عمری به آرزوی وصال تو سوختیم
با یاد آفتاب جمال تو سوختیم
ما را اگرچه چشم تماشا نداده اند
ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم
جلسه کسل کننده شده بود، انگار جناب روحانی - رئیس جلسه- هم فهمیده بود که یک ربع ساعت استراحت اعلام کرد. همه یه نفس راحت کشیدن و روی صندلی ها ولو شدن.
نوشته های روی برگه هایی که اول جلسه مرتب بود و حالا آشفته روبرم پخش شده بودن رو تار می دیدم. سرمو گذاشتم روی میز و چشامو بستم.
فقط صدا می شنیدم.
آقای حبیبی زنگ زد خونه شون :
- سلام
- ...
- خوبی ؟
- ...
- سلامت باشی.
- ...
- سازمان هستم. لیست خرید خونه رو جا گذاشتم روی ناهارخوری. بخونش تا یادداشت کنم.
- ...
- خب
- ...
- خب
- ...
- خب
- ...
- تخم مرغ که تازه گرفته بودم! تموم شده ؟
- ...
- ای بابا. خیلی خب. دیگه ؟
- ...
- باشه
- ...
- چشم یادم نمیره.
- ...
- باشه گوشی رو بده بهش
- ...
- سلام دختر نازم. خوبی عسل بابا ؟
- ...
- دل منم تنگ شده برات.
- ...
- باشه باباجون سعی می کنم زود بیام
- ...
- مامانو اذیت نکنیا.
- ...
- آفرین دختر قشنگم. از مامان بپرس کاری نداره؟
- ...
- بگو یادم نمیره.
- ...
- حالا یه بوس بده به بابا ...
هنوز صدای آقای حبیبی حاکم بر سکوت اتاق بود که گوشی خانم نوریانی زنگ خورد. سرشو خم کرد و چادرشو کشید جلوی گوشی و دهنش. با صدایی که بیشتر به نفس زدن شبیه بود حرف میزد.
- ...
- علیک سلام
- ...
- آره خوبم
- ...
- سلامت باشی.
- ...
- ببخشید آقا من توی جلسه هستم.
- ...
- باشه
- ...
- باشه. باشه.
- ...
- فعلا ً که جلسه دارم.
- ...
- اه ... میگم جلسه م. خودت برو سراغش.
- ...
- خدافظ.
شک ندارم که بازم طفلکی علی آقا بود.
داشتم با خودم فکر می کردم چطوری با این طرز رفتار، خانم نوریانی بازم همیشه به خودش حق میده که از علی آقا گله مند باشه! که گوشی توی جیبم لرزید...
اس ام اس داشتم:
- سلام خانومی. خسته نباشی. بهارجونم دلم برات تنگ شده، جلسه ت تموم شد بهم زنگ بزن. می بوسمت.
گل از گلم شکفت. شماره رو گرفتم. تماس که برقرار شد الین چیزی که شنیدم صدای خنده ی محمد مهدی بود :
- اگر می دونستم جلسه تون با یه اس ام اس تموم میشه زودتر میفرستادم.
خندیدم
- علیک سلام آآآآقا. خوبی ؟
- ممنون عزیزم. خسته نباشی. تو خوبی؟ کارا خوب پیش میره؟
- شکر خدا. جلسه هنوز تموم نشده، دکتر استراحت دادن.
با صدایی که سعی می کرد آهسته باشه گفت :
- دم دکتر گرم. حتما بهش الهام شده دل من چقدر برات تنگ شده.
منم صدامو پایین آوردم و :
- تازه از دل من خبر نداری.
ترکید از خنده.
هنوز با شور و شوق قهقهه میزد که صدای همکار پیرش، دکتر رضا، بلند شد.
باز این عروس خانم زنگ زد تو شدی بمب اتمی... بده گوشیو به من ببینم چی میگه بهت!
مثل همیشه گرم و صمیمی سلام و احوال پرسی کردیم؛
- ببینم دختر جون! می خوام بدونم به این دکتر جوان ما چی می گی که وقتی گوشی رو میذاره زمین انگار مواد نیروزا مصرف کرده؟
خندیدم :
- خب همیشه که یه حرف نمی زنیم. اما معنی همه شون یه چیزه : دوسِت دارم.
- جمله ی آخرمو اونقدر محکم ادا کرده بودم که دکتر یاوری ِ خوش خنده ریسه رفت :
به به. چشمم روشن. توی انگلتان دیده بودم دختر پسرا در ملأ عام روبوسی کنن و آی لاو یو بار هم کنن! اما ایران !! چطوری جرأت می کنین جلوی همکارها قربون صدقه ی هم برید؟
شیطنت بار خندیدم و گفتم: آقای دکتر نکنه شما هم با بزرگان ِ مملکت همدست شدین؟ اونا که دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم!
