تبليغاتX
به سوی سیمرغ

 

" این فصل را با من بخوان باقی فسانه است

این فصل را بسیار خوانده ام عاشقانه است"

…………………………………………………….

هر که با مرغ هوا دوست شود ... خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود ...

…………………………………………………….

من بین دیوانگی و مستی فرقی نمی بینم جز این که دیوانگی مدت طولانی تری دارد.

…………………………………………………….

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن
در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من

…………………………………………………….

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی این ایل  وتبارم چه کنم

…………………………………………………….

یکبار سرو قامت تو زین چمن گذشت

شبنم هنوز بر رخ گل آب می زند

…………………………………………………….

نگاهی ای پری بامن

کلامی مهربان بامن

تنم ازبی کسی پژمرد

بیاتامن بیاتامن

…………………………………………………….

پ . ن :

دنبال ربط و ارتباط مفهومی بین جمله ها نگردین ... هیچ ربطی به هم ندارن ...

سرمای بدی خوردم ... تبدارم ... هذیون می گم ...

زنده م به نفس مسیحایی یه دوست ... البته فعلا ً !!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:13 توسط

 

یه فریاد از ترس ... بعد توضیح ِ علت ِ فریاد : من ، من ِ واقعی مو دیدم ...

 

بعد ازین فریاد ، چند تا نکته ی دیگه توی فیلم "مرد دویست ساله"  تأمل برانگیزناک! بود :

 

۱ - وقتی میره برای خودش صورت انسانی بسازه بهش می گن : باید یه عیبی داشته باشی تا با اون ، منحصر به فرد و در نتیجه طبیعی به نظر برسی ...

 

۲ - بعد که عاشق میشه معشوقش بهش می گه خطا داشته باش ، اشتباه کن ، تجربه کسب کن ...

بعد از مدتی هم می فهمه عاشقی را سربه هوا بودن لازم است ...

 

..........................

 

خدای بی همتا ، یه موجود با عیب و نقص می سازه ، اسمشو می ذاره احسن الخالقین !!

 

بعد این احسن الخالقین ِ معیوب یه دستگاه بی عیب و نقص می سازه اسمشو می ذاره روبات !!

 

می زنه و روبات از سازنده ش در علم و هوش و هنر جلو می زنه !!!

 

اما موضوع وقتی جالب تر میشه که این روبات ِ به ظاهر (!) بی عیب و نقص عاشق میشه ...

 

تمام تلاششو می کنه تا تمام اون چیزایی که باعث خارق العادگیش بودن رو بذاره کنار تا بتونه بشه همون انسان ِ به ظاهر ناقص اما در عین حال یه عاشق حقیقی ...

 

چه مـــــــــــــــــی کنه این عشق !!

 

.................................................

 

پ . ن 1 :

 

حرفای امشب ِ حاج یونس (در اِشل کوچکتر) حدیث نفس منم بود ... حرفای آسید رضا آرام بخش بود اما ... دوا درمون نه ... درمانم آرزوست

 

پ . ن 2 :

 

متاع قلیل صبرمو از دست دادم ... کسی عطای کثیر سراغ نداره ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 1:49 توسط |

 

مدتی بود صوفی شده بودم … ابن الوقت !

از " وقت " محظوظ بودم و سرخوش …

اما دوباره … ذکرم شده :

" همینه که هست ... "

امیدم شده :

" این نیز بگذرد "

……

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:57 توسط

 

اَللّهُمَّ اَهْلَ الْكِبْرِياَّءِ وَالْعَظَمَةِ وَاَهْلَ الْجُودِ وَالْجَبَرُوتِ وَاَهْلَ الْعَفْوِ

وَالرَّحْمَةِ وَاَهْلَ التَّقْوى وَالْمَغْفِرَةِ اَسْئَلُكَ بِحَقِّ هذَا الْيَومِ الَّذى

جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمينَ عيداً وَلِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ ذُخْراً [وَشَرَفاً]

وَمَزِيْداً اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُدْخِلَنى فى كُلِّ خَيْرٍ

اَدْخَلْتَ فيهِ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تُخْرِجَنى مِنْ كُلِّ سُوَّءٍ اَخْرَجْتَ

مِنْهُ مُحَمَّداً وَ الَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خَيْرَ ما سَئَلَكَ مِنْهُ عِبادُكَ الصّالِحُونَ وَاَعُوذُ بِكَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ

عِبادُكَ الْمخلَصون

..........................................................................................

