خواب دیده بودی کبوتر شدم
کاش می شدم
دلم پرواز می خواد
به یه جای دور
یه جایی خالی از هر کسی … حتی خالی از خدا …
اما نه
من از تنهایی می ترسم
از سکوت تنهایی وحشت دارم
اگر اونجا تاریک باشه چی ؟
من که از تاریکی هم می ترسم !
اون وقت خدا رو لازم دارم …
بالاخره باید دلم قرص باشه که میون این همه وحشت ، وقتی از ته دل (هرچند با بغض) صدا می زنم : خدایا! … یکی هست صدامو بشنوه …
اما …
اما مگه خدا صدامو می شنوه ؟
الان … اینجا که روز هست و تنها نیستم و نمی ترسم … صدامو نمی شنوه … گوش نمی ده … اگر هم گوش می ده ، خودشو می زنه به اون راه … جواب نمی ده …
اون وقت این خدا … توی اون شرایط … ممکنه به دادم برسه !!؟
آره
فکر کنم برسه
یه چیزی ته دلم می گه اتفاقا ً خدا شده برای همین روزا ...
یادمه از حلاج می خوندم : خدایا کاری کن که مردم اونقدر از من رویگردان بشن که روی سخن و دست نیازم به هیچ کس نباشه الا به تو …
همیشه وقتی می نویسم ذهنم آروم تر میشه … راه حل پیدا می کنه … یا لااقل تخلیه میشه …
تازگیا نازک نارنجی شدم … طاقت تحمل حجم سنگین افکارمو ندارم …
شایدم افکارم زیادی سنگین شدن !!
فکر ؟
- نه بابا … فکر کجا بود ؟ اینا خیالاته … اوهامه …
حالم بده ... نه مثل بنیامین ... مثل اون شعر که می گه :
حالم بد است حال مرا درک می کنید
اندوه ماه و سال مرا درک می کنید
کسی نیست بفهمه چه مرگم شده ... هیچ کس ...
شایدم تقصیر خودمه ... نمی تونم بهشون حالی کنم ...
چقدر دلم برای « خودم » می سوزه ... تازگیا هرچی میشه میندازم گردن اون ... می گم تقصیر اونه ... بهش تهمت می زنم ... می گم بدبین شده ... خیالاتی شده ... حساس شده ... غافل ازینکه طفلی گناهی نداره ... جز اینکه احساس می که عاشق شده ...
و چقدر ظالمم من که متهمش می کنم ... با منطق می سنجم و محکومش می کنم ... اون بیچاره حالش بده ... منم هی آزارش می دم ... با حرفام ... با سؤالام ...
البته سؤال سختی هم نمی پرسما ... تو قضاوت کن ... بهش می گم یه کمی فکر کن و بگو ارزششو داره ؟ به چه بهایی ؟ که چی بشه ؟
این سه تا سؤال داغونش می کنه ... هنگ می کنه ... نمی تونه جواب بده ... سرشو می ندازه پائین ، بغض می کنه ، هی با خودش زمزمه می کنه : دل که دلیل نمی خواد ...
اما من کوتاه نمیام .. هی براش مثال میارم ... ازونایی که به اسم دل بدبخت شدن ... کورکورانه اعتماد کردن ... دل بستن ... تکیه کردن ... اما ... یه دفعه پشتشون خالی شده ... یه دفعه چشم باز کردن دیدن ای دل غافل! عجب خریتی کردن!
بیچاره ... حالش بده ... خیلی حالش بده ..
هیچ کس نمی فهمه چی می گه ... حتی من!
اللهم ربّ شهر رمضان
الذی انزلت فيه اقرآن
وافترضت علی عبادک فيه الصّيام
صلّ علی محمد و آل محمد
وارزقنی حج بيتک الحرام
فی عامی هذا و فی کل عام
و اغفرلی تلک الذنوب العظام
فانـّه لايغفرها غيرک
يا رحمن يا علّام
اگه توی کوچه بن بست هم گیر کنی ... گرچه وحشتناکه ... ولی با یه عقب گرد میشه به راه اصلی بازگشت ... می دونم این عقبگرد اینقدرا هم ساده نیست و گاهی خیلی دردناک و وحشتناکه ... با این حال محال نیست ... شدنیه ... یه راه به بیرون هست هنوز ... اگرچه که اون راه عقب گرد باشه ...