انگار بحث جدی شد! لحن دکتر مثل وقتی شده بود که توی جلسه های فلسفی - روانشناسی بحث می کرد:
- نه دخترم. اما جسارت تون برام جالب توجه ِ . بین اطرافیانم کم نیستن همسران جوان، اما مثل شما دو تا، تا حالا ندیدم. دانشجوهای من که گاهی پیش من میان حتی در مقام مشاور هم نمی تونن در برابر من از فعل "دوست داشتن" در مورد همسرشون صحبت کنن.
منم در لحن و برخورد با دکتر همسو شدم :
- خب برای همینه که بعد از چند وقت زندگی شون خموده و بی روح میشه. هرچقدر هم که عاشق هم باشن، چه فایده اگر حس شونو منتقل نکنن ؟ توی زندگی های امروزی که زن و مرد صبح تا شب جون می کـَنن ... فکرشو بکنید، شب، هر دو خسته و کوفته از کار برمی گردن؛ اگر خیلی هنر کنن یه شام سنتی کنار هم باشن. یه کمی سر و کله زدن با بچه ها و بعد مثل جنازه خودشونو می سپرن به رختخواب. گیرم که بلافاصله نخوابن. اما آقای دکتر هرچیزی جای خودشو داره. چرا توی روز که انرژی داریم، و به قول شما با حرف زدن با هم شارژ میشیم، عاشقانه نبافیم؟ حیف نیست عشق رو در پستوها نهان کنیم تا بپوسه؟ به دور از انصاف نیست اگر من برای دوست و همکار و رئیس و مرئوس و استاد و شاگردم وقت و انرژی بذارم اما فقط خستگی هامو برای همسرم ببرم؟ من که در نهایت خستگی رو خونه می برم، چون جای دیگه و پناه دیگه ندارم، اما این ظلم نیست اگر در کنارش شادی و شادابی مو باهاش شریک نشم ؟ چرا باید اجازه بدم جبر جامعه عشق و زندگیمو تحت الشعاع قرار بده؟
- درود بر تو. امیدوارم تا همیشه هم همینطور بمونه .
- ممنونم آقای دکتر. با دعای شما.
- خوشحال شدم چنین حرفایی رو از آدمی که می دونم مذهب براش مهمه شنیدم. برات در کنار هم آرزوی خوشبختی دارم.
بعد در حالی که صدای خنده اش هر لحظه بیشتر میشد گوشی رو داد به محسن : بیا پسرجان پرپر نکن خودتو ...
محسن با صدای آهسته که دکتر نشنوه تهدیدم کرد که : می کشمت که همه ی وقتمونو با دکتر حرف زدی. بعد ادای نق زدن و گریه کردن درآورد. آروم خندیدم : ببخش عزیزم ... با صدای پایین تر :
- باید یه چیزایی براشون روشن میشد. شب برات تعریف می کنم.
- باشه گلم برو یه کارت برس. ممنون که زنگ زدی. شنیدن صدات برام کافی بود تا خستگی هام در بره.
- منم همینطور. مواظب خودت باش.
- چشم. تو هم مواظب گلم باش.
- فدای تو . خدانگهدار.
- عزیزمی. خداحافظت.
هنوز خنده توی صورتم بود و داشتم گوشی رو میذاشتم توی جیبم که آقای روحانی گفت : خب خانم محسنی! اگر اجازه بدید بریم سر ادام بحث. سعی کردم لبخندمو بخورم و با شرمندگی عذرخواهی کردم.
داشتم برگه هامو مرتب می کردم که خانم نوریانی یه کاغذ گذاشت روشون :
« این حرفا چی بود دخترخوب ؟؟؟؟ شرم و حیا ت کجا رفته !!!!»

چگونه متـــــــــولد شوم
وقتی تو نیستی …
!!!
در آن دورانی که کسی نمیتوانست به وجود توالت عمومی اطمینان داشته باشد، خانمی انگلیسی سفری به هندوستان را برنامهریزی کرد. مهمانخانهء کوچکی را که متعلّق به مدیر مدرسهء محلّی بود در نظر گرفت و اطاقی رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر، در نامهای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانهء مزبور WC وجود دارد یا خیر.
مدیر مدرسه تسلّط کاملی به زبان انگلیسی نداشت. نزد کشیش محلّی رفت و پرسید که WC به چه معنی است. کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همّت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است که بداند آیا (کلیسای کنار جادّه) نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر. ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامهای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:
خانم عزیز در کمال مسرّت به اطّلاع شما میرسانم که در 9 مایلی مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشهای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشماندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار میرود افراد بسیاری در ماههای تابستان به اینجا بیایند، توصیه میکنم زودتر تشریف بیاورید.. امّا، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست بخصوص اگر عادت داشته باشید مرتّباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعهء بسیار عالی و جالبی بود. در هر محلّ نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهدهء سیمای آنها و شادمانی آشکار بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه میتوان عکس گرفت. متأسّفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبهای که رفته میگذرد که البتّه برای او بسیار دردناک است.
