|
از مقامات تبتل تا فنا ×× پله پله تا ملاقات خدا
|
چه حالی میده توی خیابونا و کوچه پس کوچه های قدم بزنی که سر در تمام مغازه هاش - از سوپر مارکت و اتوشویی گرفته تا نمایشگاه اتومبیل و فرش فروشی - به یه اسم آشنا و دوست داشتنی مزین باشه ...
پ . ن :
تا اونجا که حافظه یاری کرد از همه یاد کردم ...
حرفی .. حدیثی .. پیامی .. کلامی .. سلامی .. اگر هست بفرماید تا به عرض آقا رضا برسونیم
رامبد جوان حسابی زده به سیم آخر !!!
....
شادی روحش ... فااااااااتحه
از بنده ی کمترین به همه آنانکه قصد تاهل دارند یا روزی خواهند داشت ...
سختی هاش که با زیبایی هاش یر به یر ... هیچی
برای گریز از ملامت قوم و خویش و دوست و آشنا هم شده ... کمتر ته دیگ بخورید ...
از من گفتن بود ...
......................................
پ . ن :
یادمه یکی از همکلاسی های دوره مدرسه مامان منو برای اولبن بار که دید از تعجب جیغ کشید و رو به مامان گفت : مهری این که خودتی!!
اون روز به خنده و شوخی گذشت ... من هم به روی اون بنده خدا نیاوردم که چقدر به ذهن نامربوط بینش(!) خندیدم ...
چند روز پیش ... آرایشگر که کارش روی صورتم تموم شد و دستشو برداشت ...
نگاهم که افتاد توی آینه ...
...
این روزا کمتر توی آینه نگاه می کنم ... در واقع به علت تعارضی که پیش میاره نمی تونم که زیاد این کارو بکنم ... همزمان خودمو گم می کنم و دلم برای مامان تنگ میشه ...
تصور کنید قیافه ی منو ، در حالي كه بين بچه ها بحث در گرفته بر سر شكل و شمايل خدا...وسط اون همه بحث و نظر ، طاها بلند و رسا ميگه : " نه خيرم خدا چشم و دماغ نداره...خدا فقط نور هدايته!"
چه هاست در سر این قطره ی محال اندیش ...
اندر سجاياي نظام بروكراسي مملكت گل و بلبل ما آنكه ... براي تايپ يك نامه اداري ساده كه قاعدتا ده تا پانزده دقيقه وقت كافيست ... بايد بيست و چهار روز صبوري كني و ..... صد البته، آنكه جايي نرسد فرياد است ...
پ . ن :
مسئلتن!
اگر خداي نكرده در دستگاه مقدرات الهي اشتباهي رخ دهد!! و زبانم لال ، مشكلي اداري براي واضعين و مجريان اين قوانين رخ دهد ... آيا آنان نيز با ما برابرند يا ....... استغفرلله (آيكون گاز گرفتن بين شصت و سبابه)
اين بنده حقير مسكين مستكين كه در تمام عمر رفته حتي يك بار هم خاله يا عمه نشده بودم ... طي عملياتي انتحاري(!) با بر زبان راندن يك بله ي كوچولو و ناقابل 12 بار زنعمو و 7 بار زندايي شدم!
ديشب يه فيلم ديدم كه از چندين ماجرا تشكيل شده بود كه محور هركدوم به نوعي موضوع روابط مخفيانه جنسي بود ... هر ماجرا به يك قشر و گروه مي پرداخت ... قسمت جالب انگيزناكش روابط نامشروع مخفيانه بين راهبه هاي يك دير بود كه بعد از مدتي علني شد و چون همه ي راهبه ها گرفتارش بودن به صورت روتين در اومد ، بي چك و چونه!
پيش خودم فكر كردم اينجا يه مارمولك ساخته شد ... داشتن شلوار كارگردان بيچاره رو دور گردنش گره ميزدن ... اگر به موضوعي در اين سطح اشاره شده بود ... واويلا!
بعد نوشت :
البته يك چيزي هم هست! شايد در قرون وسطي هم غربيها نمي تونستن چنين فيلم هايي بسازن ... اما سوال ِ تاسف بار اينه : وقت خروج ما از قرون وسطي كي ميرسه ؟
واقعا نمي فهمم!
يعني حقيقتا وجود اينهمه حرف با يه صدا لازم بود؟ چه فرقي هست بين «ز»، «ض»، «ظ» و «ذ» آيا ؟
خب آخه اون موقع كه نوابغ روزگار دست به اختراع و ابتكار و انتزاع و قرار داد ميزدن فكر نكردن يه بيسوات پيدا ميشه مثل من كه وقتي ميبينه لحظه رو با ض نوشتن و حاضر رو با ظ ... خون خونشو ميخوره ...
بعد هم كلي عذاب وجدان مي گيره وقتي تذكر ميده مستفيض رو با ض مي نويسن ..
بعدترش هم ميمونه سر دوراهي كه : 1- وجدان درد يادت رفته ؟ 2- اگر تو نگي شايد يه جاي مهمتر هم انضباط رو با ظ نوشت ...
خب اشك آدم در مياد با اين ناخودآگاه ِ ورّاج ديگه ...
پ . ن :
نيايد بگيد اينا همه عربي هست و توي عربي مثلا قريب با غريب فرق مي كنه و اينا ها!
در هر صورت در نبوغ مخترعين حروف زير سوال هست ... وقتي قراره چيزي قراردادي باشه ميشه هر چيزي رو قرار داد ... لزومي نيست اينهمه تكلّف!
مگر اينكه براي خط هم مثل زبان يه برج بابلي پيدا بشه و كار ما بيفته با اون بالا مالاها ... كه خب ... چاره چيه جز تسليم !؟
۱- احترام قائل شدن برای حرف مخاطب ...
- از امهات واجبات
- لازمه
- بدک نیست
- بی معنیه
- ...
۲- احترام خواستن از مخاطب در مقابل حرفی که میزنی ...
- طبیعیه
- مسلمه
- عجیبه
- چه توقعها!
- ...
چقدر عزيز و ارزشمنده سفري كه نفس و نمادش آب و آينه و قرآن باشه ...
توي اين وانفسا كه به جاي دين، خرافه گرايي امري رايج شده ... ديدن "كتاب قانون" حال و هوايي داشت كه با وجود تمام اغراق ها، عجيب لذت بخش بود.
اي كاش اين فيلم كه به گمانم با كمي اغماض ميشد اونو نسخه بدل (گرچه ضعيف) و ورژن جديد "بدون دخترم هرگز" دونست، با پايان ِ زيادي خوش و رويايي و غيرقابل باورش، به فيلمفارسي تبديل نشده بود.
حسّ گوسفند زخم خورده اي رو دارم كه داره نفس هاي آخرشو ميكشه ... در عين حال، به جاي ترس از مُردن ... دلش پُره از نفرت نسبت به لاشخوري كه بالاي سرش نشسته تا به حض دل بريدن از دنيا شكمشو پاره پاره كنه ...
پ . ن :
به نظر شما چطوري ميشه دل از كينه شست ... وقتي طرف رو مستحق بيزاري مي دوني؟
حسّ فاحشه ای رو دارم كه همزمان با چندين مرد به سر مي برده و حالا ... نمي دونه از كدامين ِ اونها بارداره!
نمي دونم ... نمي دونم كدوم فكر اين بلا رو بر سر ذهنم آورده ... تنها حسي كه الان بهش گرفتارم وياره ... ويار نوشتن ...