اما اگه توی راهها نبودی چی ؟ اگه افتادی توی چاه ... که همه طرفش دیواره چی ؟ اون وقت باید چی کار کرد ؟
غم بار تر اینه که انگیزه ای هم برای بیرون اومدن نداشته باشی ...
اون وقت تکلیف چیه ؟ باید اون ته موند و پوسید ؟؟
الان مثل اون آدمه شدم ... ته ِ چاه گیر کردم ... ![]()
.
.
البته ...
یه راه هست !!
اونم : رو به بالا !!!
فقط یه سوال ... حرکت روبه بالا شدنیه ؟؟
چطوری؟؟
کسی هست که بیاد کمک ؟؟
به هرحال ، ظاهرا ً ، از هیچی بهتره !!
فأما الانسان إذا ما ابتلیه ربّه فأکرمه و نعّمه فيقول ربِی أکرمن
و أمّا إذا ما ابتلیه فقدر عليه رزقه فيقول ربّی أهانن
چند روزی بود که گرفتار موضوعی بودم که برای اطرافیانم قابل درک نبود .
چند باری توسط نزدیکانم ، مخاطب حرفهایی واقع شدم که …
در عین حال که برای همه جوابی داشتم ، اما باز هم ترجیح دادم سکوت کنم .
با همه ی این اوصاف ، یکی دو باری نزدیک بودم از دهنم بپره و حداقل به یکی شون اینطور بگم : « فکر می کنی مرگ حقه اما فقط برای همسایه ؟ چرا باور نمی کنی که ممکنه خودت هم روزی روزگاری مبتلا به شرایطی بشی که نیاز به باور و همدردی اطرافیان داشته باشی ؟ چرا فکر می کنید محاله که تو هم در موقعیتی مشابه قرار بگیری و هر طعنه ی اطرافیان برات حکم نشتر زهرآگین داشته باشه ؟ »
…
توی همین گیر و دار یکی از روزا ، که مشغول مطالعه ی کتابی در خصوص ذن بودیسم بودم ، دوست عزیزی به دیدارم اومده بود … در طول مدتی که سرگرم پذیرائی از وجود نازنینش بودم ، کتاب رو تورقی کرده و …
وقتی تشریف بردند دیدم که بر روی برگه ای که بین کتاب بوده ، این سؤال رو نوشته بودند : از مطالعه ی ذن بودیسم « چه سود ؟! »
خب ، حقیقت امر و علت اين مطالعه ي جبري (!) رو تعدادی از دوستان من می دونن . و واقعیت اینه که این سؤال چند باری هم برای خودم پیش اومده بود … اما اینبار وقتی همزمان شد با اتفاقاتی که در عالم واقع برام رخ داده بود یه کمی آب و رنگ قضیه فرق داشت …
پیش خودم فکر کردم شاید من باید در مورد قانون کارما* یه چیزایی اضافه تر از کتاب خانم اسکاول شین ، می فهمیدم و مجبور بودم اونو با معتقدات خودم مقایسه کنم و به این باور برسم که گرچه اسلام معتقده تناسخ وجود نداره ، اما مخالف این واقعیت نیست که : « نسل های آینده وامدار کردار نیک و بد ما هستن ، همچنان که ما …»
فقط ای کاش می تونستم به زبون ساده اینو به اطرافیانم هم بگم که ؛ به قول قدیمی ها : « از هر دست بدی ، با همون دست پس می گیری ».
* قانون کارما بیان کننده این واقعیت است که اتفاقات ناخوشایندزندگی براثرانجام کارهای خلاف (گناهان) که درجهت مخالف با قوانین کیهانی انجام داده ایم پیش می آیند.
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
چه انتظار عجیبی !
تو بین منتظران هم ،
عزیز من، چه غریبی !
عجیب تر که چه آسان
نبودنت شده عادت.
چه بی خیال نشستیم ،
نه کوششی نه وفایی !
فقط نشسته و گفتیم :
خدا کند که بیایی ...