البتّه مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان میآورند و تمام روز را آنجا میگذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح میدهند قبل از وقت بیاییند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه میکنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازندهء اُرگ نیز میآید و همراهی میکند..
جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد میشود زنگ میزند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمنگاه مخملی برای همه فراهم میکند چون بسیاری بر این باورند که مدّتها است چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.
با احترامات فائقه – مدیر مدرسه
خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البتّه هیچوقت به هندوستان نرفت.
شش ماه !
نیـــم قرن!
نیم هــزاره !
و این نیمه جان ِ من است که همچنان
رد پای تو را از پس ِ غبار ثانیه ها و قرن ها بو می کشد!
زاهدا من كه خراباتي و مستم به توچه...
صبح تا شب قدح باده به دستم به توچه...
تو اگر گوشه محراب نشستي صنمي گفت چرا؟!
من اگر گوشه ميخانه نشستم به توچه...
بغض كن اي دل اي دل،آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بكند
توكه خشكي چه به من،من كه تر هستم به توچه...

سلام
…….
1 - اولا ً تشکر از بابت پیشنهاد(یا راهنمایی)برای ترجمه ی اسم فیلم! خسته شدم از بس از هرکسی یه چیزی شنیدم … انگار مسابقه ی تعیین احتمالات گذاشته بودن !
چشمان کاملا باز … چشمان کاملا بسته !!
چشمان نیمه باز … چشمان نیمه بسته !!!
دوما ً ، اولین عکسی که گذاشتین (از کیدمن – که بازیگر زن مورد علاقه ی منه!) یکی از جالب انگیزناک ترین صحنه های فیلم هست ... که خودتونم گفتین دیگه ... فقط محض تاکید گفتم! :-S
2 - آری برادر! آن را که خبر شد خبری باز نیامد!
3 - البت ماجرای استفاده ی برخی مواد برای سفر به عوالم هور و قلیایی توسط جناب کاستاندا به یکبار هم خلاصه نشده !
4 - این حقیر نیز چندی پیش به دوستی از خاصان درگاه فرموده بود(!) که به هر نسبتی که به فردی نزدیک شوی به همان نسبت دور خواهی شد!
توی پرانتز : برحسب اعتقاد جازمم به این نکته که هر کسی بنا بر موقعیت خاصی که در اون قرار داره از اتفاقات و دیده ها و شنیده ها برداشتهای خاص اون "حال" رو داره ، معترفم اگر به جای اینکه فیلم رو داغ داغ و تازه از راه رسیده و در عوان جوانی ببینم ، چندی پیش و با حالی بصیرت یافته بر اسرار مگو دیده بودم، یقینا ً موضع دیگری داشتم! مدتها دلم می خواست برم اون فیلم رو مجددا ببینم اما چه کنم که بر طبق عادتی غیر قابل تحمل ، تحمل بازبینی و دوباره خوانی و تکرار مکررات ندارم ... چه بسا به حافظ معترضم که فرمود :
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است!
عجبا که وقتی کشش انسانها به سوی هم اونقدر زیاد میشه که دست بر نقاب مخاطب زده و خواهان مشاهده ی پس ِ حجاب ِ معشوق میشن ... به ناگاه دچار چنان بهت عظیمی میشن که ای بسا مجنون وار عطای لذت جسم عور محبوب را به لقای تحمل روح عریان وی بخشیده و سر به بیابان جنون می گذارند!
5 - اما بعد … خدا رو شکر که تعداد هم نظرین افزایش پیدا کرد! اولین باری که در حضور یکی از اساتید ازین فیلم اسم بردم از جسارتم چشماش گردشد! و وقتی بعد توضیح دادم که این فیلم به نظرم ، کاملا اخلاقی ( به زعم شما مذهبی) هست … دیگه داشت سرش گیج میرفت از نعجب!
البته یه اختلاف موضوع دیگه هم بود … من می گفتم احتمالا این سیاست هالیوود هست که با کیاست ، فیلمی بسازن که به دلیل مبرا بودن از قبح موضوع بین خودشونیها(!) فیلمی اخلاقی (یه چیزی تو مایه های آینه ی عبرت !!) به نظر میاد و در عین حال برای جوانهای ما ….