 

حکایت ما و رمضان ، حکایت یخ فروشی است که گفتند : فروختی ؟ گفت : نخریدند ولی تمام شد ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:25 توسط |

 

آیا مسجد الاقصی را می شناسیم؟

 

جالب است اگر بدانید تا بحال مسجدالاقصی را ندیده اید و آنچه معمولاْ به عنوان مسجدالاقصی به نمایش در می آید قبه الصخره است نه مسجد الاقصی!

آن گنبد طلایی با شبستانهای بزرگ تصویر قبه الصخره است نه مسجدالاقصی!

جالبتر آنکه صهیونیستها از این اشتباه بسیار خوشحالند و به تبلیغات بیشتر می خواهند این اشتباه نهادینه شود تا کم کم تصویر اصلی مسجدالاقصی از اذهان محو شود. چراکه در برنامه آنان تخریب مسجدالاقصی نقطه عطف اشغال قدس است و به این ترتیب با تخریب آن و به نمایش درآوردن تصاویر قبه الصخره براحتی جنگ رسانه ای را خواهند برد. به تفاوت این دو توجه کنید:

مسجدالاقصي با گنبد سبز رنگ

Masjid Al-Aqsa (Al-Aqsa mosqe)

 

 

قبه الصخره

             Dome of the Rock (Al-sakhra mosqe)

 

چندي پيش تعدادي از دانشجويان فلسطيني در يك همايش در دانشگاه تهران شركت كردند. آنان به شدت از دامن زدن به اين اشتباه توسط رسانه هاي ايران عصباني بودند. آنان حتي از اينكه پشت اسكناس صد توماني ايران تصوير قبه الصخره بجاي مسجدالاقصي درج شده بسيار متعجب بودند.

 

این یک هشدار کاملاْ جدی است

 تخریب مسجدالاقصی در برنامه رژیم صهیونیستی بسیار نزدیک است و این درحالیست که مسلمانان سراسر جهان چیزی از تصویر حقیقی آن در ذهن ندارند.

 منبع :   http://aghlesorkh1.blogfa.com/post-71.aspx 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:53 توسط |

 

نه اونقدر هستی که انگیزه ی حیاتم باشی ...

نه اونقدر نیستی که با خیال راحت ....

دلم یأس فیلسفی می خواد ...

میل به خودکشی ...

ویار رهایی ...

پوچی ...

...

.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:39 توسط

 

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوهها بالا بروداو پس از سالها آماده سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ... ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ...

شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیزی را نمی دید .

همه چیز سیاه بود .

اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت ،

چند قدم مانده به قله کوه ،

پایش لیز خورد ،

و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد

از کوه پرت شد .

در حال سقوط

فقط لکه های سیاهی را جلوی چشمانش می دید ،

و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط جاذبه اورادر خود می گرفت .

همچنان سقوط می کرد ...

در آن لحظات ترس عظیم ،

همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد .

اکنون فکر می کرد

مرگ چقدر به او نزدیک است،

ناگهان احساس کرد ،

که طناب به دور کمرش محکم شد .

بدنش میان آسمان و زمین معلق بود

و فقط طناب او را نگه داشته بود

و در این لحظه سکون

برایش چاره ای نماند

جزاینکه

فریاد بکشد :

" خدایا کمکم کن! "

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد :

" از من چه می خواهی؟ "

- ای خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم ؟

- البته که باور دارم .

- اگر باور داری طنابی که بدور کمرت بسته است را پاره کن ...

 

یک لحظه سکوت ...

 

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .

 

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند .

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ...

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشته است ...

 

.................................................................

 

اون لحظه ای که خدا دستور به پاره کردن طناب می ده ... خودمو گذاشتم جای اون کوهنورد ... فکر کردم منم اگه بودم اطاعت نمی کردم ... وقتی رسیدم به اونجا که فقط یه متر فاصله داشت ... انگار یه دیگ آب جوش ریختن روی سرم

خیلی تکان دهنده بود ...

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 17:40 توسط |

 

ما فرزندان این قرن کافریم

قرن مانیفست های سیاه نیچه

تزهای خاکستری بکت

و آنتی تزهای مسخ پاپ اعظم

 

« حسین پناهی»

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:49 توسط

 

هرکی گفته آدمها مدام در حال تغییرند ... دستش درد نکنه ... خیلی درست گفته ...

 

این از کجا معلوم میشه ؟ آدم خودش از کجا باید بفهمه ؟

 

خیلی آسونه ... من تجربه ش کردم ... و بعد ار چند بار تجربه ... به این نتیجه رسیدم که این دستور العمل می تونه به بقیه هم تعمیم داشته باشه ...

