راست گفتن :
چقدر اندک هستند کلماتی که ارزش شان بیشتر از سکوت باشد
همیشه گفتم که شخصا ً ، به فلسفه و فلسفیدن و هرچیزی از سنخ اندیشه علاقه دارم ... ولی وقتی پای بحثای مربوط به خدا که میشه نمی دونم چرا ....
خیلی برام عجیبه که یه عده همه ی تلاششونو می کنن وجودش رو ثابت کنن ... یه عده دیگه تلاش می کنن وجود نداشتنش رو ثابت کنن ... بعضیا برای اینکه بازار خدا رو گرم کنن به خیال خودشون میارنش پایین و دم دستیش می کنن ... بعضیای دیگه اونقدر می برنش بالا که دست هیچ بنده ای بهش نرسه ... برخی سعی میکنن بشناسنش ... برخی دیگه می خوان بگن قابل شناخت نیست ... یه گروه میگن یکیه ... چند تا گروه میگن چند تاست ... یکی میگه مهربونه ... یکی دیگه می گه نا مهربونیاشو ندیدی ... یه عده ... یه گروه ... یه مذهب ... یه آیین .... یه طریق ..............................
گوئی که ز صخره ها صدا می آید
آوای خوش ِ خدا خدا می آید
ای خسته دلان ِ منتظر گوش کنید
آوای محمد(ص) از حرا می آید
آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
ارسطو معتقد است : فلسفه با «حیرت در برابر هستی» آغاز می شود ،
از سوی دیگر عطار نیشابوری «حیرت» را بعد از طلب ، عشق ، معرفت ، استغنا و توحید ، وادی ِ ششم از هفت شهر عشق می داند که فرد عارف بعد از آن به وادی فقر وارد می شود .
همیشه معتقد بوده ام که هر گونه علمی و هر نوع معرفتی با واژگانی خاص که معانی ویژه ای برای آنها اعتبار می کند ، منظور خود را بیان می دارد ؛ و فرد به هنگام مواجهه با جملات و نظرات از سوی صاحبان ِ آن علوم باید متوجه ِ این موضوع باشد تا دچار خلط مباحث در میان علوم مختلف نشود .
با این حال و در کنار این مسئله ، بر آنم که «حقیقت» آینه ای است که از آسمان فرو افتاده و تکه تکه گشته و هر قطعه از آن نزد قومی ، موجود است . پس شاید که بتوان با کنار هم نهادن هر کدام از این قطعات به آینه ی تمام نمائی از حقیقت دست یافت .
حال با این مقدمات ، سؤال این است :
آیا می توان بین «حیرت» ِ شخص فیلسوف و حیرانی ِ عارف نقطه ی اشتراکی جست یا خیر !؟
آب کم جو
تشنگی آور بدست
...
الهی کَیف َ أدعوک و أنا أنا
و کَیف َ أقطع رجائی مِنک و أنت َ أنت
به نام نامی تو شروع می کنم ، به امید آنکه
توانم دهی در پرداختن به آنچه شایسته است دانسته شود
و یاریم بخشی در عمل بدانچه بایسته است انجام شود .
دنیا و دین ... علم و عرفان ... عمل و نظر ... پله پله
همه را می پویم و می جویم به امید آنکه
انتهای این نردبان به دیدار تو ختم شود .