یعنی یه جورایی یه تیر و دو هدف :
(اگر نقشه های شیطانی/ تهاجم فرهنگی) رو برای هالیوود مسلم بدانیم ، که می دانم(!!) با این فیلم سعی در توصیه به استحکام بنیان خانواده دارن و در همون حال جوانهای ما را غرق خلسه ایی می کنند که …
اما در برابر من نظر دوستان چیز دیگری بود … معتقد بودن من به هالیوودی ها بدبین هستم ! و اونها بنا به معتقدات مذهبی خودشون (که کاتولیک هستن و پایبند به حفظ خانواده) فیلم می سازن اما ازونجا که ذهن بعضیا(!) منحرفه جنبه های بدشو می بینن و می گیرن !!!!!!!!
.............................................
پ . ن 1 :
اینا رو به این نیت ننوشتم که اینجا رو آپ کنم (!) بلکه کامنت نویسی کردم بر متن استاد ایماگر ... اما بعد از اتمام ، به قد و بالای متن که نگاه انداختم به نظرم اومد این همه روده درازی () در خور حضور در "ایمایان" نباشه !!
پ . ن 2 :
در مورد قاعده ی برائت از مکررات ، باید موسیقی و آهنگ رو استثنا کنم! یعنی بعضی وقتها یه آهنگ رو (یا چند تا اهنگ از یه خاننوده رو) اونقدر گوش می کنم که دیگه از شنیدنش حالم بد بشه !! عجیب اینکه به ندرت پیش میاد شعر یا متنشونو حفظ بشم !!
پ . ن 3 :
می خواستم به بهانه ی دیدن «کد داوینچی» چیزکی در مورد فیلمهایی نظیر«هفت» و «طالع نحس» و حتی «این کودک را دعا کنید» و «فرزند رزماری» بنویسم ... که حوصله ش نیست (چقدرم که مطالب ِ من مطلبه) ... پس اکتفا می کنم به تکرار ِ :
"کد داوینچی" رو دیدم … حتما حظ بیشتری می بردم اگر لذت "هفت" رو نچشیده بودم!
آها یه نکته ی دیگه هم داشت : علی رغم حضور تام هنکس فیلم به راه طنز کشیده نشد مثل دالان/مسیر سبز!
پ . ن 4 :
شرمنده بابت پرگویی!
- صاحب دید - نگاهی که هنر شناسه - اگر با حقیقتی روبرو بشه درکش می کنه …
- پیوند هنر و دانش
- چرا به دنیا میایم !؟
می خوای جواب این سؤالو بدونی ؟
چرا نداره … به زندگی فکر کن … به زندگی …
- من با اعداد و ارقام برای سینما یه ستاره ساختم …
می دونی این چیه ؟
انسان قدم به عصر جدیدی گذاشته ، توانایی مون در فریب دیگران - در واقع فریب دیگران بوسیله ی نقطه و خط …
- تنها واقعیتی که وجود داره خود ِ کار ِ !
- ساعتها می نشستم و کار می کردم تا مردم رو متقاعد کنم که تو وجود داری! ولی در حقیقت می خواستم همه بدونن من وجود دارم! خب کاریش نمیشه کرد ، آدما اینجوری هستن دیگه!
مدرکی نیست که بگه سیمون وجود نداشته ، اما مدرکی هم نیست که بگه وجود داشته !!
……………………………………………………..
* بخش هايي از مكالمات فيلم "سيمون"
پ . ن 1 :
وقتی انسان خالق بشه ! عجیب نیست اگر مخلوقش انسان بشه !!
این دو تا جمله ی آخر - که اولی از زبان کارگردان به بازیگر مجازی ش بود و دومی گفته ی کارگردان در مورد سیمون (همون بازیگر مجازی) - عجب شباهتی دارن با خدای نادیده … توی اولی انسان خداست و توی دومی سیمون خدا … کافیه ذهن یه کمی شیطنت کنه تا به این نتیجه برسه که با این تشبیه چرا خدا نتونه مخلوق بشر باشه ؟
واویلا الان نوک مدادم می شکنه ![]()
اصلاحیه (یه چیزی تو مایه های توبه نامه! ) : تشبیه یقرب من وجه و یبعد من وجه!
پ . ن 2 :
صحنه های آلپاچینو جلوی مانیتور منو یاد رابین ویلیامز انداخت در برابر صفحه ی نمایشگر ! اما هرچی فکر می کنم اسم فیلمش یادم نمیاد ![]()
پ . ن 3 :
فکر کنم اولین فیلمی بود که انسان خدایی کرد و آخر فیلم همه چی خراب نشد !! بعد از فیلمهای Invation و بانوان اسیفورد که قبلا درباره شون نوشته بودم ، دیدن این فیلم برام جالب انگیزناک بود ![]()
پ . ن 4 :
چند روز پیش یه جا دیدم نوشته بود «برای تحکیم زناشویتان زن دیگری میتواند به یاری شما بشتابد » ... فکر کنم این فیلم تأییدش کرد ![]()