 

یه نکته ی خیلی مهم هست ؛ و اون این که میشه به هر موضوعی از زوایای غیرقابل شمارشی نگاه کرد (شاید یه روزی روزگاری بیشتر در موردش نوشتم) ...

 

حالا ...

کافیه آدم یه کتاب داستان ، رمان ، فیلم یا هر موضوعی رو در برهه های مختلف زمانی بخونه یا ببینه ... قطعا ً عکس العملهاش هر بار با دفعات دیگه مختلف خواهد بود ... اون وقت کافیه اون عکس العمل رو تحلیل کنه ... و بعد با بقیه ی عکس العملها در زمانهای دیگه و شرایط دیگه مقایسه کنه ...

 

حالا چی شده که این حرفا داره از سر و کول ذهنم بالا میره !!

 

امروز نشستم شازده کوچولو رو خوندم ... دفعه ی پیش چه سر سری و بی تفاوت تورقش کرده بودم و به نظرم بی مزه جلوه کرده بود ... اون وقت امروز !!

 

تازگیها خیلی پیش میاد که خودمو جایگزین شخصیتهای داستانها و فیلمها می کنم ... سخته ... وقتی زیادی توی اون لحظه فرو میرم ... خیلی فشار میاد به ذهنم ...

 

اما آخرش قشنگه ... یه موقعیت رو تجربه کردم ، بدون اینکه توی واقعیت باهاش مواجه شده باشم ... ولی همون لحظه ... و خستگیه ناشی ازون فشار که تا مدتی توی روح و روانم باقی می مونه ... فکر کنم دیگه زیادی دارم همه آدمها و افعالشونو تحلیل و بررسی می کنم ... آخه که چی بشه ؟ آخرش به کجا میرسم جز ناکجاآباد ؟

 

حالا که گیرم گل بودم و در حق یه شازده کوچولو جفا کردم ... یا روباه بودم و اهلیه یکی دیگه شدم ... یا اون نویسنده ی کتابهای بزرگ ... یا حتی اون می خواره ... یا اصلا خود ِ آنتوان اگزوپری ........ گیرم که با هر کدوم یه وجه مشترک خیلی کوچولو داشتم که باعث میشد خودمو جای اونا فرض کنم ... خب که چی ؟؟ 

 

اما اگه شازده کوچولو بودم چی ؟

 

اگه جسم سنگینی می کرد چی ؟

 

اگه منم هوای دیدن گلمو داشتم چی ؟

 

یعنی منم مثل اون ....!!؟؟

 

.............................................................

 

آخه کدوم آدم عاقلی کتاب داستان کودکان می خونه و اینطوری می باره !؟

 

خنده داره ... چی نوشتم ... می خواستم بگم کارم عاقلانه نبوده ... اما این جمله دوتا برداشت می تونه در پی داشته باشه ... آیا عاقل نیستم !؟ ... آیا آدم نیستم !؟ ...  ...

 

عجب جنونی ... کلمات توی ذهنم رژه میرن ... منم می ریزمشون روی صفحه ... گریه ... خنده ...

 

این همه تناقض ... پارادوکس !!! نه ... دیگه نمی تونم بهش بگم پارادوکس ... فقط جنونه ...

 

اون وقتا استادی داشتم که از سر لطف خیلی محبت داشت به من ... هر وقت پیش ایشون از تناقضات اجتناب ناپذیرم (چه در عقاید و چه در گفتار و چه در کردار) از دست خودم گله می کردم ... دلداریم می داد ... می گفت اینها یعنی جمع ضدین ... روزی این تز و آنتی تزها باعث به ثمر نشستن سنتز فوق العاده ای در تو خواهند شد ...

 

دریغ ازون همه خوش خیالی ... افسوس از این همه ناامیدی ...

 

نیست ببینه الان دو تا آرزو بیشتر ندارم ... دومیش اینه که اگه قراره زنده بمونم ... دلم می خواد ساکن دارالمجانین بشم ...  ...  ...

 

دکارت میگه : تنها چیزی که با عدالت بین آدمها تقسیم شده عقل هست ، چون هر کسی فکر می کنه به اندازه ی وافی ازین موهبت برخورداره ....... شاید این هم در ادامه ی خودبرتربینی ِ آدمهاست که باعث میشه هر کسی فکر کنه غصه هاش ، بزرگترین و غیرقابل تحمل ترین غصه های دنیاست ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 22:4 توسط |