن را مشترکاً با سر جان کالز ، محقق و مغز شناس ، نوشته اید . برخی در این کتاب تغییری در افکار شما درباره امور فراحسی می بینند ، زیرا در این کتاب این گونه تصور شده که روح ، همچون خفاشی ، از هیچ و از تاریکی پرواز کنان بیرون می آید تا روی مغز ، چنان که روی پیانویی ، شروع به نواختن کند .

پوپر : کاملاً حق با شماست . تصور می کنم که در واقعیت نیز دقیقاً همین گونه است : مغز ما ابزاری است که روح با آن موسیقی می سازد ، یا محاسبات ریاضی انجام می دهد ، یا نانش را به دست می آورد . در مکالمه فایدون ، افلاطون ، آن جا که سقراط مستقیماً درباره این موضوع حرف می زند ، نکته بسیار جالبی وجود دارد . او می گوید : « من با شما نشسته ام و درباره اعدام خودم ، که تا کمتر از یک ساعت دیگر اتفاق خواهد افتاد ، بحث می کنم . اگر فرضاً جسم من هادی روح و اندیشه من بود ، می توانستم فرار کنم . به عبارت دیگر ، از لحاظ جسمم ، من باید مدت ها پیش از مرز عبور کرده باشم . یعنی در چنین حالتی عضلات و ماهیچه های من هستند که می خواهند مرا از مرز عبور دهند ، و آرزو دارند زنده بمانند . اما این که من هنوز اینجا و با شما نشسته ام ، در حالی که تا نیم ساعت دیگر باید جام زهر را سر بکشم ، فقط دلایل روحی - معرفتی دارد ، به این معنا که من نمی خواهم قوانین آتن را نقض کنم و این که من می خواهم با شما گفتگو کنم . »

دقیقاً همینطور است . من برخی اوقات به دانشجویانی که به کلاس های درس من می آیند چنین می گویم : شما برای امتحان دادن یا بهره گیری از امکانات مادی به اینجا نمی آیید . شما از سر کنجکاوی به این جا می آیید . و کنجکاوی چیز کاملاً دیگری است ، چیزی است مربوط به معرفت ، مربوط به روح .

موضوع از نظر من چنین است : ما مغزمان را همانگونه می نوازیم که نوازنده پیانو این ساز را می نوازد . اما پرسش این است که این امر دقیقاً چگونه انجام می گیرد ؟ من هنگامی که آخرین فصل کتاب مشترک خودم و جان اکلز را می نوشتم ، برای توضیح این موضوع فرضیه ای ، نظریه ای داشتم ، اما بیماری و مرگ همسرم مانع نگارش آن شد . انتشار کتاب هم در این صورت بسیار به تأخیر می افتاد . به این ترتیب فقط فصل بسیار کوچکی از آن را نوشتم . این نظریه را بعداً کامل تر کردم ، اما هنوز انتشار نیافته .

دی ولت : به نظر شما ، این روحی که به آن جا می آید و می نوازد ابدی است ؟

پوپر : خیر ، تصور نمی کنم . اما شاید هم حق با من نباشد . نمی دانم . من دلیلی برای پذیرش ابدی بودن روح نمی بینم . و حتی فرضیه من اگر درست باشد ، مؤید این امر نیست . اما فرضیه من ممکن است غلط هم باشد .

 

دی ولت : در این کتاب [ من و مغزش ] نظریه معروف « سه جهان » شما نیز آمده ، نظریه ای که طبق آن سه جهان وجود دارد : اول ، جهان مادی ، یعنی ، جهان اشیای فیزیکی ، دوم جهان اندیشه واحساس ، و سرانجام جهان سوم ، یعنی جهان ایده های عینی و مناسبات آنها . آیا آن روحی که مغز را می نوازد متعلق به جهان سوم است ؟

پوپر :